https://www.statcounter.com/counter/counter.js website statistics

Widgetized Section

Go to Admin » Appearance » Widgets » and move Gabfire Widget: Social into that MastheadOverlay zone

یکی از حقوق آدمیان حق به سخره گرفتن است


۱۳۹۱/۸/۸ - ۱۴:۳۸

اشتراک گذاری در بالاترین
اشتراک گذاری در خوشمزه
اشتراک گذاری در فیس بوک
اشتراک گذاری در فرندفید
اشتراک گذاری در توییتر
ایمیل کردن این مطلب


بامدادخبر – بهزاد مهرانی: انتشار فیلم «بی‌گناهی مسلمانان» بر روی شبکه اجتماعی یوتیوب خشم برخی مسلمانان را برانگیخت. هر از گاهی انتشار یک کاریکاتور، ترانه و یا نوشته‌ای در باب مقدسات دینی مسلمانان، منجر به جنجالی توام با خشونت می‌شود و در این میان پرسش‌هایی در باب نسبت آزادی بیان با توهین به مقدسات و یا تمسخر آن در سطح رسانه‌ها و افکار عمومی مطرح می‌شود. پرسش‌هایی از این دست که آیا آزادی بیان حد و حصری دارد و آیا می‌توان به بهانه‌ای آن را محدود ساخت؟ اگر آزادی بیان محدودیتی دارد آیا این محدودیت می‌بایست قانونی باشد یا اخلاقی و یا هر دو؟ آیا تمسخر یک باور که به زعم فرد تمسخرکننده خرافی است اخلاقن ناروا است؟ ملاک تشخیص روایی و ناروایی آن چیست؟ و اگر فردی بخواهد یک باور خرافی -به زعم اتمسخر کننده- را با زبان هنر به تصویر بکشد و نقد کند چگونه باید عمل کند که مومنان نرنجند؟ این پرسش‌ها را با یاسر میردامادی پژوهش‌گر دین و فلسفه در میان نهاده‌ایم. میردامادی حق به سخره گرفتن را به رسمیت می‌شناسد اما بر این نظر است که نمی‌توان دلیل قابل دفاعی ارایه کرد که تمسخر بهترین راه نقد یک باور است.

به نظر شما، یک عمل و یا یک سخن، چه ویژگی‌هایی باید داشته باشد تا مصداق توهین تلقی شود؟

توهین، نحوه‌ای سرکوب است در جایی که سرکوب روا نیست، حتی اگر در واکنش به سرکوب ابراز شده باشد: وقتی در پاسخ به فردی، خواسته و دانسته (عالماً-عامداً) گفته می‌شود «خفه شو کثافت!» (و نه این که ناخواسته از دهان‌ گوینده‌ی این سخن چنین کلامی بیرون بزند)، حتی اگر فردی که به او توهین شده، واقعاً توهینی کرده باشد، گوینده این سخن، در واکنش به سرکوب، دست به سرکوب متقابل زده است. وقتی کسی به دیگری توهین می‌کند، در تعبیر عامیانه برای توصیف این کار، گاهی گفته می‌شود: «دیدی طرف را لِه کرد!؟». این یعنی شهود زبانی ما توهین را با سرکوب (له کردن) عمیقاً مرتبط می‌انگارد. هر سرکوبی البته توهین نیست، زیرا سرکوب اگر روا باشد مصداقی از توهین به شمار نمی‌آید. مثلاً اگر کسی قصد گروگان گرفتن کودکی را دارد و تنها راه جلوگیری از او فریاد کشیدن و کمک خواستن از مردم است، در چنین حالتی فرد گروگان‌گیر -از رهگذر فریادهایی که برای کمک‌خواهی جهت جلوگیری از کار او سر داده می‌شود- سرکوب شده است اما از آن‌جا که این سرکوب روا بوده است، توهینی نسبت به گروگان‌گیر صورت نگرفته است. ناگفته پیداست که یافتن مرز سرکوب روا از سرکوب ناروا، اگر ممکن باشد، همیشه ساده نیست. با این حال، دشواری علمی یافتن مرز سرکوب روا از ناروا، ضرری به تفکیک نظری-مفهومی سرکوب روا از ناروا وارد نمی‌کند.

توهین از آن‌جا که از جنس سرکوب ناروا است، با عدم مدارا پیوندی وثیق دارد. مداراگر توهین‌کننده نمی‌شود، زیرا دست به سرکوبِ ناروا نمی‌زند.

 سرکوب، پایان گفتگو است، در جایی که گفتگو ممکن و روا است. هر پایان گفتگویی اما از جنس سرکوب و توهین نیست. فردی می‌تواند محترمانه گفتگویی را به هر دلیلی (مثلاً خستگی، وارد شدن به خط قرمزهای او، احساس عدم صلاحیت در ورود به آن بحث یا غیره) پایان دهد. اما هر توهینی پایان گفتگو است اگر پیش‌تر گفتگویی شکل گرفته باشد، و یا از جنس عدم امکان آغاز گفتگو است اگر -هنوز گفتگویی آغاز نشده- توهینی صورت بگیرد. این حکم، حتی اگر فردی که به او توهین شده، هم‌چنان بکوشد که به گفتگو ادامه دهد یا گفتگو را آغاز کند، باز هم باقی است. به مثال نخست باز گردم: کسی با «کثافتی» که «باید خفه شود» گفتگویی ندارد، حتی اگر آن «کثافت» بکوشد که «خفه» نشود.

