https://www.statcounter.com/counter/counter.js website statistics

Widgetized Section

Go to Admin » Appearance » Widgets » and move Gabfire Widget: Social into that MastheadOverlay zone

مدرسه لیبرالی: مایکل اوکشات


۱۳۹۱/۱۰/۱۶ - ۹:۵۴

اشتراک گذاری در بالاترین
اشتراک گذاری در خوشمزه
اشتراک گذاری در فیس بوک
اشتراک گذاری در فرندفید
اشتراک گذاری در توییتر
ایمیل کردن این مطلب


Michael-Oakeshott-Cartoon

بامدادخبر – مدرسه لیبرالی: مایکل اوکشات، فیلسوف انگلیسی، در سال ۱۹۰۱ در شفیلد انگلستان به دنیا آمد. پدر وی جوزف اوکشات کارمند دولت و از اعضای انجمن فابیان (جریانی با گرایش سوسیالیستی معتدل که در سال ۱۸۸۴ در انگلستان تشکیل شد و در واقع پایه حزب کارگر محسوب می‌شود) و همچنین دوست جرج برنارد شاو بود. اوکشات دوران تحصیل در مدرسه را در سال‌های ۱۹۱۲ تا ۱۹۲۰ در مدرسه جورج هارپندن گذراند. سپس در سال ۱۹۲۰ برای تحصیل در رشته‌ی تاریخ به دانشگاه کمبریج رفت و موفق به کسب مدرک فوق لیسانس در این رشته شد و پس از مدتی به عنوان مورخ در این دانشگاه مشغول به کار شد. 

اوکشات در دهه ۱۹۲۰ در جلسات درس مارتین هایدگر در ماربورگ شرکت می‌کرد. 

او از مخالفین ناسیونال سوسیالیسم و مارکسیسم بود و این از سخنرانی‌هایش در دهه ۱۹۳۰ مشخص است. او هم‌واره منتقد بسیاری از مورخان بزرگ در کمبریج همچون‌ ای.اچ.کار، مورخ اتحاد جماهیر شوروی بود و مدعی بود که این دسته افراد دیدگاه‌های طرفداران بلشویک‌ها را پذیرفته‌اند. 

در پی جنگ جهانی دوم، اوکشات در سال ۱۹۴۱ به ارتش بریتانیا پیوست و تا پایان جنگ در ارتش باقی ماند. 

بعد از جنگ اوکشات به کمبریج بازگشت و به مدت دو سال در آنجا تدریس کرد ولی بعد از دو سال، یعنی در سال ۱۹۴۷ به آکسفورد رفت. ولی در آکسفورد هم بیش از یک سال ماندگار نشد و در سال ۱۹۴۸ به مدرسه اقتصاد و علوم سیاسی لندن پیوست و در آنجا به عنوان استاد علوم سیاسی جانشین هارولد لاسکی شد. همچنین وی موفق شد درجه فوق لیسانس تاریخ افکار سیاسی را در این مدرسه پایه گذاری کند و تا زمان بازنشستگی‌اش ریاست این کرسی را بر عهده داشت. سرانجام اوکشات بعد از بیست سال تدریس و استادی در سال ۱۹۶۹ از مدرسه اقتصاد و علوم سیاسی لندن بازنشسته شد. 

بعد از بازنشستگی، او برای ادامه زندگی یک کلبه روستایی را برگزید؛ تصمیمی که به روحیات، افکار و ایده‌های او در مخالفت با زندگی مدرن باز می‌گشت. او سرانجام در سال ۱۹۹۰ در خانه روستایی خویش درگذشت. 

