https://www.statcounter.com/counter/counter.js website statistics

Widgetized Section

Go to Admin » Appearance » Widgets » and move Gabfire Widget: Social into that MastheadOverlay zone

برابری


۱۳۹۱/۹/۱۴ - ۹:۰۰

اشتراک گذاری در بالاترین
اشتراک گذاری در خوشمزه
اشتراک گذاری در فیس بوک
اشتراک گذاری در فرندفید
اشتراک گذاری در توییتر
ایمیل کردن این مطلب


نایجل اشفورد – از کتاب قواعد جامعه آزاد

ترجمه: سیاوش صفوی

 تمام انسان‌ها حقوق برابر دارند اما نه نسبت به اموال برابر.

ادموند برک

برابری چیست؟

برابری این قاعده است که باید با انسان‌‌ها به یک شکل یا بصورت برابر رفتار شود. با این حال واضح است که مردم در بیشتر خصوصیات، استعدادها، توانایی‌ها، ظاهر، و علائق خود شبیه به هم یا “برابر” نیستند. هیچکس باور ندارد که تمام انسان‌‌ها مانند هم هستند، پس آن‌‌ها از چه نظر با هم برابر هستند؟ مناظره درباره برابری به این موضوع باز می‌گردد که برخورد مساوی با افراد در چه زمانی درست یا در چه زمانی غلط است. ما می‌توانیم حداقل پنج گونه برابری را نام ببریم: برابری اخلاقی یا رسمی، برابری در مقابل قانون، برابری سیاسی، برابری فرصت، و برابری برونداد (نتیجه). سه گونه اول برابری‌های مطلوبی هستند؛ آخرین مورد بسیار نامطلوب است؛ و ارزش برابری فرصت بستگی به نحوه تفسیر آن دارد.

در بیشتر تاریخ جهان، برابری بعنوان یک اصل اخلاقی مورد بی توجهی واقع شده بود و یا بصورت غیر قابل تصور و غیر واقعی به آن نگاه می‌شد. این موضوع که با افراد به گونه متفاوتی برخورد شود امری عادی تلقی می‌شد، مانند قانون‌های متفاوت برای بارون‌‌ها (لقب اشرافی) و دهقان‌ها. یکی از بیانیه‌های متقدم برابری، در آثار ارسطو یافت می‌شود که اظهار می‌کند بین افرادی که “در ارتباط با” موضوع مورد بحث کاملا با هم برابر هستند نباید هیچ تفاوتی قائل شد؛ که البته دیدگاه او باعث بروز این سوال می‌شود که “چه چیزی مرتبط است”؟ مسیحیت این اصل را تبلیغ می‌کند که تمام ارواح نزد خداوند ارزشی برابر دارند.

توماس هابز عقیده داشت که انسان‌‌ها در محیط طبیعت برابر هستند، اما این محیط بسیار نامطلوب بوده است و در آن زندگی “تنها، زشت، خشن و کوتاه” بود، به گونه‌ای که انسان مشتاق بود این برابری را برای بدست آوردن نظم تحت فرمان یک حاکم قدرتمند یا “لوایتان” از دست بدهد. طبق معمولِ تاریخ فلسفه مدرن، در دوران جان لاک یک تحول بزرگ اتفاق افتاد. او به این نتیجه رسید که انسان‌‌ها در طبیعت حقوق برابر داشته‌اند اما تحت حکومت سیاسی، آن برابری را واگذار کرده‌اند. این حقوق که شامل حق حیات، آزادی، و دارایی می‌شد متعلق به همه انسان‌‌ها بوده است. بر اساس همین احساس حقوق برابر بود که اعلامیه استقلال آمریکا اعلام کرد: “تمام انسان‌‌ها برابر خلق شده‌اند.” نویسنده آن، توماس جفرسون، در جای دیگر به شدت افرادی که معتقد بودند مردم دارای یک طبقه بندی طبیعی هستند و باید به جایگاه خود در جامعه قانع باشند را مورد حمله قرار داد. “توده‌های انسانی با زین بر روی پشت خود، و یا با چکمه و یراق آماده برای سواری گرفتن زاده نشده‌اند.” قرن نوزدهم دوره کشمکش برای تبیین مفاهیم برابری بود: لغو برده داری، بررسی اصل برابری در برابر قانون، و برابری سیاسی که بر اساس آن تمام شهروندان از حق رای برابر برخوردار بودند. با این وجود، زنان در بسیاری از کشور‌ها تا اوایل قرن بیستم قادر به کسب حق رای نشدند، و سیاه پوستان و رنگین پوستان در رژیم آپارتاید آفریقای جنوبی از حقوق سیاسی و مالکیت محروم بودند. در این قرن بود که با ظهور سوسیالیسم و کمونیسم، برابری عموماً همردیف با برابری مادی یا “برابری نتیجه (برونداد)” شد. اصل برابری فرصت نیز در این قرن پیشرفت‌هایی حاصل کرد اما بعد تبدیل به اصلی متفاوت شد که تقریبا همان اصل برابری نتیجه بود.

