Widgetized Section

Go to Admin » Appearance » Widgets » and move Gabfire Widget: Social into that MastheadOverlay zone

جهت‌گیری‌های ایدئولوژیک در ادبیات و نوبل ادبی


۱۳۹۲/۹/۱۳ - ۰:۴۶

اشتراک گذاری در بالاترین
اشتراک گذاری در خوشمزه
اشتراک گذاری در فیس بوک
اشتراک گذاری در فرندفید
اشتراک گذاری در توییتر
ایمیل کردن این مطلب


محمد ایزدی

Izadi-Mohamad

چگونه سلیقه‌ رایج در نوبل ادبی می‌تواند ارزش‌های حاکم بر ادبیات را آشکار کند؟

جایزه‌ی نوبل ادبیات از اولین سال اعطایش، ۱۹۰۱، تاکنون، بار‌ها این پرسش را برانگیخته که چه معیار‌ها و چه مکانیسم‌هایی در تعیین برنده‌ی نهایی آن اعمال می‌شود. مهم‌ترین دلیلی که این تردید را در گروه داوران آن و آکادمی سوئد ایجاد کرده، غیبت برخی نام‌های بزرگ در میان برندگان نوبل ادبیات و نیز در مقابل، حضور برخی نام‌های کم‌اهمیت بوده است. مثلاً در سال ۱۹۷۴، ایویند جانسون و هری مارتینسون که خود از داوران جایزه بودند، نوبل ادبیات را به خود اختصاص دادند. در‌‌ همان سال بورخس، نابوکوف، سال بلو و گراهام گرین که هنوز جایزه نگرفته بودند از نامزدهای اصلی به شمار می‌رفتند، هرچند فقط بلو در میان آن‌ها بعداً جایزه گرفت. بنابراین می‌توانیم از خود بپرسیم این معیار‌ها چه بوده‌اند و در ‌‌نهایت چه نقطه‌ی مشترکی میان آن‌ها می‌توان یافت؟ این پرسشی‌ست که تلاش داریم برای آن پاسخی بیابیم.

نخست باید بگوییم که هدف ما تحلیل «ادبی» آثاری که در نوبل ادبیات برنده شدند یا نشدند نیست، ما می‌خواهیم ایدئولوژی احتمالی کمیته‌ی نوبل و فرا‌تر از آنجایزه‌ی نوبل و در ‌‌نهایت ادبیات جهانی را بشناسیم، آنچه «بیرون» از ادبیات قرار دارد و بر ادبیات «احتمالاً» تحمیل می‌شود، آنچه در واقع وجه «غیرادبی» ادبیات است. به عبارت دیگر، ما می‌خواهیم نوبل ادبیات را به عنوان «مولفی بزرگ» در نظر بگیریم که کم و بیش، به سوگیری ایدئولوژی‌های آثار ادبی می‌انجامد. بخشی از این «سوگیری» به جایزه‌ی نوبل و معیارهای آن و بخشی به ذات خود اثر ادبی بازمی‌گردد. این دو وجه در واقع به نوعی یکدیگر را تقویت می‌کنند، آنچه ما به آن «ایدئالیسم و چپ‌گرایی در ادبیات و نوبل ادبی» می‌گوییم. اما اکنون به ذکر چند نمونه از جوایز ادبی نوبل بپردازیم.

