Widgetized Section

Go to Admin » Appearance » Widgets » and move Gabfire Widget: Social into that MastheadOverlay zone

مادران ناپدیدشدگان؛ چالش‌گر دولت نظامی کودتایی در آرژانتین ۱۹۷۷-۱۹۸۳ٰ


۱۳۹۳/۸/۷ - ۱۹:۲۹

اشتراک گذاری در بالاترین
اشتراک گذاری در خوشمزه
اشتراک گذاری در فیس بوک
اشتراک گذاری در فرندفید
اشتراک گذاری در توییتر
ایمیل کردن این مطلب


لستر کورتز (استاد جامعه‌شناسی در دانشگاه جرج میسن)

Lester-Kurtz

خلاصه‌ی مبارزات:

در زمان حاکمیت دولت نظامی کودتایی بر آرژانتین (۱۹۷۶ تا ۱۹۸۳)، هر گونه مخالفتی سرکوب می‌شد. در روز روشن یا در نیمه‌های شب، دگراندیشان از خانه‌های خود بیرون کشیده می‌شدند و در سراسر کشور هر آن کس که به طور اتفاقی سخنی به زبان می‌آورد «ناپدید» می‌شد، حال یا به زندان و شکنجه سپرده می‌شد یا راهی گورستان می‌گردید. در آن شرایط، مراوده با کسانی که بر خلاف دولت نظامی سخن می‌گفتند خطرناک بود. حتی وکلایی که جرات دفاع از مخالفان را داشتند نیز ناپدید می‌شدند. این روشن بود، و بعد‌ها نیز ثبت شد، که ناپدید شدن‌ها استراتژی آشکار حاکمان، مقامات دولتی، نیروهای نظامی و افسران اطلاعاتی بود   (Agosin ۱۹۹۳: ۲۲-۲۳). ژنرال جورج رافائل ویدلا، که از طریق کودتا و سرنگونی ایزابل پرون به قدرت رسیده و از سال ۱۹۸۱-۱۹۷۶ به عنوان رییس جمهور در قدرت بود، مسوولیت آنچه وی آن را «جنگ داخلی» می‌نامید را بر عهده گرفت (بی‌بی‌سی ۲۰۱۰).

اما سرانجام سکوت به دست گروهی از مادران شجاع که به دنبال فرزندان گمشده‌ی خود می‌گشتند شکسته شد. کسانی که انگیزه‌شان بیش از آنکه سیاسی باشد، خانوادگی بود. آن‌ها در پلازا د مایو در مقابل کاخ ریاست جمهوری، کلیسای ملی و وزارتخانه‌های مختلف تجمع کردند. در اولین تظاهرات در ۳۰ آوریل ۱۹۷۷، تنها چهارده زن شرکت داشتند اما تا پایان سال صد‌ها تن به صف تظاهرات پیوستند. در ۵ اکتبر ۱۹۷۷، روز مادر، ۲۳۷ مادر، نام و شماره‌ی هویت خود را در یک آگهی نصف صفحه در روزنامه‌ی سراسر «لا پرنسا» درج کرده و خواستار «حقیقت» درباره‌ی ناپدید شدن فرزندانشان شدند.