مایکل اوکشات از فیلسوفان سیاسی برجسته انگلیس در قرن بیستم به شمار می‌رود. نگرش معرفت‌شناختی عقل‌ستیزانه او متضمن نوعی گرایش اگیزیستانسیالیستی است. برخی مفسرین او را محافظه‌کار خوانده‌اند، و اگر این تفسیر درست باشد، باید گفت که محافظه‌کاری او بسیار خاص و غریب است و با هیچ یک از مکاتب محافظه کاری رابطه روشن ندارد. برخی دیگر او را از لحاظ فلسفی ایدئالیست و جزو مهم‌ترین فلاسفه ایدئالیست انگلیسی همچون تی.اچ. گرین و برادلی دانسته‌اند. اوکشات خود گفته است که «پدیدار‌شناسی روح» هگل و «نمود و واقعیت» برادلی بیش از هر نوشته دیگری بر او اثر گذاشته است. با این حال ایدئالیسم اوکشات از نوع غریبی است. او فساد اندیشه سیاسی مدرن را به گرایشی نسبت می‌دهد که بر اولویت اندیشه بر ماده تاکید می‌کند. بی‌شک اوکشات در آغاز آشکارا متاثر از ایدئالیسم انگلیسی بوده، و همچون ایدئالیست‌ها جهان اعمال انسانی را مجموعه‌ای از اندیشه‌ها می‌دانست که رابطه آن‌ها با یک‌دیگر درونی و مفهومی است نه بیرونی و علی. اما بعد‌ها به کل فلسفه و مابعد الطبیعه عمیقآ بدبین شد و در این خصوص به نظر برخی مفسران، از اندیشه‌های مارتین هایدگر در زمینه پدیدار‌شناسی تجربه انسانی متاثر شد. به طور کلی در آثار متاخر او جهان آرمانی، جهانی ماقبل آگاهی است. 

اوکشات در یکی از اولین آثار اولیه خود تحت عنوان «تجربه و وجوه آن» استددلال می‌کند که طرح روشنگری در خصوص دریافت کل اندیشه و عمل انسان بر حسب مقوله علم ناممکن است، تجربه انسانی را نمی‌توان در چارچوب هیچ مقوله فکری واحدی فهمید، علم فقط یک الگو برای فهم امور است. او چهار جهان اندیشه را نام برده و از یک‌دیگر تمیز می‌دهد: جهان فلسفه، جهان تاریخ، جهان علم و جهان عمل. 

از نظر اوکشات تجربه انسانی انواع گوناگونی از وجوه اندیشه و عمل را در بر دارد. نمی‌توان این انواع را به یکی تقلیل داد. این اندیشه علمی که تنها یک الگوی عقلانی و درست وجود دارد و کل شناخت آدمی را می‌توان بر طبق آن سامان داد بی‌بنیاد است. بدین سان به کل میراث روشنگری و فلسفه دکارتی و پوزیتیویسم حمله می‌شود. اوکشات از زبان پاسکال، نقاد بزرگ معرفت دکارتی، می‌گوید: «خواست دکارت برای معرفت یقینی مبتنی بر معیاری نادرست از قطعیت بود». نظریه دکارتی به این نتیجه اجتناب ناپذیر می‌رسد که یگانه شناخت راستین آن است که از اصول اولیه قابل استنتاج باشد، اما این اصول به نظر اوکشات خود کلآ خارج از عرصه تجربه است. به نظر او نمی‌توان گفت که علم بر دیگر وجوه تجربه انسانی برتری دارد. تجربه انسانی مرکب از چندین جهان است که هر یک تاریخ و منطق درونی خاص خود را دارد و کار اصلی فلسفه کشف وجوه تجربه انسانی است. 

به نظر اوکشات در عصر ما شناخت فلسفی در قالب عقل گرایی و ایدئولوژی در عالم عمل رخنه کرده و در اخلاق و سیاست اثری ویران‌گر گذاشته است. از دید او ریشه عقل گرایی در جامعه و سیاست به مساعی گم‌راه کننده دکارت و بیکن در جهت دست یابی به شناخت یقینی و قطعی بازمی گردد. اوکشات به ول‌تر، بنتام، مارکس و انگلس در مقام بانیان عقل گرایی در سیاست حمله می‌کند. وی حتی به فردریش هایک، که خود عقل‌گرایی معطوف به سازندگی را نقد می‌کند، خرده می‌گیرد و می‌گوید: «طرحی برای مقابله با هرگونه طراحی شاید بهتر از عکس آن باشد، اما خود متعلق به‌‌ همان نوع از سیاست است.» 