روس‌ها و آمریکایی‌ها، «قربانیان» نوبل ادبیات

به جز برخی نویسندگان و شاعران متوسطی که جایزه‌ی نوبل را بردند، کسانی که آثارشان و نامشان حتی پس از دهه‌ها نتوانست با وجود اعتبار اینجایزه، جایی بلندمرتبه میان منتقدان و خوانندگان جدی ادبیات پیدا کند. در مقابل، بسیاری هم بودند که هرگز نتوانستند افتخار جایزه‌ی نوبل را کسب کنند. تولستوی از اولین کسانی‌ست که هرگز موفق نشد نظر مساعد کمیته‌ی سوئدی نوبل را به‌دست آورد. طبق روایت برخی روزنامه‌نگاران و منتقدان غربی، روس‌ها یکی از قربانیان سیاسی جایزه‌ی نوبل هستند. در طی قرن‌های گذشته جنگ‌های زیادی میان کشورهای شمال اسکاندیناوری یعنی فنلاند، سوئد و نروژ و همسایه‌شان، روسیه درگرفت. به جز تولستوی، چخوف و نابوکوف (روسی‌تبار) نویسندگان بزرگ دیگری از روسیه هستند که جایزه‌ی نوبل را نبردند. این در حالی‌ست که فرانس امیل سیلانپا، نویسنده‌ی فنلاندی، دقیقاً در سال ۱۹۳۹ که شوروی به فنلاند حمله کرده بود، موفق به کسب جایزه‌ی نوبل ادبی شد. آیا واقعاً سیلانپا از تولستوی مهم‌تر بود؟ این پرسشی‌ست که نمی‌توان پاسخی قطعی برای آن یافت، اما این شائبه‌ی جدی را در ایدئولوژیک بودن جایزه‌ی نوبل ادبیات ایجاد می‌کند. البته باید توجه کرد که تولستوی نسبت به نویسندگان دیگر روس ناسیونالیست‌تر و هویت‌گرا‌تر بود. آیا ناسیونالیسم از ویژگی‌های «ادبیات نامطلوب» به‌شمار می‌رود؟ کدام معیار ادبی اثری را شایسته‌ی تقدیر و اثری دیگر را ناموجه تشخیص می‌دهد؟

اما به‌جز نویسندگان روس، نویسندگان و شعرای آمریکایی هم از سلیقه‌ی خاص جایزه‌ی نوبل ادبیات همواره ناراضی بوده‌اند. منتقدان آمریکایی معتقدند جایزه‌ی نوبل ماهیتاً اروپایی‌ است، یعنی آن اندازه که نویسندگان متوسط اروپایی جوایز ادبی را به خود اختصاص می‌دهند، نویسندگان آمریکایی که در ادبیات قرن بیستم جایگاهی محکم دارند نتوانسته‌اند «سلیقه‌ی» کمیته‌ی نوبل را به خود جلب کنند. به عنوان نمونه، در سال ۲۰۰۸ یکی از اعضای هیأت داوری نوبل گفته بود: «ایالات متحده بسیار منزوی و تنگ‌نظر ا‌ست. آن‌ها از [ادبیات غیرآمریکایی] کم ترجمه می‌کنند و در گفت‌وگو و مبادله‌ی بزرگ ادبیات مشارکت ندارند.» البته نباید از نظر دور داشت که نویسندگان آمریکایی از نوبل ادبیات بی‌بهره نبوده‌اند، اما مسأله‌ی اصلی نویسندگان متوسط اروپایی‌ست که نوبل ادبی را کم‌اعتبار کرده‌اند. تونی موریسون، نویسنده‌ی سیاه‌پوست، آخرین آمریکایی بود که در ۱۹۹۳ نوبل ادبیات را برد، اما در بیست سال بعد از آن، سیزده نویسنده‌ی اروپایی بعضاْ معمولی نوبل گرفتند. اما دیگر چه معیارهای ظاهراً در نوبل ادبیات نقش دارند؟