مادران «پلازا د مایو» (که «مادران ناپدیدشدگان» نیز نامیده می‌شدند) به دیگران این توان را دادند که درباره‌ی موارد نقض حقوق بشر در کشور سخن بگویند و این حرکت‌ها باعث شد که در اوایل دهه‌ی ۱۹۸۰ میزان حمایت مردم از دولت کاسته شود. حرکت مادران از سوی جنبش مردمی سرپاج (Servicio Paz y Justicia)، گروهی که در کلیساهای آمریکای لاتین فعالیت می‌کرد، مورد حمایت قرار گرفت. سرپاچ توسط مجسمه ساز، معمار و استاد دانشگاه آرژانتینی، آدولفو پرز اسکویل، بنیان نهاده شد، کسی که دیگر به سازمان دهنده‌ی فعالیت‌های حقوق بشری تبدیل شده بود. به گفته‌ی پگنوتو و مک کارتی (۲۴۸: ۱۹۹۹) سرپاچ به عنوان «قابله‌ی جنبش» در آرژانتین و سایر کشورهای آمریکای لاتین به ایفای نقش پرداخت، سرپاج به گروه‌های مختلف، با ارائه‌ی آموزش و مهارت‌های حرفه‌ای کمک می‌کرد. اسکویل با سازمان‌هایی همچون سازمان آشتی بین المللی و «دوستان آرک» همکاری می‌کرد که هر دو گروه‌های کوچک کاتولیک بوده و به اصول بی‌خشونت گاندی باور داشتند. اسکویل همچنین به آغاز به کار انجمن دائمی حقوق بشر کمک کرد. انجمنی که فعالان اتحادیه‌های کارگری، سیاستمداران و روشنفکران را با هم متحد می‌کرد. راهبرد وی ایجاد سازمان‌های جداگانه در محل‌های مختلف و سپس هماهنگ کردن فعالیت‌های آن‌ها با سرپاج بود (Pagnucco and McCarthy ۱۹۹۵: ۲۵۱). سرپاچ کمک‌های مالی خود را از سازمان‌های کلیسایی اروپا و شبکه‌ی حمایت بین المللی دریافت می‌کرد. کمک‌های مالی دیگر از سوی شخص اسکویل صورت می‌گرفت که در سال ۱۹۸۰ پاداش مالی خود را با این گروه تقسیم کرد. (۱)

در پی بحران اقتصادی و شکست مفتضحانه از انگلیس در جنگ فالکلندز-مالویناس، حاکمیت نظامی به طور گسترده‌ای اعتبار خود را از دست داد. مقاومت آشکار در میان رهبران کارگری و مذهبی به آغاز شد، رهبرانی که پیش‌تر ساکت بودند. همچنین احزاب مخالف که مواضع تندتری نیز پیدا کرده بودند، دست به مقاوت علنی زدند. به علاوه، جنگ قدرت در درون دستگاه نظامیان نیز آغاز شد. به طوریکه هر طرف در داخل حاکمیت متقابلا دیگری را مسبب شکست در جنگ می‌دانست. در پی همین اختلافات، رییس جمهور وقت ژنرال لئوپلدو گالتیری در سال ۱۹۸۲ جای خود را به ژنرال دیگری به نام رینالدو بنیتو بیگنون داد. سربازان بازگشته از جنگ به دانشجویان، زنان خانه دار، بیکاران و اتحادیه‌ها پیوستند که در خیابان‌ها دست به تظاهرات می‌زدند. دولت نظامی اعلام کرد دست به برگزاری انتخابات خواهد زد (Fisher ۱۹۸۹: ۱۱۷). رائول آلفونسین، از حزب رادیکال، به ریاست جمهوری برگزیده شد و با وجود کشمکش‌های ممتد و برخی توافقات با دولت نظامی، موفق شد دموکراسی در کشور برقرار سازد.

تاریخ سیاسی:

آرژانتین که از سال ۱۸۱۶ از استعمار اسپانیا‌‌ رها شده و مستقل بود، به یکی از شکوفا‌ترین و پیشرفته‌ترین کشورهای آمریکای لاتین تبدیل شد. این کشور با برخورداری از منابع طبیعی غنی و جمعیت باسواد، از اقتصادی قوی و زندگی مرفه بهره می‌برد تا اینکه در اواسط قرن بیستم دچار یک سری بحران‌های اقتصادی، تورم و فرار سرمایه شد. اما در هر دو زمان شکوفایی و عدم رشد، انتقال قدرت به طور دموکراتیک در این کشور بسیار نادر اتفاق می‌افتاد. کودتاهای سال‌های ۱۹۳۰، ۱۹۴۳، ۱۹۵۵، ۱۹۶۲، ۱۹۶۶، و ۱۹۷۵ رژیم‌های نظامی مختلفی را بر سر کار آورد (Mendez ۱۹۹۱).

