Widgetized Section

Go to Admin » Appearance » Widgets » and move Gabfire Widget: Social into that MastheadOverlay zone

سپاه پاسداران در عصر پساخامنه‌ای


۱۳۹۲/۱۱/۱ - ۲۰:۳۸

اشتراک گذاری در بالاترین
اشتراک گذاری در خوشمزه
اشتراک گذاری در فیس بوک
اشتراک گذاری در فرندفید
اشتراک گذاری در توییتر
ایمیل کردن این مطلب


سعید قاسمی‌نژاد

saeed-ghasseminejad

ساختار قدرت در ایران پیچیده است؛ همه به این نکته معترفند. ساختار قدرت در ایران به فرش ریزبافتی می‌ماند که هر قدر محقق در آن ریز‌تر شود، نکات نادیده بیشتری بر او آشکار می‌شود و هم‌زمان اما پیچیدگی‌های بیشتری نیز رخ می‌نماید. شبکه‌ای درهم‌پیچیده از روابط فامیلی، معاملات اقتصادی، حلقه‌های دوستی و تحصیلی، کینه‌ها و رقابت‌های شخصی، خصومت‌های ایدئولوژیک، نزدیکی‌های جغرافیایی و رقابت‌های قومی و منطقه‌ای میان افراد و نهادهای بازیگر، درک آنچه در درون خیمه قدرت می‌گذرد، سخت و دشوار می‌کند.

این پیچیدگی در اشل میکروسکوپیک استعداد آن را دارد که چنان ما را مغروق خود بسازد که از سادگی ساختار در اشل ماکروسکوپیک غافل شویم. اگر چشمان‌مان را از روی میکروسکوپ برداشته و از دور به ساختار بنگریم، آنچه می‌بینیم بسیار ساده است. جمهوری اسلامی خیمه‌ای است که عمود آن ولایت فقیه است. ولایت فقیه آن رکنی است که تمامی خیمه بر روی آن سوار است. ولی فقیه آن شخصی است که دیگران را وا می‌دارد به راست راست و به چپ چپ شوند. به ید بیضای ولی فقیه است که راست‌ها چپ می‌شوند و چپ‌ها راست.

جمهوری ولایت فقیه حکومتی است بسان خیمه؛ عمود خیمه، نهاد ولایت فقیه است و متجلی در ولی فقیه؛ تمامی منابع قدرت و ثروت تا آنجا که ممکن است می‌باید در نزدیک‌ترین شعاع حول ولی فقیه متمرکز شود. این مفهوم بنیادین است که ولی فقیه را مدافع اقتدارگرایی سیاسی، تمرکزگرایی اداری و دولت‌گرایی اقتصادی (مقصود از دولت، قوه مجریه نیست) می‌کند. بالتبع آنان که در حلقه نزدیک به «ولی فقیه» جا می‌گیرند نیز مدافع این سه اصل می‌شوند. رمز راست شدن چپ‌ها و چپ شدن راست‌ها با تغییر ولی فقیه نیز در همین است. هر چه فاصله از عمود خیمه بیشتر شود، افراد گرایش‌های گریز از مرکز بیشتر و توفیق اجباری «آزادی‌خواه» شدن را پیدا می‌کنند و بالعکس.

بخش مهمی از سیاست در ایران را می‌توان با بررسی رابطه نیروهای سیاسی با ولی فقیه پیشین، ولی فقیه کنونی و ولی فقیه بعدی توضیح داد. رابطه با ولی فقیه پیشین توضیح می‌دهد بازیگران تا چه حد از منابع قدرت و ثروت برخوردار بوده‌اند. رابطه با ولی فقیه کنونی هم معین می‌کند افراد چقدر به دست می‌آورند و در ترکیب با رابطه با ولی فقیه پیشین نشان می‌دهد که افراد تا چه حد از دست داده‌اند. رابطه با ولی فقیه بعدی پتانسیل سود و زیاد افراد در آینده را معین می‌کند. بدین معنا عمل سیاسی در زمان حال معطوف به دو مسأله است: «نزدیک شدن به و دور شدن از ولی فقیه کنونی و اثرگذاری بر تعیین ولی فقیه بعدی.» ترکیب ناساز جمهوری ولایت فقیه عامل قدرتمند دیگری را نیز وارد این معادله می‌کند که نگارنده در اینجا آگاهانه آن را نادیده می‌گیرد تا بتواند در گام اول مدل را در ساده‌ترین حالت خود بنا کند: آن عامل “توده محذوفان” هستند؛ کسانی که در درون خیمه قدرت نیستند اما هم از خیمه قدرت تاثیر می‌پذیرند و هم بر خیمه قدرت تاثیر می‌گذارند.

ظرف سه دهه اخیر سپاه پاسداران روزبه‌روز قدرتمند‌تر شده است. سپاه پاسداران، قرارگاه فرزندان انقلابی آیت‌الله خمینی، بیشتر به عنوان یک نیروی امنیتی و گروه ضربت برای مقابله با کودتای ارتش شاهنشاهی بنیان نهاده شد و برای مقابله با مخالفان مسلح و غیرمسلح روحانیت تقویت گردید. سپاه در پایان دهه شصت نه تنها به یک نیروی مسلح کلاسیک بدل شد بلکه به قدرت قاهره نظامی کشور تبدیل شد؛ در پایان دهه هفتاد عرصه اطلاعات و امنیت را کاملا از وزارت اطلاعات در اختیار دولت ربود، و در پایان دهه هشتاد عرصه اقتصاد کشور را در ید اختیار خود گرفت. سپاه پاسداران قدرت گرفتن خود را بیش از هر چیز مدیون نداشته‌های آیت‌الله خامنه‌ای است. آیت‌الله خمینی بر روی سه پایه دستگاه سرکوبی متشکل از نهادهای سرکوب متعدد، مشروعیتش به عنوان رهبر انقلاب، و مشروعیتش به عنوان یک مرجع تقلید نشسته بود. آیت‌الله خامنه‌ای اما در نبود مشروعیت مذهبی سنتی و رهبری انقلابی، هم‌چون مرتاضان هندی بر روی یک چوب ایستاده است: دستگاه سرکوبی که هر روز بیشتر و بیشتر به سپاه پاسداران محدود شده است.

