Widgetized Section

Go to Admin » Appearance » Widgets » and move Gabfire Widget: Social into that MastheadOverlay zone

روشنفکران، صدای زنان را جدی نمی‌گرفتند – بخش اول گفتگوی بهزاد مهرانی با عبدی کلانتری


۱۳۹۱/۵/۱ - ۱۴:۵۷

اشتراک گذاری در بالاترین
اشتراک گذاری در خوشمزه
اشتراک گذاری در فیس بوک
اشتراک گذاری در فرندفید
اشتراک گذاری در توییتر
ایمیل کردن این مطلب


عبدی کلانتری در حمایت از کمپین نه به حجاب اجباری

بامدادخبر – بهزاد مهرانی: با عبدی کلانتری نویسنده و جامعه‌شناس مقیم نیویورک در باب حجاب و اجباری بودن آن در جمهوری اسلامی به گفت‌وگو نشستم. کلانتری نویسنده‌ی کتاب‌هایی چون «آیا اسلام می‌تواند غیرسیاسی شود؟» و «همه‌ی لوطی‌ها به بهشت می‌روند» است و از او مقالات متعددی در سایت‌های مختلف منتشر شده است. 

او در این گفت‌وگو در مورد سکوت روشن‌فکران غیر دینی در مقابل اجباری شدن حجاب زنان می‌گوید: “روشنفکران غیردینی، نه تنها به عنوان «روشنفکر» به منافع صنفی خود واقف نبودند، از جمله این واقعیت که برای امنیت کار روشنفکری، روزنامه‌نگاری، چاپ کتاب و نشر عقاید، «آزادی‌های بورژوایی» یا لیبرالی مهم‌تر از تظاهرات ضدآمریکایی است، بلکه به عنوان «سخنگویان طبقه‌ی کارگر» هم، منافع خاص این طبقه را با منافع همه‌ی «خلق‌های زحمت‌کش» یکی می‌گرفتند! آن‌ها در سازمان‌ها و احزاب به اصطلاح پیشرو خودشان نیز صدای زنان مستقل را جدی نمی‌گرفتند چه برسد به اینکه بخواهند به خاطر حقوق زنان با حاکمیت در بیفتند. آگاهی نسبت به فمینیسم و حقوق زنان در میان روشنفکران چیزی نزدیک به صفر بود. تازه اگر فمینیسم را مسخره نمی‌کردند!”

بخش اول این گفتگو را در ادامه می‌خوانید.

بهزاد مهرانی: چرا اجبار زنان به رعایت حجاب تا این اندازه برای حاکمان جمهوری اسلامی مهم و حیاتی است؟ آیا تنها دغدغه‌ی حفظ شریعت در میان است؟

عبدی کلانتری: پیش از پاسخ به این سوآل، برای من جالب بود که شما آقای مهرانی در کارزار مبارزه با حجاب اجباری، وقتی تصمیم به مصاحبه با صاحب نظران گرفتید، همان اول کار رفتید سراغ مردان! ابتدا با یک جامعه‌شناس مرد مسلمان و نواندیش دینی، سپس با یکی از دانش‌آموختگان سابق حوزهء علمیه. البته هر دو گفتگو عالی بودند و من از هردو نکته‌های بسیاری آموختم؛ ولی چطور شما نخست به سراغ کسانی نرفتید که هم تجربهء دست اول زیستی و عاطفی از این مسألهء بغرنج دارند و هم به لحاظ نظری و روشنفکری صاحب رأی هستند، مثلاً خانمها شادی صدر، مهرانگیز کار، آسیهء امینی، محبوبهء عباسقلی‌زاده، مسیح علی‌نژاد، فرشتهء قاضی و دیگران؟

بهزاد مهرانی: در ابتدا عرض کنم که این سخنانی که در اینجا می‌گویم به صفت شخصی است و من سخنگوی کمپین نیستم. اولین مصاحبه اعضای کمپین با خانم نسرین افضلی فعال حقوق زنان بوده است؛ و همچنین ما در ابتدا سراغ بسیاری از فعالان حقوق زنان رفتیم که برخی از آنان ابراز آمادگی کردند، برخی در سفر بودند، برخی هم منتقد بودند. اما در مجموع استقبال خوبی انجام شد. مثلن خانم مهرانگیز کار، فریبا داودی،نسرین افضلی، نوشابه امیری، نیّره توحیدی، مسیح علی‌نژاد و… با در اختیار کمپین قرار دادن عکس خود مبادرت به حمایت از کمپین نمودند. و مصاحبه هایی هم انجام شده که به مرور منتشر خواهد شد.