در بین سال‌های ۱۹۷۶ و ۱۹۸۳، دولت آرژانتین یک دیکتاتوری نظامی بود. کشور درگیر جنگی بود که به اصطلاح «جنگ کثیف» خوانده می‌شد. جنگی که به درگیری مسلحانه منجر شد که یک سوی آن نیروهای شورشی بوده و در سوی دیگر هم دولتی که برای سرکوب مقاومت یا حتی پرسش عمومی درباره‌ی شیوه‌ی حکمرانی‌اش، دست به ترور می‌زد. این شیوه‌های سرکوب توسط «کمیسیون ملی افراد ناپدید شده» ثبت شده است، که اعضای آن از سوی رییس جمهور منتخب مردم، آلفونسین، منصوب شده بودند.

تقارن مشکلات اقتصادی و شکست مفتضحانه در جنگ مالویناس-فالکلندز از بریتانیا، دولت نظامی را به بحران کشاند و این خود باعث باز شدن فضای بیشتر برای دست زدن به مقاوت شد. در سال ۱۹۸۰، موسسات مالی کشور ورشکست شده و نرخ بالای بهره‌ی داخلی و افزایش بهای پزو، باعث مشکلات و ورشکستگی‌های گسترده در این صنایع داخلی شد. شرکت‌های خارجی همچون جنرال موتورز، کارخانه‌های خود در آرژانتین را تعطیل کردند. بیکاری و کاهش دستمزد‌ها باعث بروز ناآرامی در میان کارگران شده و سرانجام کار به اعتصاب کشید. هرچند رژیم آرژانتین به دلیل دارا بودن اقتصاد نئولیبرال و مبارزه بر علیه سوسیالیسم، از حمایت قاطع آمریکا و بانک جهانی برخوردار بود اما جنگ با بریتانیا، اقتصاد در حال فروپاشی و همچنین سیاست‌های حقوق بشری جیمی کار‌تر باعث سرد شدن آن روابط شد. با سقوط نظام مالی کشور، حتی بسیاری از نخبگان اقتصادی آرژانتین هم شروع به عدم حمایت از دولت کردند.

فعالیت‌های راهبردی:

ویژگی متمایز کننده‌ی این مبارزه، ابتکاری بود که مادران پلازا به آن دست زدند، یک گروه سنتی و غیر سیاسی از زنان که با حفظ جایگاه سنتی خود به عنوان مادر به سوی مقاومت مدنی گام برداشتند. همین ویژگی غیرمعمول و غیرقابل پیش بینی فعالان این جنبش بود که در مبارزه با دولت نظامی به آن برتری بخشید.

تاکتیک بزرگی که از سوی این جنبش آغاز شد، تجمع در پلازا د مایو، در مرکز بوینس آیرس و در مقابل کاخ ریاست جمهوری بود. تجمعات این مادران به نشانه‌ی اعتراض به «ناپدید شدن» فرزندانشان صورت می‌گرفت. آنان روسری‌هایی که منقش به نام فرزندانشان بود بر سر داشته یا گاهی عکس فرزندان ناپدید شده‌شان را در دست می‌گرفتند. همین حرکات باعث می‌شد که نیروهای نظامی در چگونگی واکنش به آنان سردرگم شوند. آن‌ها ابتدا به صورت انفرادی و از راههای قانونی و دفا‌تر دولتی به دنبال فرزندان خود گشتند، ولی بعد تاکتیک‌های خود را با تجمع در پلازا شدت بخشیدند. مقامات دولتی ابتدا تلاش کردند با القابی چون «زنان دیوانه» حرکت آنان را موضوعی حاشیه‌ای و کم اهمیت جلوه دهند اما به راستی در سرکوب آن‌ها سردرگم شده بودند، چرا که از این واهمه داشتند که سرکوب شدید آنان، واکنش شدید مردم را در پی داشته باشد. با رشد جنبش، جلب توجه بین المللی و همدردی‌های گسترده، دولت نظامی در سال ۱۹۷۷ دست به سرکوب زده جنبش زده و چهارده تن از مادران ناپدید شدند. پس از سپری شدن مدتی که برای گردهم جمع شدن مجدد، مادران با وجود خطر مواجه شدن با اقدام مشابه از سوی دولت، دوباره به پلازا بازگشتند.