گفتنی است که توهین همیشه از سرِ خشمگینی نیست؛ کسی می‌تواند در کمال آرامش چنین کند. در سریال مشهور انگلیسی «ارتش سرّی»، کسلر، رییس گشتاپوی بروکسل، در بسیاری موارد با آرامش و طمأنینه‌ی تمام، به متهمان توهین می‌کرد.

توهینِ گفتاری، همیشه از جنس سخن کاذب نیز نیست. از قضا توهین ممکن است حاوی سخن یا سخنانی واقع‌گرایانه باشد. چندین سال قبل، چند مشتریِ رستورانی در امریکا از گارسون آن رستوران شکایت به دادگاه بردند. ماجرا ظاهراً از این قرار بوده که گارسون پس از آماده شدن غذای آن‌ها به همکارش می‌گوید: «غذاها را به سر میز آن یهودی‌ها ببر». این مشتری‌ها از گارسون شکایت کرده بودند که چرا آن‌ها را این‌گونه خطاب کرده است. اگر بپذیریم که کار گارسون توهین بوده است، توهین بودن کار او نه به خاطر خلاف واقع‌نمایی بوده است (زیرا مشتری‌ها واقعاً  کلیمی بوده‌اند و گارسون نیز این را احتمالاً از نوع لباس و آرایش موی آن‌ها دریافته بوده است) بلکه به این خاطر بوده است که اگر آن‌ها مسیحی می‌بودند در نظر گارسون در امریکا احتمالاً افرادی عادی تلقی می‌شدند که برای اشاره به آن‌ها لازم نبود به وابستگی دینی آن‌ها اشاره‌ای رود. اما حالا با یهودی خواندن آن‌ها هنگام اشاره کردن، انگاری تلویحاً غیر عادی بودن آنان مورد تأکید وی قرار گرفته است.

توهین همیشه از جنس عمل یا کنش نیز نیست، بلکه می‌تواند از جنس ترک عمل یا بی‌واکنشی باشد. به این معنا که کاری نکردن در جایی که انجام کاری روا و بلکه لازم است، می‌تواند اخلاقاً مصداقی از توهین باشد. فرض کنید دوستی به کمک شما نیاز مبرم دارد و این کمک نیز به گونه‌ای است که از عهده‌ی شما بر می‌آید و از عهده‌ی کس دیگری بر نمی‌آید. در چنین حالتی اگر شما بدون دلیل موجهی از کمک کردن به دوست‌تان شانه خالی کنید، این بی‌عملی شما می‌تواند توهین به دوست‌تان به حساب آید.

توهین در حالت شدید (و چه بسا در شدیدترین حالتش) عموما با «پرده‌دری جنسی» همراه است. در چنین حالتی، به تعبیری عامیانه، عموماً «نوامیس طرف را چرخ می‌زنند». به کارگیری «کلیشه‌های جنسی‌» نیز نقشی محوری در این حالت ایفا می‌کند. کلیشه‌های جنسی‌ مثل «زنانه رفتار کردن مردان»، «نانجیب رفتار کردن زنان» و مواردی از این دست، دست‌مایه‌ی توهین‌های بسیار در زبان‌های مختلف (و نه فقط در زبان فارسی) بوده است. (برای این نوع کاربرد زبان در فارسیِ معاصر، خصوصاً در زبان غیر رسمی، بنگرید به: «فرهنگ لغات زبان مخفی»، مهدی سمائی، نشر مرکز، به طور خاص ذیل مدخل «ب»). 

توهین البته «بافتاری» (contextual) نیز هست. یعنی کردار و گفتار خواسته و دانسته‌ای ممکن است در یک بافت، توهین تلقی شود اما مشابه آن کردار و گفتار در بافت دیگری توهین تلقی نشود. بر این اساس هر گفتار یا کردار خواسته و دانسته‌یِ ساده‌ای، در صورتی که خارج از بافتارِ -از نظر اجتماعی- شایسته‌ی آن رخ دهد، می‌تواند توهین‌آمیز باشد. خمیازه کشیدن و کش و قوس آمدن در حضور استاد هنگام درس رسمی، به طوری که استاد آشکارا آن را ببیند، ممکن است توهین تلقی شود اما مشابه چنین کاری پس از درس و در میان دوستان صمیمی بعید است توهین به حساب آید. 

این نکته نیز مهم است که قصد و نیّت فرد، در توهین‌آمیز بودن یا نبودن کردار و گفتارِ خواسته و دانسته‌‌اش نقشی اساسی ایفا نمی‌کند. به تعبیر دیگر، توهین امری «ذهنی» (subjective) نیست، بلکه «بینا-ذهنی» (intersubjective) است. فردی ممکن است قصد توهین نداشته باشد، اما کار یا سخنی که خواسته و دانسته انجام می‌دهد یا می‌گوید، توهین باشد (مثال خمیازه کشیدن در درس را به خاطر بیاورید). از سوی دیگر، فردی را در نظر بگیرید که در جزیره‌ای کاملاً تنهاست و هیچ انسان دیگری در آن‌جا وجود ندارد و چنین فردی قصد دارد به عالم و آدم فحش دهد. مادامی که کسی نباشد تا به او ناسزا بگوید، توهینی صورت نگرفته است. بله، نیت فرد در این که تا چه حد (و آیا اصلاً) می‌توان فرد را به خاطر کردار و گفتار خواسته و دانسته‌اش سرزنش و ملامت کرد، نقش مهمی ایفا می‌کند اما قصد و نیت، نقشی محوری در خودِ توهین بودن یا نبودن کردار و گفتار خواسته و دانسته‌ی فرد بازی نمی‌کند. بالاتر از این، مواردی وجود دارد که قصد توهین نداشتن، فرد را حتی از شایسته‌ی سرزنش بودن نیز مبرّی نمی‌کند (چه رسد به این که از توهین‌آمیز بودن کردار و گفتارش تبرئه سازد): یک دانشجوی فوق لیسانس یا دکترا و یا سال‌ آخر لیسانس، اگر هنگام درس به نحوی آشکارا خمیازه بکشد و کش و قوس بیاید، حتی اگر قصد و نیت توهین نداشته باشد، نه تنها عمل‌اش باز هم توهین است بلکه شایسته‌ی سرزنش نیز هست زیرا به قول فقها مصداق «جاهل مقصّر» است. یعنی او علی القاعده باید می‌دانسته که در چنین موقعیتی چطور رفتار کند.