عبدی کلانتری: خوب خیال مرا تا اندازه‌ای راحت کردید. وجداناً، ما مردهای روشن‌فکر ایرانی بهتر است دربارهء تجاربی که از آن‌ها کمتر می‌دانیم ، کم‌تر هم بالای منبر برویم. این هم نوعی «آخوندیسم» است اما از نوع سکولارش! مقالاتی هم که من تاکنون در بارهء سکس، جنسیت ، تبعیض جنسی، زنان، همجسگرایی و دگرباشی نوشته‌ام (و در کتابی به نام «همهء لوطی ها به بهشت می‌روند» چاپ شده)بیشتر از دید یک منتقد فرهنگی و یک روشن‌فکر غیر اکتیویست بوده، و به هیچ وجه مدعی کارشناسی دربارهء مسایل نظری زنان ، حجاب اسلامی، یا فمینیسم نیستم.

بسیار خوب، برگردیم به پرسش شما، حجاب و نگرانی حفظ شریعت. رژیم سیاسی ایران یک «تئوکراسی شیعی» است. این تنها یک نامگذاری به این منظور نیست که تأکید کنیم تعدادی از روحانیان شیعه در رأس امورند، یا رژیم یک «حکومت قرون وسطایی» تمامیت‌خواه است. به هیچ وجه! دولت ایران یک دولت مدرن سرمایهء داری رانتی است. یعنی اقتصاد تک محصولی نفتی در انحصار دولت همراه با خشن‌ترین کارکردهای بازار آزاد. اما «سیاست» در این رژیم توسط فرهنگ پوپولیستی شیعی به شکل منحصر به فرد و یگانه‌ای متعین می‌شود (با بهتر «تعیُن دوباره» می گیرد، این اصطلاح از فروید و تعبیر آلتوسر از اوست). این تعین دوباره، که با فرهنگ عوام گره خورده، برای فهم سیاست (داخلی و خارجی) در این نظام بیشترین اهمیت را دارد. کسانی که این خصلت سیاسی (و فرهنگی) بسیار مهم و منحصر به فرد را نادیده گرفته، دولت ایران را یک دولت «نئولیبرال» می شناسند، واقعیت را به طرز خطرناک و مهلکی تحریف می کنند.

روحانیت شیعه به عنوان یک «کاست» یا یک قشر بستهء صاحب منزلت، چه در دولت حضور داشته باشد چه نداشته باشد، همیشه یک قشر سیاسی بوده و هست، یعنی با کانون‌های قدرت در بدنهء جامعه و با کانون‌های قدرت در رأس هرم سیاسی ارتباط داشته و دارد. نخستین کارکرد آن، حفاظت از سلسه مراتب دستگاه دینی و مشروعیت آن، حفظ منابع مادی این دستگاه، و بازتولید ایدئولوژیک جهان‌بینی مذهبی به شکل نهادینه شده است. در خمیرهء این دستگاه چیزی به نام «ارادهء معطوف به قدرت» سرشته شده است. به طور تاریخی، اگر مستقیم در «دولت» (خلافت و سلطنت) حضور نداشته باشد، به شکل قدرت موازی در کنار آن حضور دارد و بر آن تأثیر می گذارد. ارادهء معطوف به قدرت را حتا در رفتار و زبان یک واعظ خرده پا به هنگامی که بالای منبر نشسته می‌توانید مشاهده کنید. منبر و مسجد به مثابه حزب سیاسی عمل می‌کنند.