تلاش برای جلب توجه بین المللی به جنبش به عنوان یک راهبرد دنبال شد. توجهی که با میزبانی آرژانتین برای جام جهانی ۱۹۷۸ بیشتر شد. در آن هنگام اصحاب رسانه در حاشیه‌ی رویدادهای ورزشی، تظاهرات در پلازا را پوشش دادند و این باعث حضور بازیکنان چندین تیم اروپایی در پلازا و اعلام حمایت آنان از تظاهرات کنندگان شد. همین وضع در زمان برگزاری کنفرانس بین المللی بهداشت در بوینس آیرس تکرار شد که اعضای کنفرانس با مادران ملاقات کرده و رسانه‌های بین المللی شعار تازه‌ی مادری را مخابره کردند که می‌گفت: «آن‌ها زنده بردندشان، و ما می‌خواهیم زنده باز گردند» (Ackerman and DuVall ۲۰۰۵: ۲۷۶).

در آغاز دهه‌ی جدید و در پی شرایط دشوار سرکوب، مادران اولین پنجشنبه‌ی سال ۱۹۸۰ را روز تجمع خود در پلازا اعلام کرده و سپس هر پنجشنبه به تجمع خود ادامه دادند. عامل رشد جنبش در اوایل سال‌های ۱۹۸۰ و  سقوط اقتصادی در کشور بود، همه‌ی این‌ها باعث افزایش توجه جامعه‌ی جهانی و سازمان ملل به وحشگیری‌های صورت گرفته در آرژانتین شد. عامل دیگری که رشد جنبش را رقم زد، شکست دولت نظامی در جنگ ۷۴ روزه با بریتانیا بود که در آن نیروهای آرژانتینی به شکل ناموقتی اقدام به تسخیر جزایر فالکندز کردند که در سواحل شرقی آرژانتین واقع شده و در اشغال بریتانیا بود. در اولین اعتراض عمومی نسبت به رژیم، کنفرانس اسقف‌های آرژانتینی کلیسای رومن کاتولیک در ماه می‌۱۹۸۱ سندی را با عنوان «کلیسا و جمعیت ملی» صادر کرد که سیاست اقتصادی دولت و شیوه‌های رژیم در «مبارزه بر علیه خرابکاری» را مورد پرسش قرار می‌داد.

با تشدید مقاومت، سرکوب عمومی جنبش هم شدت گرفت. به طور مثال در شهر مندوزا، در هنگام تظاهرات مادران، پلیس با استفاده از مسلسل به تظاهرات کنندگان شلیک کرد. در جریان این درگیری یک نفر جان باخته و ده تن زخمی شدند. به گفته‌ی السه د بکرا، این خشونت خشم مردم را بر انگیخت (Fisher ۱۹۸۹: ۱۱۴). اما این پرسش که باقی می‌ماند این بود که چرا پلیس در حالی که از مسلسل استفاده می‌کرد و در نزدیکی تظاهرات کنندگان بود عده‌ای کمی را کشته و مجروح کرد. به طور طبیعی نمی‌بایست اینگونه می‌شد مگر اینکه نیروهای پلیس به گونه‌ای دستورات خود را به درستی انجام نداده باشند. پس از شکست مالویناس-فالکلندز، جنبش مقاومت حال راسخ‌تر شده بود شاهد پیوستن هزاران نفر در «راه پیمایی مقاومت» که تظاهراتی ۲۴ ساعته  در ۱۰ دسامبر ۱۹۸۲ در پلازا بود، به مادران پیوستند. در این زمان مشروعیت رژیم دیگر از بین رفته بود.