اخلاقیات نوبل

چند نویسنده‌ی مشهور آمریکایی هم هستند که از نوبل بازمانده‌اند، اما دلایل حذف آن‌ها از رقابت احتمالاً دلایل دیگری داشته. ازرا پاند، هنری میلر، و مارک تواین نویسندگان و شاعران آمریکایی هستند که مضامین احتمالاً «غیرمتعارف» آثار آن‌ها برای هیأت داوری آکادمی سوئد خوشایند نبوده. در وصیت‌نامه‌ی آلفرد نوبل که معیار اصلی برای انتخاب برنده‌ی نوبل است آمده که نوبی ادبی به کسی تعلق گیرد که اثرش «در جهت ایدئال» باشند. اینجا دو نکته آشکار می‌شود، یکی آنکه تنها «یک» اثر مطلوب از نظر کمیته‌ی نوبل می‌تواند شاخص برنده شدن یا نشدن در نوبل ادبیات باشد، دیگر اینکه واژه‌ی «ایدئال» می‌تواند معنای خاصی داشته باشد. عبارت idealisk riktning در زمانه‌ی ما به معنای صلح‌طلب بودن، انسانی بودن، و کیفیت‌های مانند این‌هاست، به عبارت دیگر، اثری که اخلاقیات عرفی را زیر پا بگذارد، یا ریشه در مذهبی خاص داشته باشد، جنگ‌طلبانه یا هویت‌گرایانه یا در هواداری از قدرت حاکمان یا سرمایه‌داری باشد، «معمولاً» و «طبق عرف» اثر «ایدئالی» به‌شمار نمی‌رود. بنا بر این، مسأله‌ی نوبل بر ارزش‌هایی خاص استوار است. به عنوان نمونه، اگر نویسنده‌ای تحت تأثیر ماکیاولی باشد، و تحت تأثیر این آموزه‌ باشد که «هرگز نباید بگذاریم همه چیز نابسامان شود به این خاطر که از جنگی پرهیز کنیم، زیرا هرگز نمی‌توانیم از جنگ بپرهیزیم؛ ما تنها آن را به زیان خودمان به تعویق می‌اندازیم»، احتمالاً کسب نوبل ادبیات را باید در خواب ببیند. اگر نویسنده‌ی ما قهرمان درامش فردی هوادار جنگ برای جلوگیری از فقر و فلاکت خانواده و دوستانش باشد، اثر او از نظر کمیته‌ی نوبل کیفیت «ایدئال» را ندارد. اگر شارل بودلر در قرن بیستم شعر می‌سرود، به دلیل آنکه مونارشیست و هوادار وحدت حاکمیت و کلیسای کاتولیک بود، نمی‌توانست به نوبل ادبی فکر کند.

بورخس، یکی از نویسندگان مشهوری است که از دریافت جایزه‌ی نوبل ادبی محروم شد.

بورخس، یکی از نویسندگان مشهوری است که از دریافت جایزه‌ی نوبل ادبی محروم شد.

از سوی دیگر، نویسندگانی چون میلر یا مارک تواین احتمالاً به دلیل نقد نهادهای سنتی مانند مذهب یا خانواده شایسته‌ی دریافت اینجایزه نبودند. «لولیتا» ی نابوکوف نیز احتمالاً به همین دلیل نتوانسته نظر داوران را به خود جلب کند. سال ۲۰۰۵ درست یک روز قبل از انتخاب برنده‌ی جایزه، کنوت آهنولد (Knut Ahnuld)، داور کمیته‌ی نوبل به دلیل انتخاب سال گذشته‌ی نوبل استعفا کرد. او معتقد بود آثار الفرید جلینک (Elfriede Jelinek) جز هرزه‌نگاری‌های سطحی نیستند. اگر به لیست نویسندگان برنده‌ی نوبل ادبی دقت کنیم درمی‌یابیم که نوعی «اعتدال در ارزش‌ها» به صورت قانونی نانوشته، بر اساس تفسیر واژه‌ی «ایدئال» در وصیت‌نامه‌ی آلفرد نوبل، بر اینجایزه سایه انداخته. این اعتدال را شاید به‌نوعی بتوان به «فرهنگ پروتستانی» شمال اروپا نسبت داد. مثلاً اگر ژرژ برنانوس نویسنده‌ی قوی‌تری بود به دلایل باورهای کاتولیک خود نمی‌توانست نوبل ادبیات را از آن خود کند. اگر نویسنده‌ای چون برنانوس که عقاید سیاسی راست‌گرایانه هم داشت، نامزد نوبل ادبی می‌شد، احتمالاً چون قهرمان‌هایش افرادی آسمانی و فراطبیعی بودند، برای جامعه‌ی معتدل و «مدرن» شمال اروپا نویسنده‌ا‌ی مطلوب به شمار نمی‌رفت.