فرماندهان کنونی سپاه خود برکشیدگان آیت‌الله خامنه‌ای هستند؛ آن‌ها دیده‌اند که چگونه السابقون انقلاب یا خانه‌نشین شدند یا به تیر غیب گرفتار شدند و می‌دانند که در دوران ولی فقیه بعدی این سرنوشت آنان خواهد بود اگر نتوانند در انتخاب ولی فقیه بعدی نقشی موثر و حساب‌شده داشته باشند. در سوی مقابل سپاه، ائتلافی به غایت گسترده شکل گرفته است. ائتلافی که یک سر آن به اصلاح‌طلبان می‌رسد و سر دیگر آن به محافظه‌کاران؛ سنگ بنای آن ائتلاف و ستون افراشته آن نیز اعتدال‌گرایان طرفدار رفسنجانی هستند. این ائتلاف گسترده ائتلاف ناچاران است. ائتلاف همه‌ی آنان که سپاه، خود را از آنان بی‌نیاز می‌بیند، همه آنانی که در درون خیمه قدرت هستند اما نه تنها سهم‌شان از ثروت و قدرت بدان حدی نیست که انتظار دارند بلکه در قدرت گرفتن روزافزون سپاه پاسداران حذف تمام و کمال خود را نه فقط در عصر پساخامنه‌ای بلکه در همین آینده نزدیک می‌بینند. از همین روست که نبرد بر سر جانشینی مدتها است که شروع شده است.

بخش مهمی از فعل‌وانفعالات کنونی به خصوص نبرد بیش از پیش عیان‌شونده ائتلاف حامی روحانی و امنیتی‌های پشتیبان او با سپاه پاسداران را باید در پرتو همین نزاع بر سر جانشینی تفسیر کرد. فرماندهان کنونی سپاه پاسداران برای عصر پسا‌خامنه‌ای سه گزینه پیش رو دارند:

گزینه اول بی‌طرفی در فرایند انتخاب جانشین و بسنده کردن به فراهم آوردن ثبات و امنیت در دوران خلاء قدرت است. فرماندهان کنونی سپاه پاسداران می‌بایست بسیار ساده باشند اگر در ‌‌نهایت این گزینه را برگزینند. آنان که سالها است وضو با خون گرفته‌اند بهتر از هر کس می‌دانند اگر به این مسیر بروند در ‌‌نهایت می‌بازند و آنچه می‌بازند از مقام‌های‌شان شروع می‌شود، به اموال‌شان خواهد رسید و به سر‌های‌شان منتهی خواهد شد.

گزینه دوم دخالت فعالانه در فرایند انتخاب جانشین و به قدرت رساندن ولی فقیه مورد پسند خودشان است. به نظر می‌رسد بهترین انتخاب فرماندهان سپاه برای این گزینه می‌تواند مجتبی خامنه‌ای باشد. فرزند جاه‌طلب آیت‌الله که پیشاپیش اعلام اجتهاد کرده درس خارج هم می‌دهد تا صلاحیت مذهبی‌اش از پدر تاجدارش در هنگام به قدرت رسیدن بیشتر باشد. او هم‌چون خود آیت‌الله سخت به مسائل نظامی و امنیتی علاقه‌مند است و بیت پدر را نیز می‌گرداند. فرماندهان کنونی سپاه و آیت‌الله خامنه‌ای در این سناریو به هم محتاجند: آیت‌الله برای اینکه فرزندش پس از او به قدرت برسد و فرماندهان سپاه برای اینکه بتوانند در زیر سایه خامنه‌ای و تحت حمایت فرزندش جایگاه خود را مستحکم‌تر کنند.

گزینه‌ی سوم آن است که سپاه پاسداران بخواهد از عدم محبوبیت روحانیون استفاده کند، در هیأت نجات‌بخش کشور از چنگال روحانیت کل بازی را به هم بزند و مستقیما اداره کشور را به دست بگیرد. در شرایطی خاص، سپاه پاسداران توانایی و انگیزه لازم برای این کار را دارا است اما از نقطه‌ی کنونی که ما در آن ایستاده‌ایم چنین گزینه‌ای برای سپاه پاسداران، هم پرهزینه است، هم پرخطر و هم امکان شکست فراوانی دارد.

نزاع بر سر جانشینی هم‌اکنون مهم‌ترین نزاعی است که در درون ساخت قدرت در ایران در جریان است؛ نبرد بر سر عبای ولایت هم نبردی خونین خواهد بود و هم سرنوشت آینده ایران را معین خواهد کرد. یک پرسش اساسی این است که نقش «مردم» در این میانه چه باید باشد، چه می‌تواند باشد و چه خواهد بود؟

————————————–

* سعید قاسمی‌نژاد دانشجوی دکترای فایننس در سیتی یونیورسیتی نیویورک، از بنیانگذاران “دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال ایران” و “مرکز مطالعات لیبرالیسم” است.

** این یادداشت، نخستین بار در وب‌سایت “گویانیوز” منتشر شده است.

نظر شما - لطفا از گذاشتن نظر به صورت فینگلیش خودداری کنید