پس توجه شما را در اینجا به نقش «قدرت» جلب می کنم. این قدرت نیست که در خدمت شریعت به کار گرفته شده؛ بلکه برعکس، شریعت است که باید خود را با قدرت تطبیق دهد و مطابق با مصالح آن تفسیر شود یا مورد تفسیر مجدد قرار بگیرد. (طبعاً ما فقط یک نوع سیاست و یک نوع قدرت هم نداریم و برحسب شاخص‌های مادی دیگر -اقتصادی، طبقاتی و فرهنگی- تفاسیر شرعی از یکدیگر فاصله می گیرند.) در اینجا مفاهیم اخلاقی یا فقهی و شرعی، همزمان دو کارکرد دارند: دینی وسیاسی. بسته به آنکه مصلحت حفظ دستگاه قدرت دینی چه باشد، یکی از این دو کارکرد برجسته‌تر می‌شود. 

مفاهیمی چون عورت، عفت، و عصمت تنها مفاهیم اخلاقی نیستند بلکه مفاهیمی سیاسی هم هستند (مثل شرک، کفر، الحاد، و زندقه) این مفاهیم، زیر پوشش اخلاقیات، در خدمت حفظ قدرت مورد تفسیر قرار می‌گیرند. ترکیب الاهیات و سیاست را ما «تئولوژی سیاسی» می‌نامیم. درسیاست، «دوست» از «دشمن» بازشناخته می‌شود. در الاهیات سیاسی مفاهیم دینی معطوف به رستگاری اخروی همزمان بار اینجهانی پیدا می‌کند و با دوگانهء «دوست-دشمن» منطبق می‌شود. «مشرک» و «منافق» و «محارب» هم دشمن الله است و هم دشمن قدرت این جهانی ِنمایندگان الله. (برای شرح مفصل‌تر، خوانندگان می‌توانند به کتاب من «آیا اسلام می‌تواند غیرسیاسی شود؟» نظری بیندازند.)

در آیینی که به شدت سیاسی است اکثر مفاهیم، این دو کارکرد توأمان (اخلاقی و سیاسی) را دارند. امر به معروف و نهی از منکر، طهارت و نجاست، پاک کردن فساد از روی زمین، جهاد اکبر و اصغر، آداب عورت، حتا مناسک و آیین‌های عید و عزا، این کارکردهای موازی اخلاقی و سیاسی را همزمان به اجرا می‌گذارند. دلیل این امر روشن است : در دنیای معاصر، آنچه اسلام را از ادیانِ رفرم از سرگذرانده متمایز می کند، وجه پررنگ «سیاست» در آن است. مهم است که دچار سوء تفاهم نشویم : «اسلام» و «اسلام سیاسی» (اسلامگرایی) دو پدیدهء مجزا نیستند. ورود اسلام به صحنهء تاریخ با یک کنش قاطع سیاسی (و نظامی) متحقق شد. مؤسس آیین، بانی دولت نیز بود. او در حوزهء عمومی، نه تنها راهنمای اخلاق و حلال مسائل، بلکه دیپلمات طراز اول و یک سردار جنگی است که مهم‌ترین هدف اش اتحاد استراتژیک قبایل شبه جزیره و طرد یا سرکوب قبایلی است که از فرمان سرمی‌پیچند. این کنش آرکه تایپی، آغاز روند ارادهء معطوف به قدرت است. تدوین نص مقدس گام بعدی در این مسیر است. «بیت رهبر» و «بیعت» با رهبر در صدر اسلام (و سپس با خلیفه‌ها و امامان) سرنمونهء آرکه تایپی یا الگوی آغازینی است که بعدها طی تاریخ تا همین امروز مورد تقلید فعالان سیاسی و مذهبی قرار گرفته و می‌گیرد.

تأکید می کنم: دین «دستاویز» قرار نگرفته و از آن «استفادهء ابزاری» نشده است! خیر؛ خود «نهاد دین» است که به شکل تئولوژی سیاسی، با ارادهء معطوف به قدرتی که از الگوی آغازین تأسیس خود گرفته، راه رستگاری مؤمنان را از راه کردار سیاسی و اخلاقی ِ این‌جهانی هموار می‌کند. این کردار سیاسی الزاماَ و به خودی خود «خطرناک» نیست. بستر تاریخی مشخص، سمت‌گیری خیر یا شر آن را تعیین می‌کند. اسلام‌گرایی معاصر و جهاد، به عنوان واکنشی علیه استعمار در کشورهای اسلامی، نوعی «تعیُن دوباره» (overdetermination) است برای فعال کردن و به حرکت درآورن آن عنصر سیاسی. «حجاب» به عنوان «سمبول» و اسم رمز مبارزه با نفوذ فرهنگی استعمار نیز باید در همین شکل «تعیُن دوباره»‌ی یک مفهوم اخلاقی/دینی فهمیده شود.

