https://www.statcounter.com/counter/counter.js website statistics

Widgetized Section

Go to Admin » Appearance » Widgets » and move Gabfire Widget: Social into that MastheadOverlay zone

مدرسه لیبرالی: زندگی و اندیشه لئو اشتراوس


۱۳۹۲/۲/۱۰ - ۱۰:۲۹

اشتراک گذاری در بالاترین
اشتراک گذاری در خوشمزه
اشتراک گذاری در فیس بوک
اشتراک گذاری در فرندفید
اشتراک گذاری در توییتر
ایمیل کردن این مطلب


BamdadKhabar-Leo-Strauss

بامدادخبر – مدرسه لیبرالیلئو اشتراوس، فیلسوف آلمانی-آمریکایی در سال ۱۸۹۹ در خانواده‌ای یهودی در شهر کیرشن (Kirchen) آلمان به دنیا آمد. برای تحصیل، ابتدا به دانشگاه ماربورگ رفت و در همان مکان با فیلسوف نوکانتی، هرمان کوهن، آشنا شد.

زندگی: او دکترای خویش را در دانشگاه هامبورگ زیر نظر ارنست کاسیرر تحت عنوان “معرفت‌شناسی در نظریه فلسفی یاکوبی” اخذ کرد. در ادامه، به دانشگاه فرایبورگ رفت و در کلاسهای ادموند هوسرل و مارتین هایدگر شرکت کرد. هم‌زمان با اوج‌گیری نازیسیم در آلمان، به جنبش صهیونیستی آلمان پیوست و در این راه با اندیشمندانی یهودی هم‌چون هانا آرنت، نوربرت الیاس و والتر بنیامین همراه شد. در سال ۱۹۳۲ با حمایت مالی بنیاد راکفلر به فرانسه رفت و دو سال درباره فلسفه‌ی اسلامی و یهودیِ دوره‌ی میانه به مطالعه پرداخت و در آنجا با دو تن از شرق‌شناسانِ مشهور یعنی لویی ماسینیون و آندره زیگفرید آشنا شد. او در فرانسه دوستی‌اش را با الکساندر کویره و ریمون آرون آغاز، و هم‌چنین با ماری برنسون، ازدواج کرد.

در سال ۱۹۳۴ به دعوت دانشگاه کمبریج به انگلستان رفت و حاصل این سفر پژوهش‌هایی درباره‌ی فیلسوفان سیاسی قرن هفدهم انگلستان، و هم‌چنین آشنایی با آیزایا برلین بود.

در سال ۱۹۳۷ اشتراوس به دلیل مشکلات اقتصادی و هم‌چنین عدم موفقیت در کسب شغل دانشگاهی مناسب خود، تحت حمایت هارولد لاسکی به آمریکا مهاجرت کرد. در ابتدا و برای مدت کوتاهی به دانشگاه کلمبیا رفت و در سال ۱۹۳۸ به مدرسه جدید پژوهش‌های اجتماعی نیویورک رفت -جایی که به مدت یازده سال یعنی تا سال ۱۹۴۹ استاد علوم سیاسی بود-. در سال ۱۹۴۴ شهروندی ایالات متحده آمریکا را نیز کسب کرد. در ۱۹۴۸ پیشنهاد کرسی استادی علوم سیاسی دانشگاه شیکاگو را پذیرفت و تا زمان بازنشستگی خویش یعنی سال ۱۹۶۸ در این دانشگاه حضور داشت. در طی این مدت بارها توسط دانشگاه‌های معتبر، دعوت به تدریس، سخنرانی و اعطای دکترای افتخاری شد و وی تنها به برخی از آنان هم‌چون دانشگاه اورشلیم و دانشگاه هامبورگ جواب مثبت داد. در سال ۱۹۶۸ بعد از بازنشستگی به مدت یک سال به کالج کلرمونت در کالیفرنیا رفت و در سال ۱۹۶۹ به کالج سنت جان . لئو اشتراوس سرانجام در سال ۱۹۷۳ در شهر آناپولیس ایالت مریلند در سن هفتاد و چهار سالگی درگذشت.