باز یادآوری کنیم که مسأله درستی یا نادرستی باور‌ها یا فقط تکنیک ادبی اثر موضوع بحث ما نیست، ما می‌خواهیم معیار‌ها و ارزش‌های «بیرون از ادبیات» را در نوبل ادبی بسنجیم و نشان دهیم که آنچه ما ارزش‌های جهانشمول می‌دانیم، از زاویه‌ای جامع‌تر، ارزش‌هایی خاص و وابسته به فرهنگ و اندیشه‌ای مشخص و تاریخی‌ست. آیا نویسنده‌ی بزرگی چون بورخس به دلیل حمایتش از پینوشه، سیاستمدار راستگرای شیلی، فردی نامطلوب از نظر ادبی‌ست، یا اینکه از نظر داوران احتمالاً چپ‌گرای نوبل بورخس از نظر «سیاسی» نامطلوب بوده؟ به عبارت دیگر، باید از خود بپرسیم که مرز ادبیات و ایدئولوژی کجاست؟ اگر بورخس از اینجایزه محروم می‌شود، چرا گون‌تر گراس که از فروپاشی دیوار برلین ناخشنود بود، شایسته‌ی دریافت نوبل ادبی‌ شد؟ چرا پابلو نرودا، برنده‌ی نوبل ادبی در سال ۱۹۷۱، پیش‌تر در رثای جوزف استالین (۱۹۵۳)، دیکتاتور جمهوری سوسیالیستی شوروی، قصیده‌ای سروده بود؟ چطور داریو فو که عضو حزب کمونیست ایتالیا بود توانست مطابق اصول جهانشمول و «معتدل» کمیته‌ی نوبل باشد؟ یا ساراماگوی انسان‌گرا که کمونیست هم بود چطور جایزه‌ی «غیرسیاسی» نوبل ادبی را به خانه برد؟ بنا بر این، آنچه مسلم است برخورد موسسه‌ی محلی «آکادمی سوئد» با وی‌ترین جهانی در تعیین مناسبات بیرون از ادبیات، دوگانه بوده. بخشی از این پدیده، به زعم ما، به تصور رایج از ماهیت هنر و ادبیات و بخشی دیگر به سلایق خاص داوران کمیته‌ی نوبل بازمی‌گردد. معمولاً به وجه دوم توجه می‌شود، اما اتفاقاً ریشه‌ی این پدیده در خود ماهیت اثر ادبی و «نسبت ادبیات و واقعیت» جای دارد. سوال این است: چرا ادبیات و جوایز ادبی به طور کلی، آرمان‌گرا و در زبان سیاسی، کم و بیش، توده‌گرا و چپ‌گرا هستند؟

چند ویژگی اثر ادبی

اثر ادبی یا اثر هنری بنا بر ماهیتش در ذهن شکل می‌گیرد و نه تنها محصولی ذهنی‌ است بلکه مشروط هم به التزامات واقعیت نیست. اثر ادبی در ذاتش در پی ایدآل است، هرچند در ظاهر اثری بی‌طرف یا گزارشی باشد. اثر ادبی یا اثر هنری یا تظاهری (semblant) به واقعیت است یا پیش‌نویسی (ébauche) برای آن؛ در مورد اول، اثر واقعیت را در جهت ایدئال خود بازنمایی می‌کند، در واقع آن را ایدئالیزه می‌کند؛ در مورد دوم، واقعیت را به عنوان امکانی در آینده به‌منزله‌ی نوعی آرمانشهر به تصویر می‌کشد. البته این «ذات» ادبیات یا هنر است، در غیر اینصورت، اثر به روایتی مستند و مستقل از فیل‌تر ذهن نویسنده یا هنرمند تبدیل می‌شود،‌‌ همان چیزی که در اصطلاح روزمره به آن «واقعیت» می‌گوییم. به همین دلیل، رمان یا شعر را نمی‌توان راه حلی برای واقعیت یا تمهیدی برای آن دانست؛ در اثر ادبی، اینکه واقعیت قرار است «چگونه» در جهت ایدئال هنرمند تغییر کند، اهمیتی ندارد؛ این وظیفه‌ی دیگران است که به دغدغه‌های نویسنده اهمیت بدهند و در صورت لزوم به‌کار بندند. حتی نویسنده‌ای که مضامین اخلاقی یا اجتماعی در آثارش غایب یا کمرنگ است، به‌طور غیرمستقیم از واقعیت پیرامون خود متأثر است و ردپای آن را در اثرش می‌بینیم. نویسنده‌ی رمان عاشقانه به اخلاقیات جامعه و روان افراد و عقاید انسان‌ها می‌پردازد و هدفش در کمینه‌ترین حالت، تنها «نوعی نگاه» به واقعیت است. او واقعیت را آن‌طور که هست تکرار نمی‌کند. اما به جز این، اثر ادبی چه ویژگی دیگری دارد؟