حتی اگر بپذیریم که معیاری نظری برای تشخیص کردار یا گفتارِ خواسته و دانسته‌ای که توهین تلقی می‌شود، از کردار یا گفتار خواسته و دانسته‌ای که توهین تلقی نمی‌شود، در دست داریم (و پذیرش چنین امری محل مناقشه‌ی بسیار می‌تواند باشد)، آن‌گاه همیشه مواردی وجود دارد که تشخیص توهین بودن یا نبودن آن‌ها در عمل دشوار است. به تعبیر دیگر، پیاده‌سازی آن معیار نظری (به فرض وجود چنین معیاری) در عمل همیشه ساده نیست. و به همین دلیل در داوری اخلاقی در این باب، احتیاط بسیار می‌بایست کرد. 

سخن‌ام را خلاصه کنم: توهین سرکوبِ ناروا است، با عدم مدارا پیوندی تنگاتنگ دارد، پایانِ گفتگو است، ضرورتاً از جنس سخن کاذب نیز نیست، بافتاری است، می‌تواند از جنس ترک عمل باشد، در حالت شدیدش عموماً با پرده‌دری جنسی همراه است، امری بینا-ذهنی است، و تشخیص آن از نا-توهین در عمل همیشه ساده نیست (اگر اصولاً ممکن باشد).

شما در جایی حقِّ به سخره‌ گرفتن ِ مقدسات را به رسمیت شناخته‌اید و البته تاکید کرده‌اید که این حق به معنای روا بودن اخلاقی ِ آن نیست؛ از چه رو به سخره‌گرفتن یک باور که ممکن است به زعم تمسخرکننده خرافات باشد اخلاقن مذموم است؟

زیرا به سخره گرفتن هر چیزی (به سخره گرفتنِ باوری، کنشی، فردی، جمعیتی و غیره) مطلقاً از نظر اخلاقی ناروا است، و این که چیزی واقعاً خرافات باشد جوازی برای رواییِ به سخره گرفتنِ آن نیست، چه رسد به این که چیزی صرفاً خرافات «به نظر بیاید». یعنی اگر باوری به نظر کسی خرافات می‌رسد، خرافات به نظر رسیدنِ آن باور، صرفاً نقد آن باور را مجاز می‌دارد نه به سخره کشیدنِ آن را. بلافاصله در چنین جایی این پرسش استخوان‌سوز سر بلند می‌کند که: فرقِ فارق سخره و نقد چیست؟ من پاسخ جامعی برای این پرسش در دست ندارم (اگر اصولاً به دست دادن چنین پاسخی ممکن باشد). اما در عین حال بگذارید از کلّی‌گویی پرهیز کنم، زیرا کسی که کلّی‌گویی می‌کند، در‌واقع چیزی نمی‌گوید از آن‌رو که تنها در پرتو نمونه‌ یا نمونه‌های جزییِ ارائه شده است که می‌توان اولاً درستی یک نظر و ثانیاً تعمیم‌پذیری آن را آزمون کرد.

بخش مهمی از پاسخ به این پرسش که تفاوت نقد و سخره چیست، بسته به پاسخ به این پرسش است که داوری ما در باب «طنز نقادانه» و خصوصاً «طنز نقادانه‌ی الاهیاتی» چیست. زیرا طنز نقادانه یکی از مواردی است که وسیعاً در میانه‌ی نقد و سخره به نظر می‌رسد. به نظر من طنز نقادانه (در قالب تصویر، کاریکاتور، شعر، نثر، موسیقی و غیره) در بسیاری موارد، مصداقی از سخره نیست، حتی اگر سخره‌ به نظر برسد و در نتیجه توهین به حساب نمی‌آید. چنین طنز نقادانه‌ای، خصوصاً می‌تواند مقدساتِ قومی را نیز طنازانه به نقد بکشد و نقادانه به طنز. برای آن که سخن به درازا نکشد، در مقام دلیل‌آوری صرفاً دو نمونه‌ از طنز نقادانه‌ی الاهیاتی‌ را گذرا به میان می‌آورم که به نظرم مصداق سخره (و در نتیجه توهین) نیستند، گرچه ممکن است به نظرِ بسیاری این‌گونه به نظر برسند.