ناگفته نگذارم که ما چپ‌ها، یا دقیق‌تر گفته باشم، مارکسیست‌ها و نه همهء «چپ‌ها»، همیشه نسبت به «اخلاقیات» رایج سؤظن داریم. نه تنها مورالیسم به شکل اخلاق پند واندرز و نصیحت و کلمات قصار، بلکه حتا نظام‌های اخلاقی سکولار و غیردینی که به طور پنهان وسرپوشیده کارشان بازتولید باورهای ایدئولوژیک و منافع مادی است. ساختارها (ستراکچرها) و نظام‌های گفتاری (دیسکورس‌ها) و نهادهایند که «سوژه های فردی» و آگاهی‌های افراد را قالب می‌ریزند. چه جامعه اسلامی باشد یا نباشد، چه فرهنگ دینی باشد یا سکولار، فرق نمی‌کند. (شاید متوجه شده باشید که زبان به کار رفته در بیشتر نوشته‌های من، از اخلاقیات و اومانیسم تا جای ممکن می‌پرهیزد).

به هرحال، اینکه آیا زمانی بتوان متافیزیک، احکام عبادی، و نظام اخلاقی را از ساختار مادی و بستر تاریخی ِ «نهاد دین» و کارکردهای ایدئولوژیک آن جدا و منتزع کرده، و فقط همان چیز جدا شده را «اسلام» بخوانیم، پرسشی است هنوز حل نشده و پروژه‌ای است برای آینده. تا زمانی که آن پروژه متحقق نشده و به دین عوام سرایت نکرده باشد، ساختارهای ایدئولوژیکِ «اخلاق حجاب» در کنار اخلاقیات بکارت و عفت و ناموس، آگاهی‌های فردی و «سوژه های اسلامی» را قالب می ریزند (هم مردان و هم زنان) و در عین حال به عنوان ابزاری در خدمت تئولوژی سیاسی اسلام دوام خواهند آورد.

بهزاد مهرانی: آیا این سوء‌ظن به نظام‌های اخلاقی ِحتا به تعبیر شما سکولار همان نسبیت‌اندیشی اخلاقی نیست؟ به این معنا که خوب و بد اخلاقی از اساس معنا ندارد و یا قابل تدوین نیست.

عبدی کلانتری: خوب و بد معنا دارد اما خوب و بد مطلق و یونیورسال (به قول شما «از اساس») ممکن است چندان معنایی نداشته باشد. حتا اگر سعی کنیم اکسیوماتیک فکر کنیم (کانت) باز هم تعداد اکسیوم‌ها یا اصول بنیادی اخلاق که برای همه‌کس و همه جا و همهء زمانها شمول واحد داشته باشد، تعدادشان قلیل خواهد بود: این اصول جهان‌شمول در برابر انبوهی از دوراهه‌های تراژیک یا آیرونیک زندگی فردی و اجتماعی راهنما نخواهند بود.

اما چرا، در این نکته حق با شماست که دید من نوعی از نسبی‌گرایی ماتریالیستی است که متفاوت است از نسبی‌گرایی منحصراً فرهنگی، یا به تعبیری شامل نسبیت‌های دیسکورسیو و فرهنگی هم می‌شود. یعنی برخلاف نظر کسی مثل ریچارد رورتی، «روایت‌ها» یا«قصه‌ها» نیستند که واقعیت ما را می‌سازند، برعکس، واقعیت‌های صُلب مادی و روابط قدرت‌اند که شکل‌های متفاوت آگاهی و«دیسکورس» ها را رنگ‌آمیزی می کنند، از جمله دیسکورس‌های اخلاقی. ذهنیت یا «سابجکتیویتی» ما درون این دیسکورس‌ها قالب‌ریزی می‌شود. ریشهء این نسبی گرایی ِ تاریخی و جامعه شناختی از هگل و مارکس می‌آید. نباید آنرا با «پرسپکتیویسم» نیچه اشتباه گرفت.آگاهی فردی در بستر آگاهی اجتماعی شکل می‌گیرد و آگاهی اجتماعی از هستی اجتماعی یعنی نحوه‌ای که انسان‌ها به شکل گروهی در موقعیت‌های مشخص مادی (اقتصادی، طبقاتی، جنسیتی، ملیتی) زندگی‌شان را سامان می‌دهند.