اندیشه‌ها : لئو اشتراوس در مقام منتقد بزرگ مدرنیته و اندیشه و عقل مدرن، و هم‌چنین طرفدار حقیقت‌ها و ارزش‌های اخلاقی و سیاسی مطلق، فلسفه‌ی سیاسی بسیار محافظه‌کارانه‌ای را عرضه کرده است. دفاع او از فلسفه در حکم کسی که حقایق مطلق و فرا‌تاریخی را کشف می‌کند با نقد همه جانبه‌ی او بر نسبی‌گرایی، تجربه گرایی، پوزیتیویسم، فلسفه سیاسی مدرن، علوم اجتماعی جدید و جدایی علم از ارزش، همراه بوده است.

به نظر او با اعتقاد به نسبی‌گرایی، که جوهر مدرنیته و علم و فلسفه مدرن است، دیگر به هیچ روی نمی‌توان از عدالت و عقلانیت در جامعه انسانی سخن گفت. انسانِ امروز با فاصله گرفتن از مطلق، به ورطه‌ی نیهیلیسم و نسبی‌گرایی افتاده است، و بخش عمده ای از مسوولیتِ این فاجعه بر عهده متفکرانِ سیاسی است. ظاهرا کار اصلی اشتراوس تعبیر و تفسیر اندیشه‌ای اندیشمندان بزرگ، از افلاطون و ارسطو تا ماکیاوللی، هابز،  روسو، هگل و نیچه بوده است، و علاقه‌ی او به تاریخ فلسفه باستان و مدرن فقط تاریخی و تحقیقی نیست، بلکه وی از منظر مشکلات عصر مدرن آن‌ها را بررسی می‌کرد. از این رو شاید بتوان گفت که اشتراوس نه مورخ فلسفه سیاسی، بلکه منتقد و فیلسوف تاریخ فلسفه‌ی سیاسی است، و اگر چه محتوای اندیشه‌اش پیش از مدرن یا حتی قرون وسطایی است، اما در واکنش به مسایل جهانِ مدرن پرداخته شده است.

به عقیده‌ی اشتراوس، فلسفه کلاسیک یونان، به مثابه‌ی یگانه فلسفه‌ی راستین، بیان‌گرِ روش کشف حقیقتِ کلی بود. سقراط، بنیان‌گذار فلسفه سیاسی راستین بود چرا که در پی معرفتِ درست و حقیقی درباره‌ی ماهیت امور سیاسی و بهترین نظم سیاسی بود. فلسفه کلاسیک از سقراط آغاز می‌شود و در فیلسوفان مدرسی سده‌های میانه به پایان می‌رسد. به زعم وی فلسفه‌ی سیاسی کلاسیک در پی غایت و کمال زندگی سیاسی بود، و آن‌ها را در طبیعت حیات سیاسی می‌جست. از این دیدگاه، طبیعت زندگی سیاسی با هدف مطلوب و عقلانی آن یکسان بود. افلاطون در حقیقت نه در پی دست‌یابی به آرمان‌شهر، بلکه درصدد تحقق طبیعت یا ماهیت راستین حیات سیاسی بود.

اشتراوس، عصر مدرن و فلسفه سیاسی آن را به سه دوره تقسیم کرده است:

 موج اولِ مدرنیته از عصر ماکیاوللی آغاز می‌شود و تا اوایل قرن هجدهم ادامه می‌یابد. فلسفه سیاسی مدرنیته در پایان این دوره به نخستین بحران خود می‌رسد. مظهر اصلی این بحران حمله‌ی روسو به نظریه حقوق طبیعی هابز و لاک بود. بحران موج اول مدرنیته به ظهور موج دوم می‌انجامد. این موج با اندیشه کانت و هگل به اوج می‌رسد. در پایان این دوران، مدرنیته به دومین بحران خود می رسد که مظهر اصلی آن نقد نیچه بر ایده‌آلیسم آلمانی است. این بحران نیز به ظهور موج سوم مدرنیته می‌انجامد که ما اکنون در آن به سر می‌بریم. بحران موج سوم نتیجه‌ی سلطه‌ی پوزیتیویسم، تاریخ‌گرایی و نسبی‌گرایی است.