رمان یا شعر برآیند تجربیات فرد نویسنده یا شاعر است؛ اثر ادبی فردی‌ست؛ نویسنده محقق اجتماعی یا اتاق فکر نیست. داستان‌نویس شاید برای اثر خود پژوهش‌هایی انجام دهد، چه به صورت کتابخانه‌ای چه به صورت مستقیم، یعنی حتی برود مدتی در فضایی که می‌خواهد آن را بهتر بشناسد زندگی کند، اما هدف او ارائه‌ی خود پژوهش با کیفیت علمی و قابل استناد نیست، او می‌خواهد از تجربه‌ی شخصی خود بهره بگیرد و داستانش را «خلق کند». بنا بر این، ادبیات ماهیتی شخصی و «کیفی» دارد؛ به همین دلیل، نباید از داستان یا شعر انتظار نگاه «جامع» و «راهبردی» داشت، پس نمی‌توان از نویسنده توقع داشت اثرش خالی از حب و بغض‌های شخصی یا غرض‌ورزی باشد. به عبارت دیگر،‌‌ همان غرض نویسنده، درد و بیزاری، حتی عقده‌گشایی اوست که صداقت اثرش را تضمین می‌کند. به عنوان مثال، نویسنده‌ای که جنگ را دیده یا خانواده‌هایی را دیده که در جنگ مرده‌اند، احتمالاً اثری ضدجنگ خواهد نوشت. کمتر نویسنده‌ای‌ست که مانند ماکیاولی معتقد باشد جنگ گاهی اجتناب‌ناپذیر است. احتمالاً اگر ناپلئون بناپارت نویسنده بود و داستانی می‌نوشت اثری در ستایش جنگ یا دست کم، داستانی بی‌طرفانه نسبت به جنگ و صلح می‌نوشت! اما اغلب نویسندگان با سیاست میانه‌ی خوبی ندارند؛ برای آن‌ها فرد اهمیت دارد نه منافع ملی یا خیر همگانی، آنچه هدف اصلی سیاست است.

نویسنده‌ی ادبی در واقع تلاش می‌کند انسان جهانشمول را از خلال تجربه‌ی شخصی خود بیافریند، اما از آنجایی که خود را مدیون به تمامی جوانب واقعیت نمی‌داند، که البته در ادبیات کاملاً موجه است، در ‌‌نهایت انسانی «شخصی» می‌آفریند. حال این انسان‌های شخصی در هنر و ادبیات در طول تاریخ به کامل کردن پازلی از انسان جهانی می‌انجامند، در عین آنکه هر انسان در اثر هنری یا اثر ادبی در نوع خود، به‌تنهایی، بخشی از حقیقت است. ماهیت هنر و علم متفاوتند، اثری هنری جامع نیست اما کاذب هم نیست. ادبیات یا هنر در ‌‌نهایت حاصل «نوعی نگاه ویژه» از چشم‌اندازی خاص به جهان است، از این جهت با علم یا فلسفه که مدعی تصاحب تمامیت حقیقت را دارند تفاوت دارد. اما ادبیات دیگر چه ویژگی متمایز‌کننده‌ای دارد؟