سروش پاکزاد (این اسم به احتمال خیلی زیاد مستعار است) در وبلاگ‌اش (هشت‌سنگ) نمونه‌ای موفق از طنز نقادانه‌ی الاهیاتی را ارائه کرده است که گرچه رادیکال و ساختارشکنانه است اما سخره‌گرانه و توهین‌آمیز نیست، بلکه آدمی را به درنگ وا می‌دارد (وجه نقادانه‌ی آن) و گاهی لبخندی هم بر گوشه‌ی لب می‌نشاند (وجه طنز‌آمیز آن). رنگ‌مایه‌ی مشترک تمام طنزهای نقادانه‌ی الهیاتی او تأکید خلاقانه بر این نکته است که: جهان خدایان، چنان‌چه در ادیان تصویر شده اند، چقدر بشری اند و چه مایه مناسبات بشری بر آن‌ها حاکم است. (متأسفانه او پس از آن که طنزهایش را در قالب کتابی تحت عنوان «دوزخرفات» (با مقدمه‌ای از ابراهیم نبوی) منتشر کرد، اکثر پست‌های وبلاگی خود را پاک کرد، و دیگر در وبلاگ‌اش نمی‌نویسد، اما هنوز ته‌مانده‌ی برخی از پست‌هایش در بقایای وبلاگ‌ وی قابل رؤیت است. (لینک آمازون کتاب) در صورتی که به متن کتاب دسترسی دارید، پیشنهاد می‌کنم، یک طنز کوتاه‌اش را با عنوان «خویش را تأویل کن نی ذکر را» از دست ندهید).

نمونه‌ی دیگری از طنز نقادانه‌ی الاهیاتی که مصداقی از سخره‌گری (و در نتیجه توهین) به حساب نمی‌آید، طنزی از محمود فرجامی (اسم مستعار نیست!) با عنوان «راه‌های عملی تظاهر به روزه‌داری» است، در این آدرس این نوشته نیز علاوه بر آن که لبخندی بر لب می‌نشاند (یعنی مصداقی از طنز است) می‌کوشد نشان دهد که اجباری کردن مناسک دینی در سطح جامعه، خواهی-نخواهی به چه نتایج مضحکی می‌انجامد (و این یعنی مصداقی از نقد نیز هست)، نتایجی که بعید است حتی متدینان فکور و دوراندیش حاضر باشند بر آن صحّه بنهند.

ممکن است کسی بگوید حتی اگر چنین نوع طنز‌هایی از نظر اخلاقی اشکال نداشته باشد، از نظر دینی اشکال دارد. اما به نظر می‌رسد طنزهای نقادانه‌ی الاهیاتیِ سروش پاکزاد و امثال وی، نه تنها اخلاقاً سخره‌گرانه (و در نتیجه توهین‌آمیز) نیست، بلکه حتی از منظر الاهیاتی نیز در خور درنگ است. منظورم از در خور درنگ بودن از منظر الهیاتی، از منظر «الاهیاتِ سلبی» (apophatic theology) است. الاهیات سلبی رویکرد خاصی در الاهیات است که معتقد است توصیف خداوند در کلام نمی‌گنجد (و این سخن را جدی می‌گیرد) و در نتیجه هیچ سخنی در توصیف خداوند، خداوند را چنان که باید و شاید به وصف در نمی‌آورد. در نتیجه، به نظر الاهی‌دانان سلبی، هر گونه سخن گفتن از خداوند، ناقص است و هیچ گاه به کمال نمی‌رسد. به تعبیر دیگر، هیچ توصیفی از خداوند، در‌ واقع توصیفی از خداوند نیست، بلکه در‌واقع توصیف ناتوانی ما در توصیف خداوند است. ساده‌تر این‌که: هر توصیفی از خداوند در‌ واقع توصیفی از انسان است نه از خداوند. گرچه الهی‌دانان سلبی معتقد نیستند که همه‌ی تصویرهای برساخته از خداوند، ارزش مساوی دارند اما لازمه‌ی چنین الاهیاتی این است که نقد هر گونه تصویری که از خداوند در طول تاریخ برساخته شده است، از نظر الاهیاتی روا است. و یکی از صورت‌های نقد نیز طنز نقادانه است و این طنز نقادانه اگر صورتی از خداوند را به طنز نقادانه بکشد، قدسیت‌زدایی و بی‌حرمتی نکرده است، زیرا تصویر خداوند غیر از خداوند است و هر گونه تلاش برای مطلق کردن تصویر خداوند، قالب کردن تصویر به جای صاحب تصویر است و این خداپرستی نیست. زیرا خداوند -اگر وجود داشته باشد- ورای همه‌ی تصویرهاست (استعلاء دارد). چنین الاهیات سلبی‌ای نه تنها با به طنزِ نقادانه کشیدنِ تصویرهای برساخته از خداوند مشکلی ندارد، بلکه به استقبال آن می‌رود. زیرا آن را نحوه‌ای بت‌شکنی به حساب می‌آورد. پس طنز نقادانه‌ی الاهیاتی نه از نظر اخلاقی ناروا است و نه از نظر الاهیاتی.

بر این اساس بود که در موضوع ترانه‌ی شاهین نجفی، به نظرم آمد که حساسیت‌های متدینانِ معترض، و حتی روشنفکران دینی‌ای که در این باب چیزی قلمی کردند، به جا نبود و در نوشته‌ی کوتاهی -که شما در پرسش‌تان به آن اشاره کردید- کوشیدم ناروایی حساسیت آنان را نشان دهم. سخن من در آن‌جا این بود که به سخره گرفتن مقدسات یک قوم اخلاقاً نارواست اما قانون نمی‌تواند چنین چیزی را منع کند زیرا یکی از حقوق آدمیان حق به سخره گرفتن آن چیزی است که به نظر عده‌ای مقدسات می‌آید. مثالی برای توضیح امری که اخلاقاً نارواست اما قانوناً نه، این است: اگر بپذیریم که سیگار کشیدن، در اکثر موارد، به بدن ضرر جدی می‌زند، آن‌گاه سیگار کشیدن اخلاقاً نارواست اما قانون نمی‌تواند سیگار کشیدن را به طور کلّ منع کند. نکته‌ی دیگری که به اشاره آن‌جا گفتم و در این‌جا بسط‌اش دادم این بود که ترانه‌ی شاهین نجفی به نظرم مصداقی از طنز نقادانه‌ی الاهیاتی و نه توهین بود و در آن، دشواری‌های پیش‌روی جامعه‌ی امروز ایران در قالب دردِ دلی با یکی از شخصیت‌های مقدس مذهبی، طرح شده بود و از آنچه به نظرِ سراینده و خواننده‌یِ شعر، سکوت عالم قدسی در مقابل دشواری‌های پیش روی جامعه‌ی امروز ایران آمده بود، گلایه شده بود.