روابط قدرت و سلسله مراتب منزلت اجتماعی در شکل‌دهی آگاهی معطوف به اصول اخلاقی (معیارهای نیک و بد) دخالت دارند. در نتیجه مثلاً آنچه نزد جورج بوش یا علی خامنه ای امر نیک تلقی می‌شود، ممکن است نزد گروهی دیگر شر مجسّم باشد. یا «دخالت بشردوستانه» در تعبیر شما و من ممکن است یک معنا را نرساند. به نظر من، از لحاظ فلسفی، بازی با هرنوع «امر مطلق»، ذات‌های والا، ساحت‌های برتر، بازی خطرناکی است. فرادستان و صاحبان قدرت، سیاست‌مداران، کاهنان و کشیشان همیشه می‌خواهند اصول خودشان را به عنوان اصول اخلاقی عام به همهء بشریت تحمیل کنند.

مارکسیست‌ها به طور سنتی ارسطویی‌اند تا افلاطونی. اصل زمین است، نه آسمان. و روی زمین هیچ چیز ماندگار نیست، همه چیز متحول می‌شود، همه چیز «تاریخی» و نسبی است. اما البته در این میان دیدگاه‌های دیگری هم هست. به تازگی فیلسوفانی چون سلاوی ژیژک و آلن بادیو سعی در بازخوانی ماتریالیستی افلاطون کرده‌اند تا ارزش‌های یونیورسال و جهان‌شمول عدالت و نیکی در مارکسیسم قربانی نسبی‌گرایی نشود. کتاب تازهء ژیژک را که می‌خواندم («کم تر از هیچ : هگل و سایهء ماتریالیسم دیالکتیک» که امسال از سوی انتشارات «ورسو»منتشر شد) او تعبیر تازه‌ای از پلاتونیسم (افلاطون گرایی) داده است که بسیار ظریف و قابل توجه است و اگر درست باشد، «حقیقت» از چنگال نسبی‌گرایی رها می‌شود! اما او مرا قانع نکرد. فکر می‌کنم بهتر است ما مادی‌گرایان، افلاطون را وابگذاریم برای دوستان عارف پیشه و دینی که همیشه اصرار دارند ذات قدسی دین از جلوه‌های این جهانی و تاریخی آن برتر و منزه‌تر است و باید الگو باشد. آن‌ها همیشه یک ساحت والاتر و آن‌جهانی را ــ‌یک عالم غیب را‌ــ نشان می‌کنند که رهنما برای همه چیز است، از جمله غایت‌های اخلاقی. برای ما مادی‌گراها، «تکست» جامعه و بافتار تاریخ انسانی است که مهم است، همان «مسلخ گاه» (به قول هگل) یا «کابوس» (جیمز جوس)‌ی که در آن جنگ و صلح و انقلاب و اصلاح و عشق و مرگ و هزارها تراژدی انسانی دیگر رخ می‌دهد، بدون هیچ وعده و تضمینی برای رستگاری. این دید، درک درست عمل اخلاقی را به شدت پیچیده می‌کند. نسبی‌گرایی آن از نوع نسبی‌گرایی انسان‌دوستانه و چندوجهی رمان‌نویسان است. فقط در شاهکارهایی چون «آنا کارنینا» (تولستوی) یا رمانهای داستایفسکی است که می‌بینیم هیچ فورمولی را از قبل نمی‌توان برای اخلاقی یا ضداخلاقی صادر کرد. یک تبهکار می‌تواند اخلاقی باشد، و یک «معصوم» دستش به خون آلوده.