 برابری اخلاقی

هر انسانی از نظر اخلاقی ارزش در نظر گرفته شدن و داشتن حق تصمیم گیری درباره زندگی خود را دارد. این از وجود آن‌‌ها بعنوان انسان ناشی می‌شود، و براساس این باور است که هر انسان با انسان‌های دیگر در برخی نکات خاص مشترک است (حقوق بشر) و این امر آن‌ها را قابل احترام می‌کند. تن‌ها به این دلیل که فردی از دین، ملیت، یا جنسیت متفاوتی است، به معنی بی‌اهمیت بودن آنان نیست. هر فرد بعنوان یک انسان حق دارد آنگونه که می‌خواهد زندگی کند، به شرط آن که زندگی دیگران را مختل نکند. به همین دلیل است که این باورها، مخالف و در جهت لغو برده داری بودند، چون حق زندگی به میل و روش خود از برده گرفته شده است. امانوئل کانت با بسط دادن فرض برابری اخلاقی، قانونی بنا گذاشت که گاه به آن امر مطلق گفته می‌شود. “با دیگران آنگونه رفتار کن که گویا با خودت رفتار می‌کنی.”

منظور البته این نیست که رفتار همگان از نظر اخلاقی برابر است. واضح است که برخی از مردم رفتاری بهتر از دیگران دارند و برخی هم به اعمال پلیدی دست می‌زنند. با این حال زندگی آن‌‌ها ارزشمند است. متاسفانه اجماعی در نامگذاری این گونه از حس برابری وجود ندارد. اسامی گوناگونی که برای این حس بکار می‌روند از قبیل برابری رسمی، برابری اخلاقی، برابری جایگاه، برابری ارزش، و برابری احترام، هیچکدام به درستی مفهوم این اصل را نمی‌رسانند.

برابری در مقابل قانون

مهم‌ترین نتیجه سیاسی که پذیرش برابری اخلاقی به دنبال دارد، در اصل برابری قضایی یا برابری در برابر قانون به تصویر کشیده می‌شود. این اصل اعلام می‌کند که قانون باید با مردم بصورت بی‌طرف برخورد کند و به خصوصیات بی ربط مانند ملیت، گروه قومی، ثروت، طبقه، جنسیت، مذهب، یا نژاد توجهی نکند. به همین دلیل گفته می‌شود که “قانون کور است”، مگر در مورد شاخصه‌هایی که مستقیما به پرونده مربوط می‌شود. در نتیجه برابری قضایی ارتباط تنگاتنگی با اصل حکومت قانون دارد. انتظارات اولیه جنبش حقوق زنان ریشه در برابری در مقابل قانون داشت، انتظار اینکه زنان نیز از حقوق قانونی مانند مردان برخوردار باشند، مانند حق مالکیت و حق رای.

سیسرو خطیب رومی متوجه تمایز اخلاقی میان انواع مختلف برابری شد. “برابر کردن ثروت امر مطلوبی نیست و همگان از استعداد یکسانی برخوردار نیستند، اما حداقل این است که حقوق قانونی شهروندان یک کشور باید با یکدیگر برابر باشد.” بیانیه حقوق بشر فرانسه در سال ۱۷۸۹ اعلام داشت که قانون “باید برای همه یکسان باشد… و تمام کسانی که در مقابل قانون برابر هستند، بصورت برابر و تن‌ها بر اساس توانایی‌های متفاوت خود، امکان رسیدن به تمام افتخارات، مقامات، و مشاغل مختلف را دارند، بدون هیچگونه تمایز دیگری غیر از تمایزی که بخاطر محاسن و استعداد آن‌ها ایجاد می‌شود.”

