https://www.statcounter.com/counter/counter.js website statistics

Widgetized Section

Go to Admin » Appearance » Widgets » and move Gabfire Widget: Social into that MastheadOverlay zone

World-system


۱۳۹۱/۱/۲۷ - ۱۷:۳۰

اشتراک گذاری در بالاترین
اشتراک گذاری در خوشمزه
اشتراک گذاری در فیس بوک
اشتراک گذاری در فرندفید
اشتراک گذاری در توییتر
ایمیل کردن این مطلب


رامین پرهام: نویسنده و پژوهشگر در پاریس

در فارسی برای واژۀ لاتینیِ system مترادف‌هایِ مختلفی را می‌توان در اینجا و آنجا پیدا کرد. “سامانه”، “نظام”، “دستگاه” و حتی “همستاد” از این جمله‌اند. وقتی صحبت از سیستم‌هایِ مختلف می‌شود، بسته به موضوع مورد بحث، از “منظومۀ خورشیدی”، “نظام مقدّس”، “سامانۀ عامل” یا “دستگاه راست‌پنج‌گاه” سخن می‌گوئیم. زبان، فرهنگ و ذهنیّت ما ویژگی‌هایِ خود را دارد. سال‌هاست که، به عنوان مثال، شاهد جدال‌هایِ داغی بوده‌ایم بر سر این که discoursرا می‌بایست “گفتار” ترجمه کرد و یا “گفتمان”و یا، به اقتضاء موضوع، هم این و هم آن، و یا این که modernity را باید “مدرنیته” گفت یا “مدرنیّت”… جدال‌هایی که هر یک به نوبۀ خود فواید زیادی داشته و به غنایِ واژگانی و مفهومیِ زبانِ مشترکِ ما ایرانیان افزوده است. با این حال، و در این جا به ویژگیِ فرهنگیِ موردِ نظر خود می‌رسم، معادلی درخور برایِ واژۀ energy در متونِ سیاسی و اقتصادی و فنّیِ ما پیدا نمی‌شود. هم “وزارت نیرو” داریم و هم “حامل‌هایِ انرژی‌زا” و “انرژی‌هایِ تجدیدپذیر”. به دیگر عبارت، برای بسیاری از مفاهیم غیرملموس معدلِ فارسی ساخته‌ایم، مگر برای تنها واقعیتی که تمام هستیِ ما به عنوان یک دولت – ملّت در درازایِ قرنِ پُر آشوبِ بیستم تا بُنِ استخوان با آن آمیخته شده است: انرژی!

این نکته را یادآور شدم تا به موضوع بحث امروزِ خود در این رشته مقالاتِ جدید برسم: World-system theory

این واژۀ ترکیبی را چگونه باید به فارسی ترجمه کرد؟ جهان – نظام؟ نظامِ جهانی؟ جهان – منظومه‌گی؟ منظومۀ جهانی؟ یا به قولِ اعراب، که برجسته‌ترین استادانِ دستورِ زبان‌شان ایرانی بودند و از جمله در قرنِ حسین حلاج در منطقۀ فارس و در شیراز سکونت داشتند، مفهوم مورد نظر را “نظریه المنظومات العالمیه” ترجمه کنیم! جالب این که نخستین مطلبی که جستجوگر گوگِل برای کلیدواژه‌هایِ “نظامِ جهانی” به دست می‌دهد مقاله‌ای‌ست از… حوزه، “اولین پایگاه اینترنتیِ علمی و مذهبیِ شیعه در ایران”! وگرنه، این اصطلاح همان‌قدر با بدفهمی‌ها عجین شده و از تفکر درون‌گرایِ شیعۀ سیاسی و چپِ نابخردِ ایرانی به پالونِ جزم‌اندیشی و خرت‌وپرت‌هایِ شعاری‌اش، همچون “نظام استکبارِ جهانی” و “امپریالیزم جهانی”، سنگین شده است که “استبداد ٢۵٠٠ ساله” نگاه تاریخیِ ما را به پیشینه‌مان کژ کرد و روان‌پاره.