به نظرم شگفت‌انگیز آمد که حتی روشنفکران دینی‌، که سهم بزرگی در گسترش رواداری در میان جامعه‌ی ایرانی دارند، در نوشته‌های خود ناظر به موضوع ترانه‌ی شاهین نجفی، یکی از این دو موضع غیر قابل دفاع را گرفتند: یا توهین‌آمیز بودن این ترانه را مسلّم انگاشتند و برای آن استدلالی نکردند (و از این جهت درست شبیه متدینان سنتی عمل کردند)، و یا در تنها موردی هم که یکی از روشن‌فکران دینی در مقاله‌ای خواندنی کوشید به سود این موضع استدلال کند، صرفاً به گفتن این جمله‌ی سؤالی بسنده شد که: «اگر این ترانه مخصوصاً با توجه به بافت/ زمینۀ خاصی که در آن سروده و اجراشده، مصداق اهانت نباشد، اصولاً چه چیزی اهانت است؟» (لینک) حتی اگر بپذیریم که جمله‌ی سؤالی می‌تواند شأن استدلالی ایفا کند (و در نتیجه استدلال این باشد که: اگر این ترانه را توهین به حساب نیاوریم، هیچ چیز دیگری را نمی‌توان توهین به حساب آورد)، آن‌گاه به نظرم این استدلال غیر قانع‌کننده است. زیرا این استدلال می‌گوید:

۱- این ترانه به‌گونه‌ای است که اگر آن را توهین به حساب نیاوریم، دیگر هیچ چیزی باقی نمی‌ماند که بتوان آن را توهین به حساب آورد.

۲- چیزهایی هست که می‌توان آن‌ها را توهین به حساب آورد.

پس: این ترانه توهین است.

به نظر من مقدمه‌ی نخست این استدلال، غیر قابل دفاع است. می‌توان این ترانه را توهین به حساب نیاورد (بلکه به توضیحی که آمد مصداق طنز نقادانه‌ی الاهیاتی به حساب آورد)، و در عین حال همچنان می‌توان -بی آن که گرفتار تناقض شد- چیزهای دیگری را مصداق توهین به حساب آورد. گذشته از این، حتی اگر این ترانه واقعاً توهین هم می‌بود، سقف توهین نبود که آن‌گاه بر اساس مطابق مقدمه‌ی نخست استدلال بالا، اگر آن را توهین به حساب نمی‌آوردیم، دیگر هیچ چیز دیگری باقی نمی‌ماند که بتوان توهین به حساب آورد. پس استدلال فوق، حتی اگر این ترانه واقعاً توهین هم بوده باشد، از عهده‌ی موجه ساختن ادعای توهین بودن این ترانه بر نمی‌آید. این نکته را اگر به توضیحی که قبلاً در باب طنز نقادانه‌ی الاهیاتی دادم ضمیمه کنیم، نتیجه این خواهد شد که: هم استدلال فوق به سود توهین بودن این ترانه و هم اصل ادعای توهین بودن این ترانه، هر دو، غیر قابل دفاع اند.

آیا بین توهین به یک باور و تمسخر آن، از لحاظ اخلاقی تفاوتی وجود دارد؟

بله تفاوت وجود دارد اما این تفاوت به نحو اعم و اخص است نه به نحو تقابل، یعنی به این صورت است که: هر تمسخری توهین است اما هر توهینی تمسخر نیست. باز به مثال نخست بازگردم. وقتی به کسی کاملاً جدی گفته می‌شود «خفه شو کثافت» هیچ تمسخری صورت نگرفته است، اما آشکارا توهین صورت گرفته است.

اگر فردی “تقریر حقیقت” را بر “تقلیل مرارت” ارجح بداند و از سوی دیگر بر این نظر باشد که باوری از حقیقت تهی است و آن‌گاه در راستای تقریر حقیقت آن را به سخره بگیرد، اخلاقن عمل مذمومی انجام داده است؟

با فرض سؤال، سخره‌گری در صورتی اخلاقاً روا است که بتوان دلیل قابل دفاعی برای این دو نظر ارائه کرد: ۱- ترجیح «تقریر حقیقت» بر «تقلیل مرارت»، ۲- این‌که به سخره گرفتن یک باور بهترین راه -و یا دست‌کم راه معقولی- برای نقد آن باور است. اما من عمیقاً تردید دارم که بتوان دلیل قابل دفاعی، خصوصاً برای این که سخره‌گری بهترین راه و حتی راه معقولی برای نقد یک باور است، ارائه کرد.