برابری سیاسی

برابری اخلاقی منبع برابری سیاسی نیز هست؛ از این نظر که هر فرد حق دادن رأی دارد مگر اینکه دلیلی منطقی و قانونی برای جلوگیری از رأی دادن او وجود داشته باشد. از آنجا که هنگام تصمیم گیری‌های عمومی، منافع تمامی انسان‌‌ها شایسته توجه هستند، پس همه باید رأی داشته باشند تا تضمین کنند که منافع خاص آن‌‌ها توسط سیاستمداران منتخب مورد توجه قرار خواهد گرفت. استثنائات این امر ممکن است کودکان، بیماران ذهنی، و مجرمان محکوم شده باشند؛ کسانی که یا توانایی تشخیص منافع واقعی خود را ندارند یا به نظر می‌رسد که این حق را در نتیجه عدم پیروی از قانون واگذار کرده‌اند. بنابراین فرض بر برابری حقوق سیاسی قرار دارد که کسی نباید به آن خیانت کند.

برابری فرصت

برابری فرصت ریشه در این دیدگاه دارد که باید برای افراد فرصت یا شانس موفقیت در زندگی فراهم شود،  به هر شکل که موفقیت را برای خود تفسیر می‌کنند. معمولا این موضوع را با استعاره‌های ورزشی توضیح می‌دهند، مانند آغاز برابر در مسابقه دو، یا زمین بازی برابر. در مسابقه زندگی باید آغازی برابر وجود داشته باشد اما پایان آن نباید برابر باشد. مارگارت تاچر این موضوع را “حق نابرابر بودن” می‌نامید. هدف این است که مشاغل خوب و آینده دار باید برای همه افراد شایسته فراهم باشد و ترفیع افراد باید بر اساس توانایی آن‌ها باشد، نه خانواده یا ارتباطات جنسی یا سیاسی.

چنین جامعه‌ای شایسته سالار خواهد بود و توسط افراد مستعد و توانا اداره خواهد شد که مقام خود را از روی شایستگی کسب کرده‌اند. شایستگی را “توانایی بعلاوه تلاش” توصیف کرده‌اند. برابری فرصت یعنی برداشتن موانع ناعادلانه در مسیر موفقیت. جایگاه اجتماعی باید بر مبنای تلاش و توانایی‌های فردی باشد. این موضوع ارتباط تنگاتنگی با ایده تحصیل برای همگان دارد، تا همه بتوانند توانایی‌های خود را تا حداکثر ظرفیت پرورش دهند. هر دو گروه موافقان و مخالفان شایسته سالاری قبول دارند که نتیجه آن، تفاوت‌های (یا نابرابری‌های) بسیار زیاد در نتایج خواهد بود. این دیدگاه ریشه در نظریه آزادی‌های برابر دارد.

 شاید بهتر باشد این موضوع را بصورت اصل حداکثر فرصت توصیف کنیم. در عمل، هیچگاه امکان دسترسی به برابری فرصت وجود ندارد و مطلوب هم نیست. یکی از بزرگترین منابع نابرابری فرصت، خانواده است؛ جایی که میان والدین گرم و مهربانی که عمیقا به فکر فرزندشان هستند، با والدینی که تن‌ها به علائق خود خواهانه خودشان می‌اندیشند تفاوت بسیاری وجود دارد. تضمین این امر که تمامی والدین مهربان و با محبت باشند غیرممکن است، پس لازمه اجرای سخت گیرانه اصل برابری فرصت، گرفتن کودکان از والدین آن‌‌ها و بزرگ کردنشان بصورت جمعی است. این کار برای هرکسی که به ارزش خانواده باور داشته باشد غیر قابل قبول است. تعهد کامل به از بین بردن تفاوت در فرصت‌، نیازمند یک جامعه تمامیت خواه است که در آن دولت توانایی کنترل تمامی عرصه‌های زندگی افراد را دارد تا از این طریق تضمین کند که هیچ کس امتیازی “ناعادلانه”، مانند معلم بهتر، کسب نکرده است.

