در دفاع از میهن دوستی
سیاه و سپید ، سرخ و زرد، بومی، آمریکایی آفریقایی تبار، آسیایی آمریکایی تبار و کسانی که شاید به تازگی به شهروندی آمریکا در آمده اند. انسان هایی با فرهنگ ها، زبان ها و نژاد هایی متفاوت . در زیر یک پرچم وبا خواندن یک سرود ملی و با یک زبان واحد و رسمی به رئیس جمهور جدیدشان خوشامد گفتند. اختلافاتی که هر کدامشان در درازنای تاریخ آبشخور جنگ ها و نابسامانی های بسیاری بوده است. امروزدر یک حکومت مردمسالار و درسایه ی عشقی والاتربه نام میهن فراموش می شود.
روند حرکت تاریخ با همه ی فراز و فرودها به گونه ای بوده است که انسانها در هر مرحله از فرآیند تکامل خود با گرد آمدن بر محورهایی فرا گروهی بر اختلافات و تعصب های خود چیره شده و به سمت جامعه ای با معیارهای انسانی تر حرکت کرده اند.
در این میان وطن یکی از ظرفیت هایی است که چنانکه در بالا به نمونه ای از آن اشاره شد توانسته و می تواند بسیاری از تعصبات و اختلافات را در پرتو مفهوم خود به همدلی و فرصت تبدیل کند. از جمله گاندی تلاش بسیاری کرد تا با تاکید بر مفهوم وطن و در سایه ی برانگیخن حس میهن دوستی، اختلافات قومی و مذهبی را به حاشیه براند و پیرو آن از خشونت های ناشی از این اختلافات بکاهد. به سخن دیگر به مردم هند بیاموزد که پیش از آنکه سیک، مسلمان، هندو و یا بودایی باشند یک هندی هستند.
از انقلاب وبه ویژه در چند سال اخیر با افزایش نابرابری ها، خوارداشت ها و عقب ماندگی های ناشی از حاکمیت یک رژیم خودکامه و همچنین سرکوب خواست های به حقی چون آزادی در امور مذهبی، آموزش زبان مادری وامکان مشارکت سیاسی ، زمینه ی شکل گیری و رشد اندیشه هایی غیر ملی و گاه جدایی طلبانه فراهم شد.
برای نمونه هم میهنی.... با برنامه ای که در ارتباط با تخریب آرامگاه کورش درهنگام بازسازی پخش می شد تماس میگیرد و چنین می گوید:" کورش افتخار ما نیست افتخار فارس هاست و ما هیچ وقت کورش را از آن خود نمی دانیم"( نقل از حافظه) براستی کسی که چنین وجودش از کینه و نفرت پراست که حتی نمی تواند به همسایه اش که در دین و فرهنگ و تاریخ وشیوه ی زیست با او مشترک است عشق بورزد چگونه می تواند مردم سایر نقاط جهان را دوست بدارد؟!
مصطفی رحیمی در مقدمه ی کتاب "دردفاع از روشنفکران" چنین می نویسد:
گفتن این که خلق بلوچستان یا مازندران ملیتی جداگانه دارند جواز ورود به قرن بیستم نبود. زیرا عشق به بشر و بشریت
لزوما و حتما از عشق به وطن می گذرد و لازمه ی این هر دو، وداع با قبیله گرایی ست ، چنگیز خان نمی توانست انسانگرا و بشر دوست باشد، زیرا قبیله گرا بود.."
در این میان برخی افراد با اتخاذ روشی غیر مسئولانه و با فهم ناقص و نادرست از مفاهیمی چون لیبرالیسم با برجسته کردن این اختلافات و با تعریف هویت انیرانی برای قوم های ایرانی دانسته یا ندانسته به تقویت جریان های جدایی طلب می پردازند.
نمونه ای تعجب انگیز استادی برجسته برپایه ی یک قیاس نادرست * ملی گرایی را در برابر انسانگرایی قرار می دهد و سپس میهن دوستی ایرانی را بدون توجه به تفاوت ها و تاریخش بر اساس مفهومی که دریک شرایط زمانی و مکانی ویژه در غرب شکل گرفته تحلیل می کند.! این انسان دوستان دوآتشه رفتار و سلوک غیر مسئولانه یشان را نشانه ی آزاد منشی و بشر دوستی خود می دانند و تا آنجا پیش می روند که حقوق ملی را در برابر حقوق بشر قرار می دهند غافل از اینکه فرجام دمیدن بر کوره ی اختلافات نه صلحی انسانی که فاجعه ای انسانی خواهد بود.