بیایید نسخه‌ی ضعیف نظر دوم را در نظر بگیریم، یعنی نظری که می‌گوید سخره‌گری حتی اگر بهترین راه نقد یک باور نباشد (نسخه‌ی قوی)، در عین حال راه معقولی است. ممکن است در دفاع از این نظر، کسی به این شیوه استدلال کند: گاهی برای تحت تأثیر قرار دادن دیگران هنگام نقد باورهایشان باید رویکردی براندازانه داشت و رویکرد اصلاحی را ترک گفت، زیرا رویکرد اصلاحی باورمندان را به اشکالات باورهایشان آگاه نمی‌سازد. به سخره کشیدن باور، یکی از مؤثرترین شیوه‌های برخورد براندازانه و ویران‌گر با یک باور هنگام نقد آن است. پس به سخره گرفتن یک باور دست کم گاهی برای نقد آن باور، شیوه‌ای کارگر و در نتیجه معقول است. در پاسخ به این استدلال می‌توان گفت تضمینی برای اثرگذاری سخره‌گری وجود ندارد بلکه کاملاً محتمل است که فرد در مقابل به سخره گرفتن باورهایش، از خود واکنش تعصب‌آمیز نشان دهد و در نتیجه سخره‌گری نه ویران‌گر باورهای فرد بلکه عامل فرو رفتن وی در لاک دفاعی یا حتی برون آمدن او در قالب تهاجمی شود.

اما بیایید فرض کنیم که واقعاً بتوان نشان داد در مواردی سخره‌گری پیامد نیکی به همراه دارد به این معنا که فرد را برای مواجهه‌ی انتقادی با باورهایش مهیا می‌کند. حتی در چنین حالتی باز هم معلوم نیست که بتوان بر اساس ملاحظاتی صرفاً مربوط به پیامد یک عمل، در باب آن عمل داوری اخلاقی کرد. یعنی معلوم نیست که بتوان برای رسیدن به پیامد نیکی، هر روشی را اخلاقاً مجاز دانست. فیلسوفانی که خوبی و بدی اخلاقی یک کنش (که شامل کنش گفتاری نیز می‌شود) را صرفاً بر اساس پیامدهای آن کنش به داوری می‌نشینند، و می‌گویند اگر کنشی پیامدهای نیکی به همراه داشت (پیامدهایی مثل بیشینیه کردن لذت و کمینه کردن درد و رنج) آن‌گاه آن عمل اخلاقاً نیک است، و اگر پیامدهای نیکی به همراه نداشت، آن کنش اخلاقاً بد است، به پیامدگرایی (consequentialism) متمایل‌ اند. کم نیستند فیلسوفانی که پیامدگرایی را برگزیده‌اند اما پیامدگرایی نیز زیرشاخه‌های متنوعی دارد که برگرفتن برخی از آن زیرشاخه‌ها، در داوری ما در باب موضوع مورد بحث‌مان، اثر متفاوت می‌گذارد. (مثلاً بر اساس پیامدگراییِ قاعده‌محور (rule-consequentialism) بعید است بتوان حکم به رواییِ اخلاقیِ سخره‌گری داد حتی اگر در مواردی سخره‌گری روشن‌گر از کار در آید). با این حال، کم نیستند فیلسوفانی که در نظریه‌ی هنجاری (normative theory) خود، جانب پیامدگرایی را نگرفته‌اند و به نظریه‌های هنجاری دیگری (مثل تکلیف‌باوری (deontologism) و اخلاقِ فضیلت (virtue ethics) متمایل اند و یا می‌کوشند این سه نظریه‌ی هنجاری را با یکدیگر جمع کنند, مثل پارفیت (Derek Parfit) در کتاب مهم خود با عنوان «در باب آن‌چه مهم است» (On What Matters).

داوری در باب این که آیا نظریه‌های هنجاری مختلف را می‌توان با یکدیگر جمع کرد و اگر نمی‌توان کدام نظر را باید برگزید، از حوصله‌ی این نوشتار خارج است و از بضاعت علمی این نویسنده نیز هم. آنچه از ذکر گذرای تنوع نظرات در این‌جا مقصود دارم صرفاً این نکته است که اگر کسانی از روی حقیقت‌جویی -و نه از سر تشفّیِ خاطر و مانند آن- به سخره‌ی آراء و باورهای دیگران می‌پردازند (و چنین افرادی بی‌شک وجود دارند، گرچه نمی‌دانم اندک اند یا بسیار)، چنین افرادی نمی‌توانند به پیچیدگی و تنوع بحث‌هایی که مصداقاً (ناظر به تعیین مصداق) و مفهوماً (ناظر به نظریه‌ی هنجاری) در این باب وجود دارد، به نحو سیستماتیک بی‌اعتنا باشند.

در قرآن به آیاتی برمی‌خوریم که فی‌المثل باور مشرکین و بت‌پرستان را به سخره گرفته است و بعضن حتا با زبان توهین‌آمیز سخن گفته است آیا این نمی‌تواند لااقل برای مومنین به این معنا باشد که تمسخر و یا توهین هم‌واره غیراخلاقی نیست؟