اگرچه مادران پلازا، به ویژه در آغاز، چشمگیر‌ترین جنبه‌ی جنبش بودند، اما گروه‌های دیگری هم به حمایت از مقاومت می‌پرداختند. از جمله‌ی آن‌ها سرپاج بود که از جنبش حمایت مالی کرده و به جنبشی که در ابتدا توسط زنانی آغاز شده بود که سابقه‌ی فعالیت سیاسی نداشتند، مشاوره‌های استراتریک می‌داد.

The Mothers of the Disappeared - Argentina

تظاهرات و ترغیب‌ها

• تظاهرات در پلازا د مایو در نزدیکی کاخ ریاست جمهوری؛

• انتشار ماهنامه‌ی خبری Paz y Justica: Accion No-Violenta Latinoamericana توسط اسکویل

• گسترش مبارزه به سمت مخاطبان بین المللی، به ویژه از طریق سرپاج و یک تور بین المللی که از سوی نماینده‌ی مادران ناپدیدشدگان صورت گرفت؛

• دادخواست‌هایی که در آگهی‌های روزنامه‌ی لا پرنسا چاپ شده و خطاب به رئیس جمهور، دادگاه عالی، فرماندهان نظامی، رهبران کودتا و کلیسا بود. حامیان این دادخواست‌ها نام خود و ناپدیدشدگان را در زیر آن‌ها درج می‌کردند. این دادخواست‌ها توجه رسانه‌های خبری و دیگر مقامات دولتی را برانگیخت؛

• پخش بروشور و چسباندن پوس‌تر در اتوبوس‌ها و قطار‌ها و دیگر مکان‌های عمومی، همچون ساختمان کنگره؛

• جذب شخصیت‌های برجسته برای امضای آگهی‌های چاپ شده در روزنامه‌ها، از جمله نویسنده‌ی برنده‌ی جایزه‌ی نوبل، خورخه لوئیس بورخس، و رییس هیات گزینش تیم ملی فوتبال، سزار منوتی (Fisher ۱۹۸۹: ۱۱۱)؛

• جلسات مخفی در خانه‌ها و کلیسا‌ها، در زمان‌هایی که تظاهرات عمومی غیر ممکن یا بسیار پرخطر بود؛

• حمل میخ‌های نجاری برای تشابه و منسوب شدن به «مادر مری» که فرزند وی نیز توسط حکومت شکنجه و اعدام شد، به عنوان راهی برای ارتباط و فهمیده شدن در

فرهنگ مذهبی آرژانتین

• تشکیل یک سازمان ثبت شده (Asociacion Civil Madres de Plaza de Mayo) و ایجاد شاخه‌های استانی این سازمان در سراسر کشور؛

• تشکیل سازمان «مادر بزرگان پلازا د مایو» که اغلب برای یافتن و بازگرداندن کودکان ربوده شده و کودکانی تلاشی می‌کردند که به سرپرستی پذیرفته شده بودند. آنان تلاش داشتند که این کودکان را به آغوش خانواده‌هایشان بازگردانند؛

• تظاهرات کارگری برای «صلح، نان و کار» در نوامبر سال ۱۹۸۱. این کار در حالی شکل گرفت که اتحادیه‌های کارگری چندان به مسایل حقوق بشری نمی‌پرداختند تا اینکه رژیم نظامی به آخرین روزهای خود نزدیک شده و مقاومت رشد کرده بود؛

• انتشار درخواست برای اطلاع از سرنوشت کارگران ناپدید شده‌ی کارخانه‌ی مرسدس بنز که توسط همکارانشان ربوده شده بودند؛

• تجمع در کلیسای کاتولیک به یاد اسکار اسمیت، رهبر اتحادیه‌ی متخصصان الکترونیک، که مادران نیز به این تجمع دعوت شدند؛

• فشارهای بین المللی بر روی دولت نظامی کودتایی از سوی سازمان ملل، سازمان عفو بین الملل و دولت کار‌تر که مسایل حقوق بشری را در دستور کار خود قرار داده بود؛

