Widgetized Section

Go to Admin » Appearance » Widgets » and move Gabfire Widget: Social into that MastheadOverlay zone

میشل فوکو و تعمیم ویرانگر تئوری «مرگ مؤلف» از جهان متن به جهان سیاست


۱۳۹۴/۲/۲۹ - ۲۱:۵۸

اشتراک گذاری در بالاترین
اشتراک گذاری در خوشمزه
اشتراک گذاری در فیس بوک
اشتراک گذاری در فرندفید
اشتراک گذاری در توییتر
ایمیل کردن این مطلب


فرهاد سلیمان‌نژاد

Farhad-SoleimanNejad

میشل فوکو را که از مهم‌ترین مراجع ضد روشنگری در قرن بیستم است، در کنار رولان بارت مبدع نظریه‌ی «مرگ مؤلف» شناخته‌اند. البته بارت پیش از فوکو مقاله‌ی معروف خود در باب مرگ مؤلف را نوشت. لکن تفاوتی بسیار حیاتی و مخاطره‌آمیز میان رهیافت فوکو و بارت از مرگ مؤلف وجود دارد که آن زمینه و بستری است که این دو متفکر بزرگ قرن بیستم در بطن آن نظریه‌ی خود را وا رسیده‌ و تعمیم داده‌اند. بارت عالمی در حوزه‌ی نقد ادبی بود و مرگ مؤلف از دیدگاه او یک روش کارآمد برای واکاوی و تحلیل اثر ادبی محسوب می‌شد. پیش از بارت فرمالیست‌های روسیِ مغضوبِ دستگاه استالین تلاش‌های مجدانه‌ای برای ابداع ساز و کاری علمی و غیر ایدئولوژیک برای درک معنای متن به خرج داده بودند. فی‌الواقع بارتِ ساختارگرا میراث‌دار فرمالیست‌های بزرگ روس به شمار می‌رود. تلاش بارت بر این بود تا بمنظور مقابله با روشهای رایج رومانتیک در باب اصالت مؤلف که درک معنای اثر هنری و ادبی را به شناخت جهان ذهنی مؤلف موکول می‌ساخت، تمهیدی از برای استقلال اثر هنری اتخاذ کند و اقتدار نویسنده بر متن را از میان بردارد. از این حیث می‌توان بارت را یکی از بیرق‌داران دموکراسی در نقد ادبی به شمار آورد. به عبارتی تلاش به مظنور رهایی اثر هنری از سیطره‌ی مؤلف، آن تلاش مبارکی بود که با فرمالیست‌ها آغاز و با ساختارگرایان به اوج رسید. بارت بر آن بود که فهم معنای مفروض در اثر ادبی را به جهان ذهنی خود اثر مبتنی کند نه جهان ذهنی مؤلف. زیرا به تعبیر ژاک دریدا مؤلف در فرآیند خوانش یک اثر عملاً «حضور» ندارد و در «غیاب» به سر می‌برد؛ لذا کند و کاو در جهان ذهنی مؤلف اگر هم امکان‌پذیر باشد، کمکی شایانی به فهم خود اثر نمی‌کند. ضمن این‌که اثر پس از خلق شدن به یک پیکره‌ی مستقل و خودمختار بدل می‌شود. وجه دموکراتیک این رهیافت با توجه به اسلوب و روش‌های شایع رومانتیک نیازی به واکاوی بیشتر ندارد.

همین اسلوب روش‌شناختی بود که توسط فوکو برای تحلیل تاریخ و سیاست نیز مورد استفاده قرار گرفت که ناشی از خلطی است ویران‌گر میان ادبیات و تاریخ. هرگز نمی‌توان ساحت متن و ادبیات را با هر چارچوب نظریِ ممکن با ساحت سیاست و تاریخ مقایسه کرد و به همین اعتبار روش بررسی این دو ساحت نیز از هر جهت متفاوت است. مرگ مؤلف اگرچه در حوزه‌ی نقد ادبی تبعاتی روشن‌گر، سازنده و دموکراتیک در پی داشت و دریچه‌هایی نوین به روی فهم ما از ادبیات گشود، لکن در فهم ما از فرآیند رشد حیات انسانی و تحولات سیاسی و تاریخی چندان نتایح مفیدی در بر نداشت. فی‌الواقع از این حیث فوکو برخلاف اینکه از «متن‌واره» تلقی کردن و نگرش ساختاری صرف به سیاست حذر داشت و از این حیث او را پساساختارگرا نیز نامیده‌اند، در عمل با حذف نقش «سوژه» از دینامیسم‌های اجتماعی قدرت، به تفسیری متن‌واره و «گفتمانی» از قدرت و تاریخ دامن زد. در رابطه با مخاطرات مهلک نگرش گفتمانی و غیر سوژه‌مدار فوکو، به دفاع شورمندانه‌ی وی از انقلاب اسلامی سال ۵۷ یاد می‌کنم. انقلاب ۵۷ که آستانه‌ی سقوط سیاست در ورطه‌ی اقتدارگرایی مذهبی بود، توسط فوکوی «ضد روشنگری» و «ضد مدرنیته» چونان اشاعه‌ی روحی در کالبد جهانی بی‌روح تعبیر و تفسیر شد! البته نظر فوکو در پیش پا افتاده‌ترین حالت ممکن نظری صادق است. آیت‌الله خمینی رهبری روحانی بود و انقلاب ایران نیز دعوی معنویت داشت و چه چیز افسون‌کننده‌تر از از این «رخداد» نادر و منحصربه‌فرد آن هم در جهانی مدرن، عقلانی، صنعتی و عاری از روح که فوکو و دیگر عقل‌ستیزان فلسفه‌ی معاصر پیمان عداوت با آن بسته بودند! فی‌الواقع انقلاب ۵۷ با طنینی متفاوت فوکوی منتقد عقلانیت را مسحور خود ساخت. البته وی مدتی پس از نثار داشتن تمجیدهای پست‌مدرنش به انقلاب ایران، متوجه ابعاد پلشت ماجرا شد و به نشانه‌ی اعتراض نیز نامه‌ای به نخست‌وزیر موقت نوشت. همین مکاتبه‌ی وی با مقام نخست‌وزیری، از یک سو نشانه‌ی عدم شناخت وی از انقلاب و جامعه‌ی ایران است و از سوی دیگر به فقر ادراک فوکو از ساز و کار قدرت در ساختار سیاسی برآمده از انقلاب ایران دلالت دارد و این برای فیلسوفی که خود را تحلیل‌گر ساختار قدرت می‌دانست خطایی است بسیار مهلک و غیر قابل گذشت. در حقیقت در شرایط انضمامیِ سیاست و بر اساس نیروهای حاضر در عرصه‌ی قدرت، فوکو قاصر بود از فهم این واقعیت پیش پا افتاده که سرمنشاء اصلی قدرت در ساختار سیاسی انقلابی ایران آیت‌الله خمینی است نه مهدی بازرگان که همه‌ی قدرتش به نفیری بسته بود که هر آینه ممکن بود از جانب قم و بعدها جماران بر آید.