از آن‌جایی که به نظر می‌رسد شهودهای اخلاقی ما حکم به ناروا بودن مطلق سخره‌گری می‌دهند، حال اگر ظواهر پاره‌ای از آیات قرآن (و یا هر متن دینی دیگری) چنان باشد که از آن سخره‌گری برداشت شود (و در نتیجه آن متن تلویحاً حکم به روا بودن سخره‌گری داده باشد)، و نیز اگر در بادی امر به نظر برسد که چنین متنی نمی‌بایست علی القاعده حکم به رواییِ سخره‌گری بدهد، آن‌گاه با در نظر گرفتن همه‌ی این موارد، گرفتار تعارض شده‌ایم، در چنین حالتی منطق رفع تعارض حکم می‌کند که یا باید: ۱- حکم کنیم که قرآن حکم به امری غیر اخلاقی داده است (یعنی حکم کنیم که تعارض واقعی است) و یا این‌که: ۲- تفسیر خود از قرآن را عوض کنیم و تفسیر جدیدی به دست دهیم به نحوی که در این تفسیر جدید، حکم برخاسته از شهود اخلاقی‌مان با برداشت‌مان از قرآن ناسازگار نباشد و یا دست‌کم تعارض صریح نداشته باشد (یعنی حکم کنیم که تعارض ظاهری است). به حصر منطقی راه‌های دیگر هم وجود دارد. مثلاً این که: ۳- قائل به توقف حکم شویم (یعنی داوری‌ای در این باب نکنیم) و یا این که: ۴- در شهود اخلاقی خود تردید کنیم (یعنی باز هم حکم کنیم که تعارض ظاهری است اما حکم به ظاهری بودن تعارض این بار به این خاطر باشد که شهود اخلاقی ما درست کار نکرده است نه این که تفسیر ما از متن دینی نیازمند تجدیدنظر است)، که در پرسش شما به راه‌حل چهارم اشاره شده بود.

ناظر به راه‌حل چهارم می‌توان گفت گرچه‌ شهودهای اخلاقی ما خطاپذیر (fallible) و در نتیجه تجدیدنظر پذیر اند، اما به نظر می‌رسد که همین شهودهای اخلاقی خطاپذیر، باید حاکم و مقدم بر برداشت‌های ما از متون دینی باشند. زیرا شهودهای اخلاقی ما با برداشت‌های‌مان از متون دینی تصحیح، تجدیدنظر و بازسازی نمی‌شوند، بلکه با شهودهای اخلاقی دیگرمان – که البته آن‌ها نیز خطاپذیر اند- تصحیح، تجدیدنظر و بازسازی می‌شوند. بله، ممکن است کسی برای شهود اخلاقیِ تصحیح‌گر تأییدی از متون دینی هم بیاورد، اما آن شهود اخلاقی به خاطر تأییدی که از متون دینی به سود آن آورده می‌شود، شهود اخلاقیِ تصحیح‌گر نمی‌شود. در صورتی که شهود اخلاقی‌ای در دست باشد که اولاً با شهود اخلاقی دیگری در تعارض باشد و ثانیاً قوت آن شهودِ متعارض بیشتر و یا به قدر شهود اول باشد، شهود اخلاقی دوم، شهودی تصحیح‌گر خواهد بود، خواه تأییدی به سود آن در متون دینی بتوان یافت، خواه نتوان یافت و خواه حتی شاهدی علیه آن در متون دینی یافت.

اگر بخواهم مصداقی‌تر پرسش مطرح کنم اگر فردی بر این نظر باشد که ازدواج پیامبر گرامی اسلام با دختری نُه ساله -عایشه- اخلاقن ناروا بوده و یا امامت یک انسان در خردسالی خردپذیر نیست و آن‌گاه بخواهد این نظر خود را با زبان شعر، کاریکاتور، فیلم، ترانه و حتا طنز بیان کند، چگونه باید عمل کند که مصداق توهین واقع نشود؟

به نظرم اگر کسی بخواهد به موضوعاتی که در پرسش‌تان اشاره کردید (و یا هر موضوع دیگری) بپردازد، و نیز اگر بخواهد پرداختن‌اش به این موضوعات توهین‌آمیز نباشد، باید پرداختن او به این موضوعات دست‌کم این ویژگی‌ها را دارا باشد: سرکوب‌گرانه نباشد، راه را به گفتگو و تجدیدنظر نبندد، به پرده‌دری جنسی آمیخته نباشد (حتی هنگامی که به نقد رویکرد جنسی یک فرد می‌پردازد) و حسّاس به بافتار باشد (به توضیحی که در پاسخ پرسش نخست دادم). بگذارید مثالی بزنم از یک متن که به موضوع حیات جنسی پیامبر اسلام پرداخته است، و البته به بخشی از این حیات که از موضوع ازدواج پیامبر با عایشه (که مطابق یک قول موقع ازدواج نه سال داشته است) پرسش‌برانگیزتر است و آن موضوع ازدواج ایشان است با زینب بنت جحش، که همسر پسرخوانده‌ی پیامبر، زید ابن حارثه و نیز دختر عمه‌ی خود پیامبر بود. به این دلیل می‌گویم این موضوع از موضوع ازدواج با عایشه پرسش‌برانگیزتر است که موضوع ازدواج با عایشه را (حتی اگر بپذیریم که موقع عروسی ۹ سال داشته است و نه ۱۲ سال یا بیشتر) چه بسا بتوان با ارجاع به عرف آن زمان -که به قدر زمان کنونی، ازدواج یک مرد جاافتاده با یک دختر تازه بالغ را قبیح نمی‌دانست- توضیح داد، اما علاقه‌مند شدن یک مرد به زن شوهردار (به فرض وقوع) و نیز نهایتاً ازدواج با او، خصوصاً اگر این علاقه‌مندی، بخشی (حتی کوچک) از علت جدایی آن زن از شوهرش باشد و نیز شوهر آن زن نیز پسرخوانده‌ی آن مرد باشد (به طوری که انگاری آن زن عرفاً حکم عروس آن مرد را داشته است)، چیزی است که عرف عرب آن زمان نیز نمی‌پذیرفت (چنان‌چه آیه‌ی قرآن هم به احتیاط پیامبر نسبت به زیر پا گذاشتن عرف آن زمان در این باب اشاره دارد: احزاب ۳۷ و ۳۸)، خصوصاً اگر آن مرد جایگاهی معنوی-دینی داشته باشد. توجه کنید که در این‌جا در مقام نقد یا دفاع از این ازدواج‌ها و به طور کل حیات جنسی پیامبر نیستیم و پرداختن ما به این موضوعات صرفاً مرتبه دومی است و نیازی نداریم نسبت به بحث‌های مرتبه اولی موضعی اتخاذ کنیم. یعنی در این‌جا صرفاً در صدد نشان دادن چگونگی پرداختن دیگران به این موضوعات -از جهت توهین‌آمیز بودن یا نبودنِ پرداختن‌شان، و نه از جهت قابل دفاع یا غیر قابل دفاع بودن موضع‌شان- هستیم. توضیحی هم که دادم صرفاً برای نشان دادن این نکته بود که موضوع دوم (ازدواج با زینب بنت جحش) پرسش‌برانگیزتر از موضوع اول (ازدواج با عایشه) و در نتیجه حساسیت‌برانگیزتر است و از این رو بررسی پرداخت‌هایی که به موضوع دوم اختصاص یافته است، برای مقصودِ ما روشن‌گرتر خواهد بود. 