هانا آرنت: از دست دادن حقوق ملی نه تنها در همه ی موارد از دست دادن حقوق بشر را با خود به همراه داشته ، بلکه برقراری مجدد حقوق بشر نیز تا کنون به وسیله ی برپایی حقوق ملی امکان پذیر گشته است.
آبشخور همه ی تضییع هایی که امروز بر ملت ایران روا داشته می شود استبداد است وروشنفکران متعهد و مسئول باید با پرهیز از هر گونه بحث انحرافی در جهت پیوند و همداستان کردن تمامی گروه ها در مبارزه با استبداد بکوشند چرا که تنها در سایه ی حکومتی دموکراتیک می توانیم به حقوق شهروندی و خواست های به حق خود دست یابیم و این میسر نمی شود مگر با همدلی و وحدت ملی
پایان این نوشتار هم با بخش دیگری از مقدمه ی زنده یاد رحیمی:
"غربیان در مواجهه با وطن دوستی با یک مشکل بزرگ روبرو هستند: چون در کشورهای پیشرفته مدتهاست که قبیله گرایی را پشت سر گذاشته اند و سالهاست با وطن دوستی به سر می برند_از آنجا که هر چیز حدی دارد_اگر باز هم در وطن پرستی پیش بروند و بشر دوستی_ مرحله ی نهایی_را از یاد ببرند لاجرم به مرحله ی تحقیر سایر ملت ها می لغزند که صورت فاسد وطن دوستی است...میوه درهوای گرم می گندد و وطن دوستی در افراط... ایران نه بالاتر ازهمه و نه، پایین تر از هیچ ملتی. شط ها به دریاها می پیوندند و ملت ها و ملیت ها به اقیانوس بشریت. به این جریان عاشق شویم"
*هنگامي كه كسي بخواهد دو پديده يا دو مفهوم را با يكديگر مورد سنجش و قياس قرار دهد، پيش از همه بايد نسبت آن دو پديده را در نظر داشته باشد. براي نمونه چگونه ميتوان مفاهيم اصلاحطلبي يا آزاديخواهي را با هم مورد قياس قرار داد، در حالي كه آن دو نه نقطه مقابل هم هستند و نه رابطه علّي (يا همزماني/ پيشزماني/ پسزماني) با يكديگر دارند. به عبارتي ديگر هنگامي كه دو مفهوم نسبت كل به جزء داشته باشند، بايد در همان قالب آنها را ارزيابي كرد و نميتوان با هم ارز پنداشتن آنها، آن دو مفهوم را با هم در يك ترازو قرار داد. به اين ترتيب ميتوان سوسياليسم را با ليبراليسم مقايسه نمود چرا كه متعلق به دو گفتمان مجزا هستند كه آرمان، اهداف، استراتژيها و تاكتيكهاي جدا از هم را پيشنهاد ميكنند. به همين ترتيب ميتوان دينسالاري را با سكولاريسم، اصلاحطلبي را با انقلابيگري، آزاديخواهي را در برابر استبداد، استقلال را در مقابل وابستگي، برابري را در برابر نابرابري مقايسه كرد، اما انسانگرايي و مليگرايي مفاهيمي همارز نيستند. انسانگرايي مفهومي عام است كه مليگرايي (يا ملتگرايي) جزء آن است. انسانگرايي دايرهاي بزرگتر است نسبت به مليگرايي كه مليگرايي را در چارچوب خود دارد. اين مقايسه، قياس كل به جزء است. در ارجحيت و برتر دانستن دو مفهوم يكي كل و ديگري جزء، اين پرسش جاي درنگ دارد كه آيا ميتوان چنين ادعايي را مطرح نمود كه مثلا "درخت" از "سرو" مهمتر، مفيدتر، بهتر و يا زيباتر است. اصولا چنين گزاره و ادعايي از پايه نادرست و غيرمنطقي است و هيچ قياسي بر آن اساس نميتواند مبنا قرار گيرد.
رجوع شود به http://iranfara.blogfa.com/post-62.aspx
نظرات (1)