من در این جا از همین اصطلاح “نظام جهانی” استفاده خواهم کرد، اصطلاحی که پیروز ایزدی در ترجمۀ اثر ایمانوئل والرشتاین، نظریه‌پرداز این مفهوم، در ١٣٧٩ تحت عنوان ” سیاست و فرهنگ در نظام متحوّل جهانی” از آن بهره برده است. امیدوارم این بحث پیشدرآمدی باشد به یکی از کلیدی‌ترین زیرمجموعه‌هایِ نظریِ این مکتب، یعنی گفتار انرژی در قرن بیست‌و‌یکم و نظریۀ “وابستگیِ متقابل” یا interdependence. چرا که این دو نظریه از جوانبِ زیادی با یکدیگر در تعامل بوده و هستند. اگر کارل مارکس نخستین اندیشمندی بود که در “مانیفست حزبِ کمونیست” خود در ١٨۴٨، یعنی در سالِ انقلاب‌هایِ اروپایی، از وابستگی متقابلِ ملل در تضاد با نظریۀ استقلال و درونگراییِ ملت‌ها و مفهوم خودکفایی بهره برد، والرشتاین در تکوین نظریه‌ای که به نام او ثبت شده است، یعنی نظریۀ نظامِ جهانی، مفاهیمی چند را از کارهایِ مارکس اقتباس کرده است: واقعیتِ بنیادینِ تضادهایِ اجتماعی بین گروه‌هایِ انسانی با خاستگاه‌هایِ مادّیِ متفاوت؛ دغدغۀ تمامیّتی ملموس؛ گذرا بودن اشکال و نظریه‌هایِ مربوطه؛ مرکزیّتِ فرآیندِ انباشتِ (ثروت) و تضادهایِ اجتماعیِ ناشی از آن؛ و، نهایتاً، دیالکتیکِ تضاد و کشاکش.

“نظامِ جهانی” نظریه‌ای‌ست معطوف به پویاییِ اقتصادِ سرمایه‌داریِ جهانی همچون “کلیّتی نظام‌مند و اجتماعی”. نگرشِ والرشتاینی، الهام‌گرفته از مارکس، همچنان که پیشتر متذکر شدم، رویکردی است مبتنی بر praxis یعنی بر آمیزشِ نظریه و عمل با این هدف که فعالیتِ ذهنیِ انسان را بر خلاقیّتی فاعلانه معطوف داشته، آن را به سویِ دگرگون کردنِ واقعیتِ عینی و ملموسِ جهانِ پیرامونیِ بشر سوق می‌دهد. به اعتقاد والرشتاین، “تواناییِ انسان در مشارکتِ هوشمند در تکاملِ نظامِ انسانی تابعی است از قابلیّتِ او از درکِ تمامیّت و کلیّتِ آن”. در کلام والرشتاین، “نظامِ جهانی نظامی است اجتماعی با مرزهایِ خود، با ساختارهایِ خود، با زیرمجموعه‌های‌اش، با قوائد و سازوکارهایِ مشروعیت‌گیری و مشروعیت‌دهیِ آن، و با انسجامِ درونی‌اش. هستیِ چنین نظامی همواره تؤام بوده است با نیروهایی که از یک سو انسجامِ درونی آن را تظمین کرده و از سویِ دیگر با کشاکش‌ها و تضادهایِ فی‌مابین برای برتری‌یابی بر یکدیگر و تأثیرگذاریِ منفعت‌طلبانه بر ساختارهایِ آن، کلیّتِ منسجم آن را به چالش می‌کشند”. چنین نظامی اساساً اقتصادی است و نه سیاسی و درهم‌تنیدگیِ آن تابعی است از بازار و نه از مرکزیّتی سیاسی. در نظامی این چنین، چند واحد اقتصادی – جغرافیایی در واکنش به اقتضائاتِ امنیّتی، تغذیه‌ای و سوختی یا انرژتیک، در وابستگیِ متقابل به سر برده و در عین حال که چند نظام سیاسی در عرصۀ تقابل و تضادِ سلطه‌جویانه یکدیگر را به چالش می‌کشند، رقابتِ فی‌مابین آنها به پدیداریِ مرکزیّتی سیاسی، واحد و ابدی‌ نیز نمی‌انجامد. والرشتاین در تعریفی که از “نظام جهانی” در ١٩٧۴ می‌دهد، آن را “تقسیم کاری قلمرویی territorial و چندفرهنگی multicultural ” دانسته که در آن “تولید و تبادلِ کالاهایِ پایه و مواد خام از ضروریّت‌هایِ زندگیِ روزمرۀ ساکنان” آن به شمار می‌رود. “تقسیم کاری” را که جامعه‌شناسِ آمریکایی نیمۀ دوّم سدۀ بیست میلادی و استاد دانشگاه کلمبیا به آن اشاره می‌کند، تقسیمی است جهانی که اقتصاد جهانی را در کلیّتِ آن به دو بخشِ “مرکزی و پیرامونی” و در وابستگیِ متقابل به یکدیگر، تقسیم می‌کند. تولید در این دو واحدِ جغرافیایی و فرهنگی، یکی سرمایه‌بَر یا capital-intensive بوده و یکی کاربَر یا labor-intensive. وابستگیِ متقابل بین “مرکز” و “پیرامون”، رابطه‌ای است “ساختاری”. در بین این دو، دولت‌هایِ حائل ترکیبی از فعالیت‌ها و نهادهایِ مرکز و پیرامون را در خود جمع کرده‌اند. یکی از کلیدی‌ترین شاخص‌هایِ تمایز بین دولت‌هایِ مرکزی یا core states و پیرامونی یا peripheral states میزانِ فن‌آوری در هر یک از آنها می‌باشد. از دیدگاه سیاسی و سازه‌هایِ فرهنگی، محدودیّت‌هایِ ساختاری در دولت‌ها و ملت‌هایِ “پیرامونی”، فرآیند توسعه را در این کشورها به بازتولیدِ جایگاه زیردستی و پیرامونی محدود می‌کند. در نظام جهانی و از دیدگاه والرشتاینی، “انباشتِ سرمایه” در مرکز مولود “تبادل نابرابر” بین کشورهایِ مرکزی و پیرامونی است، نابرابری‌یی که خود ریشه در نایکسانیِ فن‌آوری در معماریِ پویایِ نظام جهانی دارد.