تبعیض مثبت

ایده برابری فرصت (به مفهوم حداکثر فرصت)، نیروی محرک تبعیض مثبت، یا دادن سهم نامتناسب و مطلوب برای گروه‌های خاص در جهت جبران نابرابری‌های گذشته و حال است. این امر حداقل به سه صورت انجام می‌شود: طرح تشویقی، تشویق اقلیت‌‌ها به تلاش برای رسیدن به جایگاه و مقام؛ ترجیح، که در آن گروهی به گروه دیگر ترجیح داده می‌شود؛ و سهمیه، که فرصت برابر به گونه ای است که در یک سازمان یا بدنه، برای هر گروه به نسبت جمعیت آن گروه در اجتماع موقعیت شغلی وجود دارد. در ابتدا ایده تبعیض مثبت تن‌ها تشویق را شامل می‌شد که عبارت از آگاه سازی اقلیت‌‌ها از فرصت‌های موجود و تشویق آن‌‌ها به دنبال کردن این فرصت‌‌ها بود. این امری غیر قابل اعتراض بود. اما به مرور این ایده شامل ترجیح و سهمیه نیز شد که امور ناشایستی هستند.

تبعیض مثبت باید مورد اعتراض قرار گیرد چون به معنای زیر پا گذاشتن چهار گونه از برابری‌های ذکر شده است.

اول اینکه گروه‌‌ها به دلایل “بی ربط” مورد لطف قرار می‌گیرند. منافع این تبعیض‌‌ها معمولا نصیب اعضای نسبتاً تحصیل کرده و موفق این گروه‌‌ها می‌شود نه همه افراد. دوم، رفتار ناعادلانه در گذشته با گروهی از افراد، از طریق رفتار لطف آمیز امروزی با یک گروه کاملا متفاوت از افرادی که بطور کاملا اتفاقی به همان گروه تعلق دارند تصحیح نمی‌شود.

سوم، هر گونه تبعیض موجب خصومت علیه گروه منتفع از تبعیض می‌شود. به جای اینکه موفقیت و جایگاه آنان را به حساب شایستگی آن‌‌ها بگذارند، فرض بر این خواهد بود که به گونه‌ای مورد لطف و ارفاق قرار گرفته‌اند، و این امر اعتماد به نفس و اطمینان باقی جمعیت را کاهش خواهد داد.

چهارم، برخورد نابرابر با اعضای گروه اکثریت نیز روشی غیرمنصفانه است. و مهم‌تر از همه، این امر بصورت بنیادین با اصول برابری اخلاقی و قانونی در تضاد است که بر مبنای رفتار با مردم بر اساس محاسن و ایراداتشان است، یا به گفته مارتین لوتر کینگ، بر اساس “محتویات شخصیتمان”؛ چون این روش بر مبنای خصوصیات بی ربطی چون جنسیت و نژاد قرار دارد.

برابری برونداد (نتیجه)

این مفهوم از برابری، بیشتر از بقیه به کار می‌رود. بهترین توصیف آن، مکتب مساوات بشر است و بر این مبنا قرار دارد که باید برای همه سهم برابر وجود داشته باشد. برابری برونداد به جای توجه به شرایطی که مردم تحت آن‌ها در جامعه مشارکت می‌کنند، بر روی نتایج و پایان مسابقه تمرکز می‌کند؛ حرکتی از فرصت به پاداش. تمام دوندگان مسابقه را با هم به پایان می‌برند، یا همه یک پاداش مشابه دریافت می‌کنند و مهم نیست چه کسی اول و چه کسی آخر شده است. تمرکز برابری نتیجه بر برابری مادی یا برابری شرایط زندگی است. این امر نیازمند بازتوزیع ثروت از افراد با شرایط زندگی بهتر به افراد با شرایط زندگی بدتر است با هدف اصلی از بین بردن شکاف طبقاتی.

تساوی گرایان اغلب در مشخص کردن اینکه آیا طرفدار برابری درآمد هستند یا برابری ثروت دچار سر درگمی می‌شوند. حتی اگر دو نفر درآمد مساوی دریافت کنند، این کار بلافاصله نابرابری ثروت را بدنبال خواهد داشت؛ چون یکی از آن‌ها با هوشمندی بخشی از درآمد خود را ذخیره کرده یا در منافع دراز مدت مانند تعمیرات و بهبود منزل خود سرمایه گزاری می‌کند، در حالی که دیگری تمام پول خود را صرف کالاهایی با لذت کوتاه مدت مانند سیگار می‌کند و آن را ذخیره نخواهد کرد. به زودی اولین نفر بسیار ثروتمند‌تر از دومی خواهد بود، با اینکه هردو یک مبلغ را دریافت کرده‌اند.