بهزاد مهرانی: چگونه است که پس از انقلاب اسلامی و اجباری شدن حجاب در آن برهه زمانی صدای اعتراض چندانی از میان نیروهای سکولار و فعالین سیاسی و اندیشه‌ورزان غیردینی به گوش نمی‌رسد؟

عبدی کلانتری: بیشتر روشنفکران را موج پوپولیستی انقلاب مردم به دنبال خودش می‌کشید، چه قبل از انقلاب، چه در دوران انقلابی، و حتا مدتی پس از پیروزی انقلاب. هیچ‌کس پیش‌بینی نمی‌کرد که انقلاب مثل یک توفان و سیل بزرگ از راه برسد و همه چیز را از جا بکند و شناور کند. هیچ‌کس قادر نبود جلوی آن سیل را بگیرد یا آنرا مهار کند. انقلابی که به راستی میلیونی و عظیم و حماسی بود و تحرکات و بزنگاه‌های آن با چنان شتاب و سرعتی صورت می‌گرفت که حتا انقلابیان حرفه‌ای قدیمی هم فرصت مکث و تحلیل پیدا نمی‌کردند. اگر تحلیل‌های به اصطلاح «تئوریک» آن دوران را بخوانید می‌بینید گروه زیادی دانشجو و روشن‌فکر بسیار جوان (خود من یکی از آن‌ها) سردرگم به جان نوشته‌های سیاسی لنین و تروتسکی و مائو و انقلابیان دیگر افتاده بودند تا سرنخی پیدا کنند برای شناخت ماهیت طبقاتی حاکمان جدید، و بعد طبق آن تصمیم بگیرند با چه کسی باید علیه کدام جناح اتحاد و ائتلاف کرد. جوان‌ها از تاریخ اسلام هیچ نمی‌دانستند، از نقش روحانیت شیعه در پانصدسال اخیر در ایران بی‌خبر بودند، از انقلاب مشروطیت هم اطلاعی نداشتند. حتا دانشجویان مسلمان نیز بیشتر از شریعتی و نظرات مجاهدین مطلع بودند تا تاریخ صدر اسلام و کارکرد روحانیت شیعه.

«اندیشه ورزان» اساساً نه تنها اندیشه‌ورزی نمی‌کردند بلکه در گروه‌های سیاسی و فرقه‌ای تبدیل به کارگزاران و نویسنده‌های سفارشی روزنامه‌ها، احزاب، و ارگانهای سیاسی آن‌ها شده بودند. برخی از روشنفکران مستقل سالخورده‌تر به ناگهان یادشان افتاده بود که «توده‌ای» یا «ملی مذهبی» هستند! می‌خواستند جوانی‌شان را در دوران مصدق دوباره از نو بیافرینند. رهبران بزرگ‌ترین تشکیلات چپ غیروابسته به اردوگاه شوروی به ناگهان به آستان‌بوسی احسان طبری و به آذین و کیانوری افتادند! همه جوان، همه بی‌ تجربه، همه از لحاظ نظری کم سواد!

روشنفکران غیردینی، نه تنها به عنوان «روشنفکر» به منافع صنفی خود واقف نبودند، از جمله این واقعیت که برای امنیت کار روشنفکری، روزنامه‌نگاری، چاپ کتاب و نشر عقاید، «آزادی‌های بورژوایی» یا لیبرالی مهم‌تر از تظاهرات ضدآمریکایی است، بلکه به عنوان «سخنگویان طبقهء کارگر» هم، منافع خاص این طبقه را با منافع همهء «خلق‌های زحمت‌کش» یکی می‌گرفتند! آن‌ها در سازمان‌ها و احزاب به اصطلاح پیش‌رو خودشان نیز صدای زنان مستقل را جدی نمی‌گرفتند چه برسد به اینکه بخواهند به خاطر حقوق زنان با حاکمیت در بیفتند. آگاهی نسبت به فمینیسم و حقوق زنان در میان روشنفکران چیزی نزدیک به صفر بود. تازه اگر فمینیسم را مسخره نمی‌کردند! به هرحال، زمانی که دیگر حجاب رسماً اجباری شد، بیشتر نیروهای سیاسی سکولار تار و مار و فعالان‌شان به زندان و تبعید دچار شده بودند. و بعد به فاصلهء کوتاهی جنگ بزرگ با عراق آغاز شد.

پایان بخش اول

نظر شما - لطفا از گذاشتن نظر به صورت فینگلیش خودداری کنید