گفتار نخست خود را در این جا با این نکته به پایان می‌برم که در دیدگاه والرشتاین، نوسان‌هایِ دوره‌ایِ نظام کنونی جهان آن را به سویِ درهم‌تنیدگی یا integration هر چه فزون‌تر سازه‌ها و حلقه‌هایِ تصمیم‌گیریِ سیاسی و اقتصادی سوق می‌دهد. جهانی که به گفتۀ مارشال مَک لوهان، نظریه‌‌پرداز کانادایی رسانه‌ها در قرن بیستم میلادی، به “دهکدۀ جهانی” تبدیل شده است. دهکده‌ای که در آن، زلزله و آب‌لرزه در سواحل غربی اقیانوس آرام و انفجار در نیروگاه هسته‌اییِ فوکوشیما در ژاپن بر تصمیم‌گیریِ کلانِ سیاسی و راهبردیِ آلمان و ایتالیا در زمینۀ انرژی و حامل‌هایِ انرژی‌زا و آیندۀ برق هسته‌ایی در این سویِ قارۀ پهناور آسیا – اروپا، تأثیر بلافاصله می‌گذارد. دهکده‌ای رسانه‌ای و متأثر از نظامی جهانی‌شده که در آن، از دهۀ هفتاد میلادی تا به امروز، سخن از نقطۀ اوج تولید نفت یا oil peak رفته و می‌رود و با این وجود مصرف انرژی در آن با ۵/۶ درصد افزایش در سال ٢٠١٠، بالاترین نرخ رشد را در این زمینه از ١٩٧٣ میلادی تا به امروز داشته است. رشدی که ٣/١ آن در کشورهایِ عضو سازمانِ همکاری‌هایِ اقتصادی و توسعه یا OECD بوده و ٣/٢ دیگرش در کشورهایِ نوظهور. در چنین چارچوبی است که در گفتارهای بعدی به بحثِ انرژی و “وابستگیِ متقابل” خواهم پرداخت.

* این یادداشت به سفارش مرکز ایرانی مطالعات لیبرالیسم تهیه شده است.

نظر شما - لطفا از گذاشتن نظر به صورت فینگلیش خودداری کنید