Michael-Oakeshott

اوکشات ریشه عقل‌گرایی مدرن را در عصر باستان می‌جوید. به نظر او زندگی اخلاقی مردم اروپا از‌‌ همان آغاز به علت عقل‌گرایی معطوف به خودآگاهی مخدوش شد. تمدن یونانی، رومی و مسیحی همه تحت تاثیر ویرانگر این گونه عقل گرایی بودند. به نظر او ایدئولوژی‌های اخلاقی، میراث عصر باستان برای تمدن غربی بوده است. میراث مسیحیت اولیه نیز مشحون از عناصر عقل‌گرایانه بوده و از همین رو تباه شده است. بنابراین اوکشات زوال اخلاقی در غرب را نتیجه انحراف مدرنیته از میراث فرهنگی یونان، روم و مسیحیت نمی‌داند، بلکه برعکس به نظر او این میراث پیشاپیش متضمن انحطاط اخلاقی بوده است. سنت‌های فکری و اخلاقی مسلط در غرب همواره و از آغاز متضمن عناصر عقل‌گرایانه ویران‌گر بوده است. 

ذهنیت عقل‌گرا در زمان گذار از سده‌های میانه به عصر جدید، یعنی در دوران گسیختگی و فروپاشی حقیقت و نهاهای اجتماعی، تشدید شد. در نتیجه این تحولات دو نوع شخصیت به وجود آمد: یکی فرد عقل گرا، که نمونه انسان در عصر مدرن است و دیگری «ضد فرد». نوع دوم‌‌ همان انسان توده‌ای است که هدفش از میان برداشتن هر چیزی است که گواه نقص و نارسایی او باشد. از جامعه این چنین افرادی است که رهبر پدید می‌آید. «فرد معیوب» و یا‌‌ همان انسان توده‌ای که از خود هدفی ندارد، نیازمند رهبر و ایدئولوژی است و خواهان آن است که دیگران به جای او تصمیم بگیرند. انسان توده‌ای نیازمند طرح‌های روشن، قطعیت و همسانی است. 

اوکشات در مقابل عقل‌گرایی و ایدئولوژی از مفهوم خاصی از سنت دفاع می‌کند. سنت در طی زمان و ناآگاهانه رشد می‌کند و مبین تجربه اصیل است، در حالی‌که عقل‌گرایی و ایدئولوژی، ذهنیتی مصنوعی می‌آفرینند. شناخت فقط در سنت و عمل حاصل می‌شود، و شناخت مبتنی بر سنت آموزاندنی نیست و نمی‌توان روشی برای آموزش آن به دست داد. باید در سنتی سیاسی‌ زاده شویم تا آن را بفهمیم، حال آنکه عقل‌گرایان هیچ‌گاه نمی‌توانند وارد عرصه سنت شوند. سنت سیاسی مثل زبان مادری است که با عقل و ادراک پیشینی فرا گرفته نمی‌شود و دانستن قواعد برای کاربرد آن لازم نیست. در سنت بر عکس عقل‌گرایی و ایدئولوژی، عمل و اندیشه جدایی ناپذیر است. سنت وحدتی تجزیه‌ناپذیر دارد و از این رو از خودآگاهی و ایدئولوژی مصون است. از چنین دیدگاهی، مثلآ آزادی نه اصلی فلسفی و ایدئولوژیک است و نه مجموعه‌ای از حقوق مجزا، بلکه کلیت آزادی‌هایی تجزیه‌ناپذیر است که در عمل تکوین می‌یابد.