هاشم صالح، روشن‌فکر سوری ساکن فرانسه، نویسنده، شارح و مترجم آثار محمد آرکون، اسلام‌شناس فرانسوی الجزایری تبار، در مقاله‌ای به موضوع ازدواج پیامبر با زینب بنت جحش پرداخته است. نوشته‌ او می‌کوشد، در نوشته‌ای آمیخته به صنابع ادبی، نشان دهد که این ازدواج، بر خلاف نظر برخی مستشرقان و منتقدان اسلام، قدحی بر نبوت پیامبر نیست، زیرا نشانه‌ی حسّانیّت (sensuality) نبی یا مایه گذاشتن از آسمان برای توجیه امری حسّانی به شمار نمی‌آید. بلکه بالاتر از آن، این ازدواج «برهانی قاطع بر نبوت» اوست. در نظر او این ازدواج نشانه‌ی پیروزی عشق بر عرف است و تأییدی است که از آسمان (روا داشتن قرآنیِ این ازدواج) برای بزرگداشت عشق فرود می‌آید. این ازدواج نشانه‌ی تفوق عشق بر قواعد جاافتاده‌ی جامعه است. او سپس به بنیادگرایان مسلمان توصیه می‌کند که از پیامبر اسلام برتری قانون عشق بر هر قانون دیگری را فرا بگیرند و با لطافت عشق آشتی کنند. تا این‌جای کار به نظر می‌رسد که دفاعی مدرن از اسلام صورت گرفته است، دفاعی که مسلمانان سنتی حتی اگر آن‌را نپذیرند، چه بسا به عنوان دفاعی ناپذیرفتنی از اسلام، و نه نقد اسلام، به رسمیت بشناسندش. اما متن لایه‌ی زیرینی دارد که آن لایه‌ی زیرین را هم از لحن متن (که در جاهایی به کنایه نزدیک می‌شود) و هم از شناخت بیرونی‌مان از هاشم صالح، به عنوان یک روشن‌فکر سکولار منتقد، می‌توان دریافت. لایه‌ی زیرین متن، انگاری به نحو تلویحی، در صدد بیان این نکته است که این دفاع، که احتمالاً بهترین دفاع از این موضوع می‌تواند باشد، نیز از عهده‌ی موجه ساختن این امر بر نمی‌آید و این موضوع صرفاً دلیلی بر تاریخیّت قرآن است و بس.  

به نظرم این نمونه‌ای از پرداخت ظریف، لایه-لایه و خالی از توهین به یکی از حساسیت‌برانگیزترین موضوعات در جهانِ مسلمان‌نشین است. واضح است که به این موضوعات با صراحت و بدون لفّافه نیز می‌توان پرداخت اما پرداخت صریح به این موضوعات، حتی اگر خالی از توهین و سراسر مدلّل نیز باشد، خوفِ از دست دادن امنیت -و حتی جانِ- فرد را به همراه دارد. شاید از این رو بوده است که صالح ترجیح داده متنی چند لایه بنویسد.

4 Responses to یکی از حقوق آدمیان حق به سخره گرفتن است

  1. روزبه Reply

    ۱۳۹۱ آبان ۲۳ at ۹:۲۱ بعد از ظهر

    تا جایی که من اطلاع دارم، سخره گرفتن به معنای مسخره کردن نیست، بلکه به معنای به بیگاری گرفتنه.

  2. یاسر میردامادی Reply

    ۱۳۹۱ آبان ۲۳ at ۱۱:۲۲ بعد از ظهر

    روزبه عزیز سخره به هر دو معنا به کار می‌رود: بیگاری و مسخره کردن. لینک دهخدا: http://www.loghatnaameh.org/dehkhodaworddetail-6a85d5171cf940dfb93435e4710ab6e7-fa.html

  3. morteza Reply

    ۱۳۹۳ بهمن ۱۱ at ۲:۵۴ بعد از ظهر

    یکی از حقوق آدمیان حق به سخره گرفتن است
    استفاده از این تیتر یعنی فریب مخاطبی که کل متن رو نمیخونه.

    طبق همین تیتر که نظر شما و میرسونه، میخوام خطاب به شما میمون های تکامل نیافته و تکامل یافته (در هر حال میمون) بگم که اولا میمون با آدم فرق داره و دوما میمون حق نداره به آدم توهین کنه

  4. Pingback: الاهیات و طنز | هشت سنگ

Leave a Reply to یاسر میردامادی Cancel reply