• انتشار سندی با عنوان «کلیسا و جمعیت ملی» در سال ۱۹۸۱ از سوی اسقف کاتولیک آرژانتین که اشاره داشت به «خطر رباخواری» و شیوه‌های تفتیش که از سوی رژیم در جریان «مبارزه بر علیه خرابکاری» اعمال می‌شد؛

عدم همکاری‌ها: 

• شورش کارگری، که از کم کاری و سپس اعتصابات شروع شده و در اعتصاب عمومی آوریل  ۱۹۷۹ به اوج خود رسید. در ژوئن ۱۹۸۱، یک و نیم میلیون کارگر در اعتصاب عمومی شرکت کردند؛

• دست کشیدن از وظایف مادری و خانه داری به طور موقت. این کار همزمان با آغاز اعتراضات عمومی مادران ناپدیدشدگان شروع شد؛

• عدم توجه به قوانین ممنوعیت تظاهرات و همچنین مسدود شدن‌های‌گاه و بیگاه پلازا د مایو؛

• عدم پذیرش سندی که در آن مادران می‌بایست قبول می‌کردند که تظاهرات در پلازا غیرقانونی است؛

• عدم حمایت از جنگ مالویناس-فالکلندز، با این مدعا که این جنگ در واقع منحرف کردن افکار عمومی از مبارزات داخلی بر ضد شیوه‌های سرکوب دولت نظامی کودتایی است؛

مداخله‌های بی‌خشونت: 

• تجمعات در پلازا د مایو به عنوان یک نافرمانی مدنی و همچنین «تجمعات برق آسا» از جمله‌ی فعالیت‌های بی‌خشونت بود. تظاهرات کنندگان در گوشه‌ی میدان جمع شده و پیش از اینکه پلیس آن‌ها را متفرق کند، فرار کرده و از موانع عبور می‌کردند (Fisher ۱۹۸۹: ۹۰)؛ بنا به گفته‌ی یکی از تظاهرات کنندگان (آیدا د سوارز): «روز‌های پنجشنبه از ساعت سه و نیم به بعد این میدان متعلق به ماست» (Fisher ۱۹۸۹: ۱۰۸)

• نقاشی هزاران طرح صورت انسان بر روی ساختمان‌ها در مرکز شهر بوینس آیرس با نام‌های ناپدیدشدگان؛

وضعیت امروز:

با وجود پیروزی سال ۱۹۸۹ برپایی دموکراسی در آرژانتین ی امری ساده نبود. با پیشینه‌ی دراز کودتاهای نظامی در این کشور، رهبران دولت دموکراتیک جدید می‌بایست همواره مراقب ژنرال‌هایی می‌بودند که در حاشیه‌ی قدرت رسمی آن‌ها را نظاره می‌کردند. بحث اصلی بر سر این بود که با جنایات دولت نظامی چه باید کرد. مادران معترض بر اجرای عدالت در این زمینه پافشاری می‌کردند. کنگره‌ی آرژانتین قانون جدیدی را در سال ۱۹۸۶ تصویب کرد که به موجب آن تحت پیگرد قانونی افسران نظامی متهم به آدم ربایی، جنایت و شکنجه در دوره‌ی دولت نظامی، محدود می‌شد. در حالیکه‌ی بحث‌ها در این رابطه مسیر خود را طی می‌کرد، مادران پلازا بروشور‌هایی را از یک گالری به بیرون پرتاب کرده و پیش از اخراج شدن از آنجا بر سر نمایندگان کنگره فریاد کشیدند (Femenia ۱۹۸۷). متاسفانه تلاش برای نهادینه کردن صدای اعتراض مادران پس از حکومت نظامیان چندان موفق نبود. اختلافات درونی جنبش بر سر همراهی یا عدم همراهی احزاب سیاسی، باعث از هم گسیختگی جنبش شد (Safa ۱۹۹۰: ۳۶۲).