دریافت اوکشات از سیاست نیز کاملآ ضد ایدئولوژیک است. به نظر او سیاست هنری است عملی که اجرای موفقیت‌آمیز آن نیازمند مهارت است نه اشراف بر نظریه‌های عقل‌گرایانه و ایدئولوژی‌ها. سیاست فعالیتی است که در عین تجدید وضع زیست جمعی، نامحدود است و به آرمانی از پیش معین معطوف نیست. 

اوکشات همچنین بر این باور است که در عصر حاضر، سنت نیز ایدئولوژیک، خودآگاه و عقلانی شده است، در حالی‌که سنت ایدئولوژیک نشده و عقلانی نشده، سنت است. سنت‌گرایی، یعنی سنت ایدئولوژیک، خودآگاه و عقلانی شده، به‌‌ همان مصائبی می‌انجامد که عقل‌گرایی به بار آورده است. 

اوکشات در مقابل دولت و سیاست ایدئولوژیک و عقل‌گرا از اجتماع مدنی دفاع می‌کند و همین مفهوم جوهر لیبرالیسم اوست. از نظر او جامعه، به مثابه اجتماع مدنی، مجموعه‌ای است از افراد که بدون آنکه ضرورتآ اهدافی مشترک داشته باشند در زیر لوای قانون در کنار یک‌دیگر زندگی می‌کنند. وظیفه قانون این نیست که وظیفه‌ای بر آنان تحمیل یا هدفی برای‌شان تعیین کند. کار ویژه قانون اساسآ تسهیل رابطه میان افراد است. از این رو قانون در مفهوم درست آن محدودکننده آزادی فرد نیست. در نظر اوکشات هدف حکومت قانون در اجتماع مدنی تامین اصول مجردی مانند حقوق و رفاه مردم نیست، بلکه فقط شرایطی را تضمین می‌کند که مردم در آن می‌توانند آزادانه مراوده کنند و با یکدیگر پیمان ببندند. قانون هدفی برای جامعه در نظر نمی‌گیرد، بلکه فقط به افراد کمک می‌کند که اهداف خصوصی خود را تعقیب کنند. پس قانون فی نفسه هدفی ندارد. 

از نظر اوکشات کار حکومت فقط اجرای قواعدی است که بازیگران پذیرفته‌اند. حکومت باید مثل یک رییس جلسه بر بحث میان اعضا بر طبق قواعد پذیرفته شده نظارت کند و خود از ورود به بحث بپرهیزد. شرط اصلی تحقق آزادی، پراکندگی قدرت و عدم تمرکز قدرت سیاسی است و همه لوازم اساسی دموکراسی و لیبرالیسم، از تفکیک دین از دولت و مالکیت خصوصی گرفته تا استقلال قوه قضاییه و حکومت پارلمانی از اجزای این اصل است. در دولت به مفهوم اجتماع مدنی، قواعد حاکم غیرابزاری است، یعنی متضمن طرح و هدفی معین نیست، بلکه فقط تحقق اهداف و طرح‌های خصوصی افراد را تضمین می‌کند. 

در پایان این‌که اوکشات بر این نظر است که آینده محصول تحول در شیوه زیست ما است و نه دگرگونی در شیوه فکر ما.

مهم‌ترین آثار: 

تجربه و وجوه آن (۱۹۳۳) 

عقل گرایی در سیاست (۱۹۶۲) 

در باب رفتار انسان (۱۹۷۵) 

در باب تاریخ (۱۹۸۳) 


منابع: 

لیبرالیسم و محافظه کاری، حسین بشیریه، انتشارات نشر نی

فیلسوفان سیاسی قرن بیستم، مایکل لسناف، مترجم: خشایار دیهیمی، انتشارات نشر ماهی


گردآوری: محسن جیرودی

نظر شما - لطفا از گذاشتن نظر به صورت فینگلیش خودداری کنید