ادبیات علاوه بر اینکه ایدآل‌گرا و فردگرایانه‌ است، از تکنیک «پوئتیک» نیز بهره می‌برد؛ به عبارت دیگر، در اثر ادبی، علاوه بر آنکه چه معنایی منتقل می‌شود، شیوه‌ی بیان و اثرگذاری و تکنیک‌های ادبی نیز اهمیت دارند. پوئتیک نقش مهمی در ادبیات و هنر دارد؛ البته بیرون از ادبیات نیز پوئتیک وجود دارد و کار می‌کند. مثلاً در تأثیرگذاری بر مخاطب در رسانه‌ها و سیاست، تکنیک‌های ادبی به‌کار می‌روند. امروز شیوه‌ی سخن گفتن سیاستمداران یا نحوه‌ی تأثیرگذاری رسانه‌ها بر مخاطب، یا‌‌ همان رتوریک، اهمیت ادبیات را دوچندان کرده. همین مسأله می‌تواند توجه ما را متقابلاً به جنبه‌های رتوریکی آثار ادبی جلب کند. بلافاصله این پرسش مطرح می‌شود که آیا داستان و شعر تنها آثاری «ادبی» (مرتبط با زبان، فرم و تکنیک) هستند یا جنبه‌ی ایدئولوژیک هم دارند؟ قطعاً نه هر داستان و نه هر شعری، حامل عقیده‌ی موثر نیست، اما می‌توان گفت تمام آن‌ها نگاه و چشم‌انداز نویسنده یا شاعر را بازنمایی می‌کنند. حال باید چه کرد؟ نویسنده‌ها را محدود کنیم و از آن‌ها بخواهیم عقایدی را القا کنند که مفید باشند؟

قطعاً نه! اما اینکه آیا معناهای مختلف یا عقاید متنوع، امروز، می‌توانند آزادانه و بدون القاء بیرونی توزیع شوند، سوالی‌ست که پاسخش قطعاً آری نیست. در مورد جوایز ادبی به عنوان مثال، هم نویسندگان بر سلیقه‌ی جوایز ادبی تأثیر می‌گذارند، هم جوایز ادبی بر نویسندگان. در واقع اثر ادبی و جایزه‌ی ادبی، خود بخشی از زنجیره‌ی پیوسته‌ای از حلقه‌های متعددی چون تاریخ، فرهنگ، سیاست و جامعه هستند. همانطور که سانسور به ادبیات ضربه می‌زند، سوگیری سیاست‌های تشویقی نیز به ادبیات آسیب می‌رساند. همانطور که گفته می‌شود اگر در کشورهای استبدادی، سانسور دولتی‌ست، در کشورهای آزاد‌تر، سانسور سیستماتیک، درونی و ساختاری‌ست. البته این به معنای آن نیست که تفاوتی میان سانسور دولتی و سانسور سیستماتیک نیست، آنچه‌ چپ‌گرایان در کشورهای توتالیتر برای توجیه خود و نقد غرب استفاده می‌کنند. غرب برای رفع سانسور عقاید بسیار هزینه داده، و سوگیری امروزی هم روز به روز بهتر می‌شود؛ چه بسا نقدی مشابه نقد حاضر در خود این کشور‌ها به راحتی منتشر می‌شود. این تذکر مهمی‌ست که باید داده می‌شد. بازگردیم به بحث خودمان. پس در سطحی درونی‌تر، ارزش‌های غالب در دوره‌های تاریخی هستند که بر اثر هنری-ادبی سلطه دارند. اینکه مثلاً در هنر و ادبیات دهه‌ی پنجاه اروپا چه عناصری بیشتر از همه در آثار بازنمایی می‌شدند، نشان می‌دهد فضای فکری مسلط چه بوده. اما از مجموع این مسائل چه نتیجه‌ای می‌گیریم؟ رابطه‌ی ماهیت فردی و آرمان‌گرای ادبیات و نقش پوئتیک با ادبیات و نوبل ادبی چیست؟