به نظر اشتراوس فلسفه سیاسی کلاسیک به تامل و تعقل درباره‌ی طبیعتِ امور سیاسی می‌پرداخت، اما فلسفه سیاسی مدرن در جست‌و‌جوی معرفتی‌ست که به انسان در فتح و تسخیر جهان و طبیعت و در پیش‌برد علاقه‌ها و مصلحت‌هایش قدرت ببخشد. بدین‌سان معرفت در خدمت عمل و میل انسان قرار می‌گیرد و جایگاهِ خود به مثابه‌ی والاترین فضیلت را از دست می‌دهد. هم‌چنین فیلسوفان سیاسی مدرن با انکار تفاوت‌های ذاتی و کیفی در طبیعت منکر تفاوت و تمایز امور انسانی و سیاسی در کل طبیعت می‌شوند.

از دیدگاه اشترواس، فلسفه سیاسیِ مدرن، به معنی از هم پاشیدن نفس اندیشه فلسفه سیاسی و ناممکن شدن آن است و از تبعات این وضعیت این است که امروزه در رشته‌ی علوم سیاسی به جای فلسفه‌ی سیاسی، تاریخ آن را درس می‌دهند.

اشتراوس می‌گوید که باید حقیقت را در فراسوی سنت، مذهب و رسوم اجتماعی پیدا کرد. از نظر او فلاسفه، معیار حقیقت، خیر و عدالت را از طبیعت می‌گیرند و جوامع سیاسی بر زندگی مدنی، سیاسی و جمعی به منزله‌ی خیر و فضیلت والا، تاکید می‌کنند. جامعه در اندیشه علاقه‌ها و امور گذرای انسانی و فیلسوف به حقیقت و نظم ابدی می‌اندیشد.

اشتراوس، در دعوایی که بین برخی فیلسوفان قرن بیستمی آلمانی هم‌چون کارل لوویت و کارل اشمیت (که مدعی بودند دوران مدرن اصالتی از خود نداشته و صرفا صورت عرفی شده‌ای از مسیحیت قرون وسطی است) از یک طرف، و اندیشمندی چون هانس بلومنبرگ ( نویسنده کتاب “حقانیت عصر مدرن” ) از طرف دیگر، بر سر اصالت دوران مدرن، کنار بلومنبرگ ایستاد و همچون بلومنبرگ معتقد بود که بین دوران قدیم و دوران مدرن یا جدید گسستی بسیار عمیق و جدی رخ داده است و مبانی این دو اندیشه کاملا متفاوت هستند. البته تفاوت نظر اشتراوس و بلومنبرگ در این بود که اشتراوس در این دعوا منتقد مدرنیته بود و بلومنبرگ مدافع مدرنیته.

آثار :

فلسفه و شریعت (۱۹۳۵)

فلسفه سیاسی هابز (۱۹۳۶)

در باب جباریت (۱۹۴۸)

تعقیب و آزار و هنر نویسندگی (۱۹۵۲)

حق طبیعی و تاریخ (۱۹۵۳) ترجمه باقر پرهام انتشارات آگاه

اندیشه هایی درباره ماکیاوللی (۱۹۵۸)

فلسفه سیاسی چیست ؟ (۱۹۵۹) ترجمه فرهنگ رجایی انتشارات علمی فرهنگی

تاریخ فلسفه سیاسی (۱۹۶۳) بخش های افلاطون و ماکیاوللی ترجمه فرهنگ رجایی

شهر و انسان (۱۹۶۴) ترجمه رسول نمازی ( هنوز به چاپ نرسیده )

نقد اسپینوزا بر مذهب (۱۹۶۵)

سقراط و آریستوفان (۱۹۶۶)

لیبرالیسم : قدیم و جدید (۱۹۶۸)

گفتارهای سقراطی گزنفون (۱۹۷۰)

سقراط گزنفون (۱۹۷۲)


منابع :

لیبرالیسم و محافظه‌کاری، حسین بشیریه، انتشارات نشر نی

مجله‌ی مهرنامه، شماره یازدهم، بخش ویژه‌نامه  لئو اشتراوس


گردآورنده: محسن جیرودی

نظر شما - لطفا از گذاشتن نظر به صورت فینگلیش خودداری کنید