 افراد باید همراه با طرفداران برابری اخلاقی، ایده برابری نتیجه را ایده‌ای مردود و نامطلوب بشمارند. اولین دلیل  مخالفت این است که برابری نتیجه، امری طبیعی نیست. وضعیت طبیعی انسان بهره‌مند بودن از دارایی‌های مادی نابرابر است. تغییر آن، به کنش‌های بسیار غیر طبیعی و اجباری نیازمند است. اگر در زندگی افراد دخالت نشود، آن‌ها به سرعت در جهت تفاوت در درآمد و تفاوت در ثروت و استانداردهای زندگی حرکت خواهند کرد.

 دومین دلیل این است که این کار نیازمند زیر پا گذاشتن گسترده آزادی‌های فردی و دخالت وسیع حکومت در زندگی مردم است. سومین دلیل مخالفت به عدم کارآیی این روش بازمی‌گردد؛ چون مشوق‌های مردم برای کار و تولید را کاهش می‌دهد. چرا کار کنید وقتی می‌دانید سود یکسانی دریافت خواهید کرد که رفتار شما در آن تاثیری ندارد؟ چهارم، این کار ناعادلانه است چون مردم حق دارند از درآمدی که برایش زحمت کشیده‌اند بطور کامل استفاده کنند. پنجمین ایراد این است که ثروت در حالت عادی وجود ندارد و باید بطور مداوم تولید شود. ذهن تساوی گرایان آنقدر مشغول بازتوزیع ثروت است که به ندرت به رابطه میان تولید و توزیع فکر می‌کنند. اگر شما تولید کننده باشید و بعد متوجه شوید که بدون رضایت و اجازه شما، بخشی از ثروت شما به دیگران داده شده است، شما تولید ثروت خود را کاهش خواهید داد. شما نیز مانند بقیه عکس‌العمل نشان می‌دهید و نتیجه آن از دست رفتن ثروت جامعه بعنوان یک کلیت است. این باور که می‌توان توزیع ثروت را بدون هیچ‌گونه تاثیری بر تولید ثروت تغییر داد کاملا غیر واقعی و توهم‌گونه است.

و در پایان، آخرین دلیل این است که: “چه کسی برابر کنندگان را برابر خواهد کرد؟” یک فرد یا بدنه باید قدرت تصمیم گیری در این باره که چه کسی چه چیزی دریافت خواهد کرد را برعهده داشته باشد. اعضای این بدنه یا گروه نخبه از قدرتی بسیار بیشتر از هر فرد دیگری برخوردار خواهند بود و می‌توانند از این قدرت در جهت منافع خود بهره برداری کنند. اعضای نومن کلاتورا (کارگزاران دولتی در کشورهای بلوک شرق که عموما مشاغل اجرایی در سطوح بالا را برعهده داشتند) در حزب کمونیست از درآمدی مانند بقیه برخوردار بودند، اما با استفاده از قدرت سیاسی، شرایط زندگی خود را بهبود می‌بخشیدند. رسیدن به برابری نتیجه، نیازمند نابرابری سیاسی گسترده‌ای است.

برای برابری، بر ضد تساوی گرایی

در نتیجه یک سیستم سیاسی عادل به این امور احترام می‌گذارد: برابری در مقابل قانون، ایجاد یک سیستم قضایی که تمام افرادی که در مقابلش قرار می‌گیرند را برابر می‌بیند؛ حقوق سیاسی برابر، وقتی همه حق رای داشته باشند و بتوانند آزادانه عقاید خود را بیان کنند؛ و برابری فرصت از نظر باز بودن مشاغل برای افراد مستعد و کوشا. در عین حال یک جامعه آزاد و عادل ایده‌هایی چون تبعیض مثبت، بازتوزیع ثروت و تساوی‌گرایی را نمی‌پذیرد.

نظر شما - لطفا از گذاشتن نظر به صورت فینگلیش خودداری کنید