ایدئولوژی‌های حاکم بر ادبیات معاصر

سلیقه‌ی نوبل ادبیات به نوعی نماینده‌ی سلیقه‌ی روشنفکری در جهان است؛ صلح‌طلبی، اخلاق‌گرایی جهانشمول، اعتدال و ایمان به حد وسط، نفی سرمایه‌داری، نفی امپریالیسم، انترناسیونالیسم و جهان‌وطنی، نفی نژادپرستی، نفی برده‌داری، نفی آریستوکراسی، جمهوری‌خواهی، دموکراسی، نفی توسعه، کلبی‌مسلکی، نسبی‌گرایی، و مواردی از این دست، ارزش‌های کم و بیش حاکم بر جهان ادبی و در نتیجه نوبل ادبی‌ست. اما آیا ادبیات از پیش به این ارزش‌ها پیوند خورده، به عبارت دیگر، اگر نویسنده‌ای قهرمانی خلق کند که جهان‌وطن نباشد یا توسعه‌طلبی زورگو اما مفید برای جامعه‌اش باشد، از پیش اثرش «خوب» نیست؟ اگر دویست سال پیش نویسنده‌ای قهرمانی همجنس‌گرا خلق می‌کرد، آیا او را در غرب مدرن و متمدن می‌پذیرفتند؟ اگر امروز نویسنده‌ای بخواهد با شخصیت هیتلر یا حداقل با وجهی از کاراک‌تر او همدل باشد، به او نوبل ادبی تعلق خواهد گرفت؟ اگر او جمهوری وایمار را مقصر اصلی برآمدن هیتلر تصویر کند آیا می‌تواند به نوبل فکر کند؟ البته احتمالاً او را به دلیل اشاعه‌ی نازیسم و تفکرات نژادپرستانه محاکمه خواهند کرد (با دلایلی که ما موجه فرض می‌کنیم)، اما آیا کمیته‌ی نوبل دادگاه قضایی یا باشگاه حقوق‌دانان مخالف ایدئولوژی نازیسم است؟ مرز میان ادبیات و غیر ادبیات کجاست؟ اگر این مسأله از سوی نویسندگان در حوزه‌ی عمومی به عنوان «آزادی بیان» مطرح می‌شود، و از سانسور ادبی از طرف سیاستمداران و قضات جلوگیری می‌شود، اما چطور ادبیات خودش ایدئولوژی کم و بیش یکسویه‌ای را ترویج می‌دهد، چه از سوی نویسندگان عمدتاً صلح‌طلب و چپ‌گرا، چه از سوی کمیته‌ی نوبل ادبی؟ آیا ادبیات یا نوبل ادبی، از این طریق، ایدئولوژی خاصی را به جامعه تحمیل نمی‌کند؟ آثاری چون «گتسبی بزرگ» یا «در جست‌وجوی زمان ازدست‌رفته» چرا شایسته‌ی دریافت نوبل ادبی نبودند؟ آیا فیتزجرالد یا پروست به اندازه‌ی کافی نتوانستند بر دیالکتیک درونی ارزش‌ها در اثرشان غلبه کنند و تصویری یک‌دست، «ایدئال» و نوبل‌پسند ارائه دهند؟ آیا فیتزجرالد نباید به اندازه‌ای که طبقه‌ی سرمایه‌دار و کارآفرین را نقد می‌کند، طبقه‌ی کینه‌توز فرودست را نقد کند؟

به‌نظر می‌رسد، این پرسش‌ها جدی هستند؛ ما باید به ایدئولوژی‌هایی که ادبیات حداقل در قرن بیستم ترویج کرده فکر کنیم. شاید اشتباه نباشد اگر بگوییم نویسندگان و شاعرانی که ظاهراً مدافع ارزش‌های انسانی هستند، عملاً بیش از فلاسفه و جامعه‌شناسان در گسترش آرمانگرایی در سیاست، پوپولیسم، سانتیمانتالیسم و مصائب ناشی از آن نقش داشته‌اند. اغلب نویسندگان امروز همانند مبلغان دیروز بیشتر توده‌ها را مخاطب خود قرار می‌دهند. اگر جز این باشد، نویسنده توفیق چندانی نخواهد داشت، به ویژه امروزه که رسانه‌ها بلافاصله عقاید غیرمطلوب و احتمالاً راستگرایانه‌ی نویسندگان را به سرعت منتشر می‌کنند. امروز اگر بورخس زنده بود نه تنها به او نوبل نمی‌دانند، شاید در شبکه‌های اجتماعی صفحه‌ای علیه او درست می‌کردند، نه به این دلیل که نویسنده‌ی خوبی نیست، بل به این دلیل که بر خلاف ساز نویسندگان چپ‌گرا می‌نوازد. بنا بر این شاید لازم باشد این پرسش را دوباره طرح کنیم: آیا نویسنده‌ نباید مستقل از ارزش‌هایی که به آن باور دارد داوری شود، چه در اثرش چه در نقشش به عنوان روشنفکر حوزه‌ی عمومی؟

نظر شما - لطفا از گذاشتن نظر به صورت فینگلیش خودداری کنید