Michel Foucault - Khomeini

به هر حال از آنجا که فوکو به نقش فاعلی سوژه در رخداد حوادث و معادلات قدرت باوری نداشت و انسان را اسیر ساختارهای ایدئولوژیک و به تعبیری گفتمان‌های قدرت می‌دانست، چندان نسبت به نقش تعیین‌کننده‌ی زعامت کاریزماتیک آیت‌الله خمینی وقعی ننهاد و اعتراض او نیز خطاب به نخست‌وزیر بود. احتمالاً او از تشخیص تفاوت بنیادین میان قدرت توتالیتر و قدرت دموکراتیک قاصر بود: تازه اگر از اساس وی به چنین تفاوتی قائل بوده باشد که من چنین نمی‌اندیشم! نقد فوکو به مدرنیته و سیاست مدرن نشان می‌دهد که برای او غایت سیاست و قدرت، استیلا و سیطره است و در این میانه تنها تکنولوژی‌های اِعمال قدرت تغییر کرده است و فرق ماهوی چندانی میان دموکراسی و مونارشی نیست. از این حیث فوکو را باید میراث‌دار مارکسیست‌هایی چون آنتونیو گرامشی به شمار آورد. مصاحبه‌هایی که فوکو طی روزهای نخست انقلاب با برخی از چهره‌های سیاسی و روحانی انجام داد، بیشتر معطوف به صورت‌بندی گفتمان‌های انتزاعی قدرت بود؛ تو گویی که انگار گفتمان‌ها مرجعیتی ورای انسان‌ها و سوژه‌ها دارند، مستقل از آنها شکل می‌گیرند، قوام می‌یابند و در نهایت نیز از بین می‌روند. آری! فوکو درکی مکانیکی، ساختاری، انتزاعی و به قول خودش «گفتمانی» از قدرت داشت. طرح این پرسش که چه عوامل ارادی و سوبژکتیو در تحولات گفتمانی نقش دارند، با پاسخ متقن و صریحی از سوی فوکو مواجه نخواهد بود. مرگ سوژه و مرگ انسان چارچوب نظری‌ است که منطق انتزاعی و ساختارگرایانه‌ی فوکو با تکیه بدان به پرسش مطروحه پاسخ خواهد گفت. راز «فقدان آلترناتیو» در اندیشه‌ی سیاسی فوکو نیز احتمالا همین باید باشد.

فوکو در تبیین این چارچوب نظری متاثر از دو فیلسوفی است که هر دو به جنبش ضد روشنگری آلمان تعلق دارند. منظورم نیچه و هگل است که تشریح مبسوط نسبت موجود میان فوکو و نیچه و هگل را به فرصتی دیگر موکول می‌کنم. الغرض نظریه‌ی مرگ مؤلف به همان میزان که در ساحت نقد ادبی مفید به فایده بود، در تحلیل سیاسی و تاریخی آبستن مخاطرات مهلک بسیاری است. در نهایت همسو با نیچه می‌توان گفت که هر آنچه در ساحت فرهنگ اسباب بالندگی است، در سیاست سبب‌ساز انحطاط و ویرانی است.

One Response to میشل فوکو و تعمیم ویرانگر تئوری «مرگ مؤلف» از جهان متن به جهان سیاست

  1. فرشید یاسائی Reply

    ۱۳۹۵ اردیبهشت ۶ at ۳:۰۴ بعد از ظهر

    با سلام و تشکر از آقای سلیمانی نژاد برای مطلبی تاریخی که نوشته اند.در کشور ما متاسفانه تحت تاثیر تبلیغات گسترده کشور شمالی… وقایع تاریخی را آنچنان که خود میخواستند نوشتند. مورد کرونشتاد و جنبش ماخنو در اوکرائین نمونه هائی از وقایع تاریخ بلشویکی است که جنایات
    متعدد آنان برای چپ ایرانی ( مخصوصا ) با سکوت برگزار میشود. موفق و موید باشید… منتظر مطالب دیگری در این مورد هستیم..فرشید یاسائی

نظر شما - لطفا از گذاشتن نظر به صورت فینگلیش خودداری کنید