رائول آلفونسین، اولین رییس جمهوری دموکراتیک بعد از جنگ‌های کثیف، چند روز پس از آغاز به کار خود، تحقیقات برای پیگرد قانونی افرادی که در زمان حکومت نظامیان دست به نقض حقوق بشر زده بودند را شروع کرد. این روند از سوی گروه‌های مدافع حقوق بشر از جمله مادران پلازا به شدت مورد انتقاد قرار گرفت. آنان به محدودیت‌های اعمال شده برای مجازات نظامیان اعتراض داشتند، اما حتی منتقدان نیز در زمانی که تحقیقات در جریان بود در آن مشارکت می‌ورزیدند. برنده‌ی جایزه‌ی نوبل، آدولفو پرز اسکویل، از دیدار با کمیسیون ملی ناپدید شدگان سرباز زد که از سوی آلفونسین منصوب شده بودند، اما وی همچون دیگر فعالان حقوق بشر تحقیقات کنگره را که اختیارات بیشتری را به کارهای کمیسیون ترجیح می‌داد. رئیس جمهوری دولت نظامی، ویدلا، که اعلام کرده بود «برای تامین امنیت نظام، هر چقدر از مردم لازم باشد کشته خواهند شد»، تحت پیگرد قرار گرفته و در سال ۱۹۸۴ به زندان افکنده شد. اگرچه وی سپس به دلیل عفو عمومی رییس جمهور، کارلوس سائول منم، آزاد شد. فرمان عفو رییس جمهور در واقع به دلیل تنظیم رابطه‌ی ناآرام میان دولت دموکراتیک و نظامیان صادر شد (Schumacher، ۱۹۸۴; Chavez ۱۹۸۵; Christian ۱۹۹۰). بعد‌ها دادگاه عالی عفو را لغو کرده و ویدلا در جولای سال ۲۰۱۰ به اتهام جنایت بر علیه ۳۰ زندانی سیاسی طی سال ۱۹۷۶، محاکمه شد (BBC News ۲۰۱۰).

دولت برای حل بحران اقتصادی و تحت نفوذ سیاست‌های آمریکا، دست به برخی «تنظیمات ساختاری» زد که تاثیرات منفی بر روی طبقات متوسط جامعه داشت. این‌ها باعث شد که همین قشر در دسامبر ۲۰۰۱ دست به تظاهرات خیابانی بزنند که در آن تظاهرات کنندگان در خارج از خانه به قابلمه و ماهی تابه‌ها می‌کوبیدند. رکود اقتصادی شدید، سطح بالای بدهی‌ها و بیرون کشیدن سرمایه از بانک‌ها به ورشکستگی اقتصادی در سال ۲۰۰۱،  عدم پرداخت بدهی‌های خارجی دولت و استعفای رئیس جمهور آدولفو رودریگز منجر شد. در سال‌های بعد تا سال ۲۰۰۷، اقتصاد کشور به طور پیوسته رشد کرده و ساختار سیاسی دموکراتیک از توفان‌ها نجایت یافت.

———————————

توضیحات:

(۱) ارتباطات شخصی از فیلیپ مک مانوس، ۵ آگوست ۲۰۱۰

* نقاشی‌های برنده‌ی جایزه‌ی نوبل آدولفو پرز اسکویل، از سری «ایستگاه‌های صلیب از آمریکای لاتین ۱۹۹۲-۱۴۹۲» که در اینجا قابل دسترس هستند. در این نقاشی‌ها صحنه‌ای وجود دارد که در آن حضرت مسیح از سوی سربازان مسلح همراهی می‌شود و یکی از مادران پلازا با علامتی در درست به تصویر کشیده شده است که روی آن نوشته شده “پسر من کجاست؟”

————————————

×× متن اصلی این یادداشت در تارنمای «مرکز بین‌المللی مبارزات بی‌خشونت» (ICNC) منتشر شده است.

نظر شما - لطفا از گذاشتن نظر به صورت فینگلیش خودداری کنید